گنج

بخش ۷۴ - جواب دادن آتبین کوش را و تمثیل نهنگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۳ بیت
بدو گفت کای دیو چهره به رنگنداری مگر داستان نهنگ؟
نهنگی ز دریا بیفتاد و رفتمر او را یکی ساروان برگرفت
ز سرما شده خشک و بسته دو لبگذشته بر او ماه دی، روز و شب
بر اشتر نهاد و بپوشید گرمخورش داد و گفتارها گفت نرم
همی بود تا پیش دریای آبنهنگ دژم چون برآمد ز خواب
به دیدار دریا برآمد بزرگهمان گاه با ساروان شد سترگ
دو کارت بدو گفت پیش اندر استکه آن هر دو از یکدگر بتّر است
فزونتر نخواهم که خواهی ز مناگر بیسراک، ار تن خویشتن
یکی زین دو گونه مرا بیش نیستکه هرگز فزون خوردن از کیش نیست
بدو خواجه گفت ای گزیده نهنگزمانی نگه دار دندان و چنگ
نه افتاده بودی فسرده به راهتو را برگرفتم ز خاک سیاه
خورش دادمت تا شدی زورمندز تو دور کردم ز سرما گزند
نهنگ جفاپیشه گفت ای جوانمخواه از من این کِم نباشد توان
تو را پیشه آن و مرا پیشه اینبه دست تو دادم کنون به گزین
همی چشم داری ز من مردمیمگر تو نهنگی و من آدمی
بدو گفت پس ساروان بیسراکرها کرد خود را ز دام هلاک
چو لختی بشد ساروان لنگ لنگشتر دید در کام و چنگ نهنگ
همی گفت: هر کس که با بدگهرکند مردمی، آن دهد بار و بر
مرا با تو این داستان اوفتادچنین داستان هیچکس را مباد
مر این را که خوانی تو اکنون پدرببین تا چه کرد او بجای پسر
همان شب که زادی تو ای مستمندبیاورد و در بیشهٔ چین فگند
تو را خوردهٔ شیر درّنده کردزمانه به من مر تو را زنده کرد
بدیدمْت و از خاک برداشتمگرامیتر از هر پسر داشتم
چو بالا برآوردی و بر شدیبر ایرانیان سر بسر برشدی
سراپرده دادمْت و اسب و ستامسپهدار و سالار کردمْت نام
به چشم تو دیدم همی بر جهانبزرگی شدی در میان مهان
تو را بهره‌ور کردم از هر چه بودنه خشنود یزدان و رنجه جهود
به شاهی مرا چون چنان است امیدتو را دادم از کامگاری نوید
تو بی آن که دیدی جفایی ز منگر از نامداران این انجمن
به من پشت یکباره برگاشتیمرا خوار کردی و بگذاشتی
بکشتی تو فرزند من را به تیغدریغ آن نبرده گرامی دریغ!
چنانچون برادر تو را لابه کردکه از بهر من رنجه شو بازگرد
نه با او سلاح و نه با او سپاهتوان کرد از این سان یلان را تباه
همان آمد از تو که از تو سزیدجهان آفرین بَد چو تو نافرید
همانا که تو شیر سگ خورده‌ایوگر با گرازان بپرورده‌ای
که شرمت نیامد ز دیدار مننه یاد آمدت هیچ کردار من
که بر من چنین تیغ کین آختیدل از مهر و آزرم پرداختی
زهی پیل‌دندان وارونه چهر!سپهر از تو یکسر ببرّاد مهر
مرا گر بیفگندی ای ناسپاسنیفگند یزدان نیکی‌شناس
بدویم امید و بدویم پناهنه کنده، نه کوش و نه ایران سپاه
کند هرچه خواهد که چون خواست کرداز اوی است درمان و زوی است درد
از این بی‌گمانم که پروردگارنه تا دیر، کآید همین روزگار
مر این تخمه را شهریاری دهدشما را غم و سوگواری دهد