شمارهٔ ۱۰۳۷
در سرم هست که سر در سر کار تو کنمجان نخواهم که بود بی رخ تو در بدنم
سالها تا شب هجران تو بر من گذردکه ز درد غم عشقت مژه بر هم نزنم
به دو چشم تو که چون زلف تو بر ماه رختهر دم آشفته و شوریده و بی خویشتنم
سر تسلیم چو حکمست مرا اندر پیشلیکن ای دوست دمی چون بنوازی نزنم
به خیال قد و رخسار تو در فصل بهاراتّفاقاً گذر افتاد به سوی چمنم
سرو دیدم که به بالای جهان مینازیدگل رخ از غنچه برون کرد که ماه سمنم
گفتم ای باد صبا زود بدم تا بر دوستگر مجالی بود آنجا که بگویی سخنم
گو که من بی رخ زیبا و قد رعنایتگل کجا میبرم و سرو روان را چه کنم
زود بشتاب که گر بر سر خاکم گذریاز تف آتش دل، سوخته یابی کفنم
یاد لعل لب تو پیش شکر میکردمنیشکر دست برآورد و بزد بر دهنم
پیش لعل لبت ار غنچه دهن بگشایدبزنم بر دهن او همه در هم شکنم