بخش ۲۵۵ - گفتگوی قارن با کوش دربارهٔ بخشایش فریدون
وزآن پس بدو گفت قارن که شاهببخشود و بگذشت از تو گناه
نگر تا چه مایه نمودی گزندبه جای نیاگان شاه بلند
چو پاداش، آمرزش آمد پدیدز فرمان او سر نباید کشید
از این پس چنین رو که فرمود شاهتو آسان بمانی و خشنود شاه
چو بندی کمر پیش و فرمان کنیچنانچون بفرمایدت آن کنی
تو را مایهٔ شهریاری دهدسرافرازی و کامگاری دهد
چو خشنود باشد ز تو شهریارکند پیش تو بندگی روزگار
بدو گفت کوش: ای سرافراز مردچو شاه همایون مرا زنده کرد
نه من شیر سگ خوردم و گوشت گرگکه گردن بپیچم ز شاه بزرگ
گر آن نیکوییها ندانم نهانسزاوار کشتن منم در جهان
وزآن پس به خوردن کشیدند دستشب و روز با رامش و می به دست
سپهدار قارن در ایوان خویشسرایی سزاوار مهمان خویش
بیاراست مانند باغ ارمهمه راست کرد اندر او بیش و کم
زنان شبستان او را همهبدو بازبخشید شاه رمه
نگه داشت قارن همه کار اوخور و خواب و پوشش سزاوار او
بتان را ز پیشش بیاراستیبدو دادی او را که او خواستی
بدان سان همی داشت او را به نازبه بگماز و خوبان بربطنواز
که یک روز ننشست بر دلش گردنه بر رویش آمد دم باد سرد