بخش ۲۵۱ - بازگشت قارن به نزد فریدون
وز آن پس به سه ساله قارن رسیدبیامد فریدونِ کی را بدید
زمین بوس کرد و ستایش نمودفریدون بر او آفرین بر فزود
فراوانش بستود و دادش امیدهمین داشتم از تو، گفتا امید
به کامم رسانیدی ای پهلوانکه بادی همه ساله روشنروان
به خوردن نشست آن سَرِ سرورانچهل روز با رنجدیده سران
سپاهش بدو داد با کشورشبشد با سپه، شادمان لشکرش
فریدون همی بود با ایمنیببست از جهان راه اهریمنی
تن کوش بیدادگر بسته ماندچهل سال جان و دلش خسته ماند