گنج

بخش ۲۹ - نامه فرستادن مهراج به دست رسول به نزد ضحاک

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۲ بیت
سرِ نامه از بندهٔ شهریارجهان را چو خورشید، پروردگار
سپهر روان زیر فرمان اوهمه درد نیکو به درمان او
من آن دردمندم که گر شاه زوشندارد به گفتار این بنده گوش
ز من بی‌زمانه برآید دمارگرفتار باشد بدین شهریار
به بنده چو از شاه فرمان رسیدکه جمشید گشت از جهان ناپدید
بدان کشور اندر مر او را بجویبه جُستن نهادم بدین مرز روی
به دریای چین با سپاهی بزرگپدید آمد آن تیره‌روز سترگ
بدانستم و پیش بردم سپاهشکی بود بر لشکرم چندگاه
ندانستم او را که پیروز کیستبدان از جهان خویش و پیوند کیست
چو روزش سر آمد گرفتار شدبه دست چو من بنده‌ای خوار شد
فرستادم او را به درگاه شاهبه کار اندرش ژرف کردم نگاه
بترسیدم و باز جستم ز رازبه ماهنگ چینی گنه گشت باز
که پنهانش لشکر فرستاده بودهمان دخترش را بدو داده بود
دو فرزند دارد از آن دیوچهربرایشان فکنده‌ست ماهنگ مهر
چو کارآگهان آگهی یافتندبدین مژده زی بنده بشتافتند
فرستادم او را فرستاده‌ایاز این هوشمندی و آزاده‌ای
که گر بندهٔ شاه و فرمانبریهمی دشمنش را چرا پروری
اگر دستِ من شاه را دشمن استببرّم، نگویم که دست من است
اگر شاه را هیچ داری تو دوستمپرور مر او را که بدخواه اوست
چو با دشمنش دوستی افگنیچنان دان که خود شاه را دشمنی
برهمن نکو گفت و پندی نکوستنشاید تو را دوستِ دشمن، به دوست
دو فرزند جمشید پیش توانداگرچه همان خون و خویش تواند
چو از شاه آزار دارند و کیننشاید که بینند روی زمین
فرستاد باید به نزدیک منفرستم به دست یکی انجمن
به نزدیک شاه جهان پیش از آنکه خود گردد آگه ز کار جهان
مرا و تو را زین بد آید به رویبدین، ذرّه رنگ و بهانه مجوی
من از مهربانی همی گویم ایننخواهم که ویران شود مرز چین
بدین کار اگر تو درنگ آوریجهان بر دل خویش تنگ آوری
بدین رفته باشی ز فرمان شاهدرست آید آن گاه بر تو گناه
فرستاده چون نزد او شد به چینبدانست کآگاه گشتم از این
خود آن نامهٔ من به پایان نخواندفرستاده را نیز چون سگ براند
مرا و شهنشاه را زشت گفتکه از دوست و دشمن بباید نهفت
ز گفتارهای بد اندیش مردجز این یک سخن باز نتوانش کرد
که گفته‌ست ما را ز ضحاک باکنیامد، ندارم من او به خاک
ندانم کسی برتر از خویشتنکه فرمان دهد بر من و مرز من
برآشفتم از خیره پیغام اووزآن ناسزا جنگ و دشنام او
همان گه سپاهی گران ساختمهمه گنج خانه بپرداختم
به فرزند مهتر سپردم سپاهفرستادم او را به پیگار شاه
بکشتند چندان بر آن دشت کینکه خون سرخ کرد آب دریای چین
چو هنگام فیروزی آمد پدیدهمان باد مر چینیان را دمید
شکسته شد آن لشکر ناموربه خاک اندر آمد گرامی پسر
به مرگش، زمانه دل من بسوختز مغزم یکی آتشی برفروخت
از آن نامور لشکرم اندکینیامد به هند اندر از صد یکی
همه خانه ها مویه و ماتم استبه جای می و شادکامی غم است
شنیدم کنون کآن بداندیش مردیکی لشکری بیکران گرد کرد
به روی من آورد روی سپاهتویی شاه و درماندگان را پناه
مرا گر به لشکر تو نیرو کنیهمه پادشاهی بی‌آهو کنی
که پرگست اگر پیشتر آن سترگبدین کشور آرد سپاهی بزرگ
نماند به هند اندرون رنگ و بویبه رنگ طبرخون شود آب جوی
هزار آفرین بر شهنشاه باداز او دست بدخواه کوتاه باد
فرستاد با نامه یک سال بازبه درگاه ضحاک گردن‌فراز
به شش مه بریدند یک ساله راهبه بیت المقدس به نزدیک شاه