گنج

بخش ۳۵ - آغاز سرگذشت کوش پیل دندان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۶ بیت
سرِ داستان آفرینِ خدایکه او کرد گردونِ گردان به پای
جهان کرد روشن به خورشید و ماهبرآورد روز از شبان سیاه
به شش روز از این‌سان جهان آفریدبه سنگ اندر آتش نهان آفرید
بهار آفرید از پس ماه دیشکر شد به فرمانش پیدا ز نی
جهان را به نزدیک او جاه نیستز رازش همانا کس آگاه نیست
که چون کوش را بر نشاند به گاهنهد بر سر پیل دندان کلاه؟
از این کار مر هرکه را آگهی‌ستدل اندر جهان بستن از ابلهی‌ست
که آن کام کاندر جهان کوش راندنه کس راند و نه نیز چندان بماند
کرا دید در پنج سیصد به سالهمه سال با شادکامی و مال
سرانجام خاکش فرو خورد خوارهمین است راه و همین است کار
چو رازش بخوانی بمانی شگفتخردمند از این، پند شاید گرفت
جهاندیده گوید چنان کِم شنیدکه ضحاک چون کوش را برکشید
سوی چین فرستادش از باختربدو داد خاور زمین سر به سر
بدو گفت هر جا که یابی نشانز فرزند جمشید از آن بیهشان
چنان کن کز ایشان بر آری دمارکه هستند دژخیم و بد روزگار
بدان گه که کردم من او را تباهچنین گفت ما را ز پیش سپاه
که آید یکی شهریاری پدیدکه کین من از تو بخواهد کشید
چنان کرد باید که اندر جهاننماند کس از تخمهٔ گمرهان
مکن کودک خُرد از ایشان رهاکه مار است از آغاز کار، اژدها
چو دشمن به دشمن ندارد کسیبه فرجام از او رنج بیند بسی
ز دشمن نیاید تو را دوستیوگر با وی از خون و از پوستی
زبانی فریبنده دارد نخستولیکن دلش باز جویی درست
زبان چرب و شیرین، دل از دشمنیبگسترده چون دام، آهرمنی
اگر دست یابد بفرسایدتوگر لابه سازی نبخشایدت
چو آمد به چین کوش و با او سپاهنشان جست از ایشان همی چندگاه
همه بیشه و کوه و دریا بجُستاز ایشان ندید او نشانی درست