گنج

شمارهٔ ۳ - ستایش احمد بهادرخان

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۲۷ بیت
آمد نسیم و بوی تو آورد سوی منبادا فدای جان نسیم تو جان و تن
وه وه چه گویمت که چه خندان و شاد داشتما را نسیم وصل اویس از سوی قرن
ای دوست تا نسیم تو بشنیدم از صبااز چشمم اوفتاد گل و لاله و سمن
تا نکهت شمامهٔ زلفت شنیده‌امآشفته شد ز شوق، دل و جان ممتحن
بوی نسیم زلف تو عالم گرفته استمگشای بند گیسو و عالم به هم مزن
حقّا که با نسایم انفاس خلق توبر بوی خویش طعنه زند مشک در ختن
عمریست تا به شوق رخ دلفریب توافکنده است زلف تو در گردنم رسن
تا کی ز اشتیاق تو جان مبتلای شوقتا کی بر آرزوی تو دل خسته از حَزَن
می‌نالم از هوای تو مانند نی ز بادمی‌سوزم از فراق تو چون شمع در لکن
ای مه بیا و نور ده این کنج تیره راای گل بیا و شاد کن اطراف این چمن
ورنه ز دست جور تو شیرین روزگارداد آورم به بارگه خسرو زَمَن
خورشید آسمان بزرگی مغیث دینمهر سپهر مردمی و شاه پیلتن
احمد بهادر آنکه ز تأیید عدل اوستهر تیر را اساس محبّت سوی مجن
دولت به گرد مشرق و مغرب بگشت و بازهم بازگشت و کرد به درگاه او وطن
آن رستمی که گاه نبرد از نهیب اوکوه گران بلرزد و فرهاد کوه کن
دشمن چو عزم رزم تو سازد هنرورااوّل اساس گور کند راست با کفن
آن سروری که هیچ ندارد به هیچ رویدر هیچ باب هیچ نظیری به هیچ فن
حقّا که رسم ظلم و تطاول بتافت رویزآنجا که کرد مرکب عدل تو تاختن
شاها درِ تو مقصد ارباب حاجتسترحمی بکن نظر به من ناتوان فکن
بنیاد بقعه‌ای که بزرگان نهاده‌اندای کان عدل و مرحمت آباد کن مکن
چون روز روشن است در احسان و عدل توآثار بنده پروری و لطف ذوالمنن
در عدل چون محمّد و در علم چون علیدر خُلق چون حسینی و اوصاف چون حسن
ای پادشه نشان که نشست از نهیب تودر شه‌ره زمانه غبار غم و فتن
بی هیچ اشارتی ز جناب یمین توسر بر نیاورید سهیل از سوی یمن
در راه مدحت تو درازست پای شعرگیرم ره دعای تو کوته کنم سخن
بادا بقای عمر تو چندانکه دست وهمکوته شود ز غایت آن عمر یافتن
قَدرت بلند باد و ز لطفت در این جهانقدرم بلند کن که ندانند قدر من