بخش ۳۶ - آوارگی جمشیدیان و زاده شدن آتبین
ز بیم بداندیش کوش، آن گروهگریزان همه ساله در دشت و کوه
گهی چون پلنگان به کُه در دوانگهی چون نهنگان به دریا روان
بدین رنج و سختی همی زیستندزمان تا زمان زار بگریستند
چو بگذشت ششصد بدین سالیانبرون رفت نونک به مرگ از میان
مر او را پسر پیش از او مرده بوداز او تخت، گردون تهی کرده بود
«مهارو» بُدی نام فرزند اوبر او شادمان خویش و پیوند او
زنش کودک آورد چون او بمردهمان گه مر او را به دایه سپرد
چو نونک بدید، آتبین کرد نامزن و مرد گشته بدو شادکام
چو جان گرامی همی داشتشیکی روز بیکام نگذاشتش
ندانست کس کآن نه فرزند اوستنبیرهست اگر خویش و پیوند اوست
چو نالنده شد، مردمان را بخواندبسی ز آتبین داستانها براند
که بر من سرآید همی سال و ماهشما را کنون آتبین است شاه
پرستش کنید آتبین را چنانکه کردید ما را به چیز و به جان
که از پشت او باشد آن شهریارکه از مارپیکر برآرد دمار
کند گیتی از دیو و جادو تهینهد بر سر خویش تاج شهی
جهان را بیاراید از داد و دینبخواهد ز ضحّاک ناباک کین
سپاه آتبین را پرستش نمودهمی بود در بیشه زآن سو که بود