گنج

شمارهٔ ۴ - ستایش شاه شجاع

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ردارد۱۹ بیت
کسی که شمع جمال تو در نظر داردز آتش دل پروانه کی خبر دارد
ز مرهمش نبود سود دردمندی راکه زخم تیغ رقیب تو در جگر دارد
ز بی قراری زلفش قرار یافت دلمبه زیر سایهٔ او زآن سبب مقر دارد
فضیلتی که جمال توراست بر خورشیدفضیلتی‌ست که خورشید بر قمر دارد
چه طوطی است خط سبزت ای پری پیکرکه تکیه بر گل و منقار در شکر دارد
ز سوز عشق تواَم آتشی‌ست در سینهکز اشک دیدهٔ چون ناردان شرر دارد
از آتش دل آشفتگان حذر می‌کنکه دود خاطر بیچارگان اثر دارد
نهال عشق که پرورده‌ام به خون جگرکنون شکوفهٔ اندوه بار و بر دارد
اساس عمر من از پا در آورد ناگهز فتنه‌ها که سر زلف تو به سر دارد
به فتنه جادوی مستت خراب کرد جهانعجب مدار کنون کز جهان خطر دارد
به دور معدلت پادشاه دین پرورچگونه فتنه، کجا سر ز خاک بردارد
جلال دنیی و دین کهف ملک شاه شجاعکه صیت معدلتش ملک بحر و بر دارد
قضا ز نافذ امرش گرفت منشوریقضا نفاذ در احکام این قدر دارد
شهی که رأی رزینش اگر رضا بخشدنزاع خلقتی از میش و گرگ بردارد
جهان پناها آنی که وهم دوراندیشز درک پایهٔ تو کندی بصر دارد
که را به پایهٔ قَدرت رسید دست سخنکه بنده نیز در آن معرض این نظر دارد
ولی دعای تو چون واجبست بر جمهورز من خرد مگر این عذر معتبر دارد
علی‌الدّوام که چون راهبان ازرق پوشفلک ز منطقه کهکشان کمر دارد
به بندگیت کمر بسته خسروان جهانکه خسروی جهان از تو زیب و فر دارد