بخش ۸۰ - گریختن کوش
گریزان شد از بیم جان زی سپاههمی تاخت او تا برِ اسب شاه
سپاهش دگر باره بشتافتندمر او را چنان خسته دریافتند
بر اسبش نشاندند بردند تیزچنان لشکری ز آتبین در گریز
ببستند پس خستگیهاش سختبدو هر کسی گفت کای نیکبخت
ز تو کار دشمن به جایی رسیدکه گر مرغ گردد نشاید پرید
گرفتار در زیر کوهی بلندهمی هر زمان بیم جان و گزند
به جانت چرا کرد باید خطربمان تا بیاید سپاه پدر
چو لشکر بیاید به یک کارزاربرآریم از این ناسپاسان دمار
چو جان را همی کوشد این بدگهرتو در کار او رنج چندین مبر
همان شب شود کار ایشان پدیدکه لشکر ز چین سوی خسرو رسید
نماند یکی زنده ز ایران سپاهبه فرّ تو پیدا شود کام شاه
وز آن روی چون آتبین گشت بازدر اندیشه بود آن شب دیرباز
وز این روی شد کوش پیش پدرز ناورد کرد آگهش در به در
دژم گشت و گفت آتبین جادو استز پاکی و پرمایگی یک سو است
نبایست با او نبرد آزمودکز او بهر ما نیست جز تیره دود
بمان تا فراز آید از چین سپاهچو آید، شود کار دشمن تباه
شب آمد پراگنده گشتند و کوشبخفت و برآسود و آمد به هوش