بخش ۲۸ - جنگ ماهنگ و مهراج، و آگاهی مهراج از کار جمشیدیان
در آن بیشه، آن مردمان روز و شبگریزان، خلیدهدل و خشکلب
ببودند یک چند، تا شاه چینسوی رزم مهراج شد پر ز کین
به مهراجیان اندر آمد شکستاز آن نامداران سواری نرست
پسرش اندر آن رزمگه کشته شدسر تخت مهراج برگشته شد
از آن درد، یک چند بیمار گشتبه چشم همه سرکشان خوار گشت
سگالش همی کرد تا چون کندکه خنجر ز ماهنگ پر خون کند
ز کارآگهانش کسی بازگفتکه دخترش جمشید را بود جفت
دو فرزند دارد از او همچو ماهنهان گشته هر سه در ایوان شاه
نه بینند هر سه به روز آفتابنه از بیم ضحاک یابند خواب
چو مهراج بشنید برجست زودبه گوینده بر مهربانی فزود
بدادش بسی جامه و سیم و زرچه اسب و ستام و کلاه و کمر
بدو گفت کاکنون رسیدم به کامخورش خواست و رامشگر و رود و جام
به ضحّاک جادو یکی نامه کردفروغ دروغ از سر خامه کرد
اگر چه نکوهیده باشد دروغرهاننده باشد چو گیرد فروغ
دروغ از بنه هیچ نتوان شنودخنک هر که کم گفت اگر کم شنود