بخش ۱۶۴ - آگاه کردن کوش، ضحاک را از رفتن آتبین به ایران
دل پیلدندان ز غم یافت دردبه ضحّاک جادو سبک نامه کرد
که بگریخت آن بدنژاد آتبینز کوه بسیلا، نه از راه چین
به راهی که بر قاف دارد گذربه بلغار و سقلاب رفت او به در
یکی دخت طیهور با خود ببردکه خورشید را رنگ تیره شمرد
نشاید کسی را جز او شاه رابجوید نکن با بدان راه را
که در هفت کشور نیاید چنیندریغ آن چنان روی با آتبین
فرستادگان را چو کرد او گسیبه دریا فرستاد دیگر کسی
سپه باز خواند او ز دریا کنارهمی بود تا چون بود روزگار
چو نامه به ضحاک جادو رسیدبرآشفت و لب را به دندان گزید
به بلغار و سقلاب و دربند رومفرستاد نامه به هر مرز و بوم
که در کوه و دریا درنگ آوریدمگر آتبین را به چنگ آورید
سپاهی به دریای الهم رسیدبدان مرز آب آتبین را بدید