بخش ۳۱۴ - جنگ در روز دوم
چو بگذشت تیره شب و روز شدز خورشید گیتی دل افروز شد
ز گردان ایران برآمد خروشتو گفتی جهان گشت پولادپوش
سوی میمنه قارن پهلوانسپاهی چو با موج سیل روان
چو شاپور نستوه بر میسرهجناح اندیان داشتی یکسره
به قلب اندرون سلم با نای و کوسجهان گشته از گَرد چون آبنوس
به کوش آگهی برد سالار بارکه سالار ایران برآراست کار
برون آمد از پرده گرزی به دستبفرمود تا لشکرش برنشست
به مانوش داد از سپه میمنهشه قیروان با درفش و بنه
فرستاد شمّاخ را با سپاهسوی میسره نامبردار شاه
جناح از میانه به مردان سپردکه مردان یلی بود با دستبرد
از ایران سپه مانده بُد پیش اوهمه رزم کردن بُدی کیش او
به قلب اندرون خویش را جای کرددرفش دل افروز بر پای کرد
غو کوس برخاست و آواز نایدو لشکر چو میغ اندر آمد ز جای
ببارید از آن میغ باران تیرچو رعد خروشان ده و دار و گیر
یکی رستخیز است گفتی درستکه مردم جز از رستگاری نجست
به تیر و به گرز و به تیغ و کمندهمی این مر آن، آن مر این را فگند
فراوان ز هر دو سپه کُشته شدز خون خاک و دریا در آغشته شد
جهان چون دگر شد به آیین و رنگبه روی زمین اندر آورد رنگ
پر از غم دو لشکر به هم گشت بازبه خون اندرون غرقه شمشیر و ساز
بزرگان چو رفتند نزدیک کوشچنین گفتشان شاه پولادپوش
که دشمن بدان آمد امروز تفتکه اندازه از ما همی برگرفت
بدانست و دید و به جنگ آزمودسپاهم فزون دید و دردش فزود
چو فردا بیاراید او رزمگاهنباید که سستی نماید سپاه