گنج

شمارهٔ ۱۱۱۱

سرگشته در این عرصه ایام چو ماییمفرزین صفت ای شاه به کوی تو گداییم
دردیست مرا در دل بیچاره و عمریستتا از رخ جان پرورت ای دوست جداییم
هستی تو طبیب دل پُر درد ضعیفماز لطف جهان بخش تو محتاج دواییم
عشق تو چو کوهست و تن غمزده کاهیآخر تو بگو چون به غم عشق برآییم
من خاک ره شوقم و تو سرو روانیدر حسرت بالای تو سرگشته چو ماییم
ماییم و نوای غمت و برگ غریبیآخر نظری کن تو که بی برگ و نواییم
گر جان به اشارت طلبی از من مهجورما منتظر و بندهٔ فرمان شماییم
گم کرده رهم لیک مرا گفت سروشیاز جاده مشو دور که ما راهنماییم
تو شاه جهانبانی و من مور ضعیفمدربان تو را بندهٔ درگاه نشاییم