بخش ۳۶۴ - ساختن گنبد و بتی بر چهر خویش
وز آن جایگه کوش ره برنوشتیکی گِرد آن پادشاهی بگشت
به شهر «ظرش» چون به دریا رسیدپس آباد و خرّم یکی شهر دید
در او گنبدی ساخت هشتاد گزهمه سنگ خاره نه چوب و نه گز
بُتی ساخت بلّور بر چهر خویشنهاد اندر آن گنبد از مهر خویش
ز بلّور، قندیل کردش یکیبه نیرنگ روغنْش داد اندکی
چو از سقف گنبد درآویختندبدو روغن زیت برریختند
یکی آتش اندر زمین برفروختبه کردار شمع فروزان بسوخت
چو رفتی به برج حمل آفتاببرافروختی ناگهان گاه خواب
چنین تا جهان پر ز گلشن شدیز خورشید خرچنگ روشن شدی
سکندر بدان بت رسید و شکستنکرد، این شگفتی، به قندیل دست
به جای است قندیل و گنبد هنوززیانش ندارد خزان و تموز