بخش ۱۶۶ - ستمهای کوش
سراینده دهقان بسیار هوشچنین یافت از کار و کردار کوش
که با مردمان سخت بد باز گشتز درگاه ضحاک چون بازگشت
همی بستد از هر کسی هرچه یافتبه خون گرانمایه مردم شتافت
زنان را سوی بستر خویش بردهمان کودکان را بر خویش برد
نه بر خواسته مرد را دسترسنه ایمن به فرزند و زن ایچ کس
چو بیداد از اندازه اندر گذشتزمانه ره نیکوی بر نوشت
نهانی برفتند مردم هزاربه درگاه ضحّاک ناهوشیار
بنالید هرکس ز بیداد کوشبه گردون برآمد غریو و خروش
که زنهار، شاها، تو فریاد رسستمها که برماست بس کن تو بس
چو ضحّاک آگه شد از کار کوشهمه دید درخورد کردار کوش
شنیدن همان بود و گفتن هماندلش شد ز کردار او شادمان
مرا گفت، اگر در همه کشوریچن او پیشکاری بُدی کهتری
نبودی مرا دشمن اندر جهاننه بر آشکارا نه اندر نهان
ستمدیدگان را چنین گفت شاهکه دیگر مباشید فریادخواه
که آن مرز یکسر بدو دادهاممر او را به شاهی فرستادهام
کند هرچه خواهد، نترسد ز کسشما را ز من پاسخ این است و بس
ستمدیده نومید چون بازگشتاز ایشان همه چین پرآواز گشت
به کوش آمد این آگهی زآن گروهز خمدان برون رفت تا پیش کوه
یکایک ز برزن برآوردشانبه شاخ درخت اندر آوردشان
به شهر اندر افتاد از آن زلزلهدگر کس نیارست کردن گله
همی هر زمان برفزودی ستمهمه زیر دستانش با رنج و غم
زمانه نبینی بتر زآن که شاههمه راه بیداد دارد نگاه