بخش ۳۱۵ - گفتگوی قارن با سلم در بسیاری سپاه کوش
وزآن روی قارن برآمد دمانسوی خیمهٔ سلم شد شادمان
بدو گفت کای شاه فرّخ نژادبدیدی کنون لشکر دیوزاد
براندیش خود تا چه افزون کنیمکه اندیشه آن به که اکنون کنیم
فزون است لشکر ز مور و ملخبیابان گرفتهست دریا و شخ
بدین سان که دیدی همه ساختهچنین شهریاری سرافراخته
ندانم که فرجام این کارزارچه پیش آورد گردش روزگار
چنین پاسخش داد کای سرفرازکه من ... به اندیشه آمد فراز
که این دیوزاده بد آید به دستکه دشمن دو چندان که ماییم هست
مگر تا جهان است چندین سپاهندیدهست گردون به یک جایگاه
همان جایشان سهمگن استوارستوران و برگستوانور سوار
کنون هر چه دانی ز نیرنگ و رایتو را باید آورد دیگر به جای
مگر داور دادگر بیهمالبرآرد تو را کام از این بدسگال
بدو گفت قارن که فردا پگاهکمر بست باید شدن رزمخواه
بدان تا دل لشکری نشکندهمه ترس دشمن ز بن برکند
تو امشب بفرمای تا در شتابگذارند کشتی از آن سوی آب
بدان تا بدانند یکسر سپاهکه ما برنگردیم از این رزمگاه
به جان و به دل رای جنگ آورندبدین رزم خوی پلنگ آورند
بفرمود در شب به ملّاح پیرکه کشتی از آن سو گذارد چو تیر
ز بهر شد آمد دو زورق بمانددگر یکسر از مرز دریا براند