بخش ۳۴۹ - در آرزو کردن کوش شکار را و گم شدن او در بیشه
شکار آرزو کرد یک روز کوشبشد با سواران پولادپوش
بر آنگه که برزد ز کوه آفتابز یوز و سگ و باز و چرخ و عقاب
فراوان کشیدند پیش اندرشپرستنده و نامور لشکرش
شکاری به کردار گوری بزرگبه پیش اندر آمدْش پویان چو گرگ
سرش چون سر شیر پولادچنگز سر تا به پایان تنش رنگ رنگ
چو مرجان شد آن آهوی تیزتگدم یوز و شاهین و پوینده سگ
دل کوش گفتی که مهرش بتافتسبک بادپا بر پی وی شتافت
از آن بادپایان آبینژادکه او را سرافراز طیهور داد
همه روز تا شب همی تاخت بورنیامد به دید اندرش گَرد گور
جهاندیده کوش از پی گور، تفتبه کردار باد اندر آن بیشه رفت
ز دیدار او گور شد ناپدیدتو را بشنوانم شگفتی که دید
همی گشت در بیشه یکچند گاهمگر یابد او باز گُمکرده راه
سراسیمه شد، ره نیامد پدیدکنون راز یزدان بباید شنید
همه روز گشتی چنان خشک لبشکاری گرفتی به هنگام شب
ز پیکان تیر آتش افروختیوزآن چوب بیشه همی سوختی
وزآن رانِ نخچیر کردی کباببخوردی و خفتی، به هنگام خواب
نمد زین به جای سر تخت گرمبه زیرِ سر اندر گیاهای نرم
چنین بود وآنگه چنین گشت کارنگر تا نشوری تو با روزگار
که رازش همه زیر بند اندر استبزرگی به کانِ گزند اندر است