بخش ۸ - در مدح پادشاه اسلام
به نام شهنشاه گیتیگشایفریدون به دانش، سکندر به رای
گیومرث نامِ منوچهر چهرسیاوخش دیدارِ هوشنگ مهر
فرامرز گردن، فریبرز بالتهمتن دلِ زال تن، سام یال
چو موبد به دین و چو کسری به دادز تخم پشنگ و به خوی قباد
به نیرو چو پیل و به زَهره چو ببربه کوشش چو دریا، به بهره چو ابر
ببیند همه بودنیها به رایچو کیخسرو از جام گیتینمای
بدوزد به یک تیر با شیر، گورچو آهوی پی خسته، بهرام گور
ستاره سپاه بزرگان اوشهاب است شمشیر ترکان او
ز گاهِ گیومرث تا گاهِ مانبودهست برتر کس از شاهِ ما
ز روییندِزم چند رانی سخنکه گشت آن سخن باستانی کهن
پرستندهٔ تخت این شهریاربه مردی فزون است از اسفندیار
که از شاهدژ چون برآورد خاکحصاری و کوهی چنان هولناک
سر کوه بر برج پرواز داشتمگر با ستاره یکی راز داشت
نه دز بود کآن چرخ را باره بودبدو اندورن مرد خونخواره بود
سپاهی مر او را چو دیو رجیمجهان از تف تیغشان پر ز بیم
به شب در سپاهان نیارست خفتسپاهی و شهری به نزدیک جفت
همی شاه یک سال رزم آزمودکه با کوه پتیاره چاره نبود
ز بالا چو سنگ اندر آمد همیهلاک یکی لشکر آمد همی
به زور خدای آن چنان هول جایدرآورد شاه دلاور ز جای
گرفتار شد خواجهٔ بدگمانبرون کردش از پوست هم در زمان
از آن بادساران نماندند کسزهی شیردل، شاه فریادرس
جهان ایمنی یافت از رنجشانفرو خورد خاک زمین گنجشان
سپاهان ز فرّش بنازد همیکه شاه اندر او گاه سازد همی
به تن شاد باد و به دل شاد بادهمه بار شمشیر او داد باد
هنوز از لبش شیر بوید همیسخن جز به گفتن نگوید همی
چو میگرددش سال خود چون بودفلک زیر پایش چو هامون بود
که نه زار دستور هم راز نههمه رای او با هم آواز نه
ز بیمش بدرّد دل شیرِ جنگز دادش ننازد به ماهی نهنگ
دو چندان که شاهان روی زمینکشیدند صف پیش جویای کین
بدین اندکی سال خسرو کشیدکه روزی، شکن بر سپاهش ندید
ملکشاه را چشم روشن شودچو شاه جوان زیر جوشن شود
بنازد دل و جان بنازد همیبه میدان چو شاه اسب تازد همی
به بزم اندرون ماه گردونکش استبه رزم اندرون شاه دشمنکش است
جهان روشن از مایهٔ بخت اوستزمین ایمن از پایهٔ تخت اوست
شنیدی که بر لشکر تازیانچه آمد ز کردار خسرو زیان
اگر بازگویم یکی دفتر استولیکن مرا رای از این دیگر است
چو بر مرد بیدین سرآمد زمانگریزان شد آن کس که بُد بدگمان
از ایران یکی سوی ایشان شتافتنهانی چنان کش نشان کس نیافت
شه تازیانش بپذرفت و گفتکه گشتم به چیز و به جان با تو جفت
اگر شهریارت بخواهد ز منسپر دارم از پیش تو خویشتن
ندانست بیمایه کآن گفت و گویچه مایه گزند آردش پیش روی
ندانست کز آفتاب بلندچگونه گریزد تن مستمند
چو آگاه شد شاه شد خواستارنیامدش گفتار شاه استوار
بپچید گردن ز فرمان و پندنیامدش پند کسان سودمند
ندانست کآن کس که گردن کشیدهمی چادر سرخ در تن کشید
همی گفت او زینهار من استسپاه شهنشه شکار من است
خروشید کوس از در شهریارکه شاها ز دشمن بر آور دمار
تبیره همی گفت کز بهر دینبه گردن برآور گران گرز کین
ببستند بر کینهٔ تازیاندلیران و گردان خسرو میان
به گردون بر آمد یکی تیره گردچو تند اژدها شاه شد رهنورد
چو آگاهی آمد به شاه عربکه آمد شهنشاه والانسب
بجوشید تازی چو مور و ملخسیه گشت هامون و دریا و شخ
ز نیزه جهان گشت چون بیشهایدل هر سواری در اندیشهای
چنان تازیان حمله کردند تیزکه گفتی برآمد یکی رستخیز
بر آن بادپایان چو پرّنده زاغدمان و دنان پیش دریا و راغ
همی هرکسی خویشتن را ستودز راز زمانه کس آگه نبود
تو گفتی به مردی ندارندشانسواران خسرو شکارندشان
جهانجوی برداشت از سر کلاهبجای نماز آمد او دادخواه
همی گفت کای پاک برتر خدایتویی آفریننده و رهنمای
همه ساله دانی که از بهر دینمنم برکشیده چنین تیغ کین
تو دادی مرا پادشاهی و تختکنون هم تو آسان کن این کار سخت
چنان کز زبانش سخن شد رهاپدید آمد از آسمان اژدها
یکی اژدها همچو کوهی سیاهبترسید از او شهریار و سپاه
سوی خسرو آورد روی از هواپراندیشه شد شاه فرمانروا
همانا یکی راز کردش پدیدکه از دشمنت جان بخواهم کشید
وز آن پس سوی دشمن آورد رویدو لشکر کشیده دو دیده در اوی
تو گفتی ذنب جفتِ مریخ شدبه گیتی چنین روز تاریخ شد
هم اندر زمان نامداری ز راهسر دشمن آورد نزدیک شاه
برآمد یکی غلغل و تیره گرددل تازیان کرد از آن پر ز درد
سواران تازی گریزان شدندچو برگ از سر شاخ ریزان شدند
همه دشت پر کُشته و خسته شدتو گفتی پی اسبشان بسته شد
ز پس تیرباران و از پیش آببه خوردن دل ماهیان را شتاب
بر آن دشت تا سالیان گرگ و شیراز آن تازیان خورد یابند سیر
که کینه ز فرّ شهنشاه بودکرا اژدها هوش بدخواه بود
شمردن نبایست از آن دیگرانکه سالارِ دُور است و شاهِ قَران
هر آن کس که باشد به دل دشمنشچو شاه عرب باد بی سر تنش
من اندر جهان بر مهان سرورمکه شاه جهان را ستایشگرم
چنان داستانی بگفتم ز پیشبه نام جهاندار پاکیزه کیش
پراگنده گشتهست گرد جهاننشاید همی جز کنار مهان
بخوانید و بر شه ستایش کنیدز یزدان بر او بر نیایش کنید
همین نامه را تاجدار وی استکه گردنده گردون به کام وی است
همان نامه کش نام شاه آور استبه گوینده بر آفرین درخور است
چنین داستان تا سرآید جهانز من یادگار است نزد مهان
تو دریاییای شاه و من دُرّ جوینهاده به دریا به امّید روی
اگر درّ یابم یکی زین میانهمانا نیاید به دریا زیان
چنان بخششم ده که شاهان دهندبه فرزانه و نیکخواهان دهند
که من بنده و نیکخواه توامستایندهٔ تاج و گاه توام
ز یزدان همی خواهمت روز و شببه نفرین دشمن گشاده دولب