گنج

بخش ۳۴۸ - کوش خود را آفرینندهٔ جهان می‌خواند

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۴ بیت
به فرمان دستور او کشورشهمان زیردستان و هم لشکرش
گهی بیست سال و گهی کمّ و بیشنهان شد همی شاه وارونه‌کیش
چنان شد که چندان که بودی برونز فرمان او کس نرفتی برون
یکی روز بر تخت بنشست شاهچنین گفت کای سروران سپاه
نخواهم که خوانَد مرا شاه کسمرا آفریننده خوانند و بس
جهان از من آمد بدین سان پدیدسر از چنبر من که یارد کشید؟
منم، تا جهان بود خواهد، خدایچو خواهم درآرم جهان را به پای
سر چرخ گردان نشست من استهمه مرگ و روزی به دست من است
چو من دور باشد ز تخت بلندمگویید کآمد به من بر گزند
به مرزی دگر رفته باشم بدانکه نیکان بدانم درست از بدان
به راه آرم آن را که بیراه گشتستانم روان آنک بدخواه گشت
چو گردد همه کار گیتی تمامبرآیم به تخت مهی شادکام
بزرگان بر او آفرین خواندندمر او را خدای زمین خواندند
فراوان بر این سالیان برگذشتکس از راه و فرمان او برنگشت
مر او را همی خواندندی خدایهمی داشت گیتی به نیرنگ و رای
پر از خاک بادا مر او را دهنکه نشناسد او گوهر خویشتن
ز سال فراوان چنان گشت مستکجا در دل امّید جاوید بست
ز تندی دل از مهربانی بشستستمکاره‌تر زآن که بودی نخست
شب و روز با کس نیامیختیبسی بیگنه خون‌ها ریختی
از او گر کسی آرزو خواستیزمانی به پاسخ نیاراستی
که از ما تو این آرزو را مجوینکردم تو را روزی آن آرزوی
سخن هرچه گفتی، نکردی رواندیدی ز کردارها جز جفا
همه بستد آنچه‌ش پسند آمدیاز او بر همه کس گزند آمدی
فراوان برآمد بر این سالیاناز آن مردمان پُر گزند و زیان