بخش ۱۴۶ - دیدن شاه آتبین جمشید را در خواب
به خواب اندرون شد شبی سهمناکروان جهاندار جمشیدِ پاک
چو شمعی بیامد به بالین اویببوسید چشم جهانبین اوی
یکی بسته طومار دادش به دستبدو گفت کایدر تو بس کن نشست
به زودی به ایران زمین گرد بازبه بیگانه بر هیچ مگشای راز
که گاه آمد اکنون که کین پدربخواهی ز ضحّاک بیدادگر
چو بیدار شد شاه، با کامدادنشست و مر این خواب را کرد یاد
چنین داد پاسخ که شاها، درنگچرا کرد باید بر این مرز تنگ
چو طومار، منشور باشد درستخردمند از این بِه نشانی نجست
که منشور شاهی تو را داد شاههمی کرد باید تو را ساز راه
به کام مهان گردد اکنون جهانز دیوان تهی ماند وز گمرهان
دوبارت نمودند ایدون به خواببهانه چه ماندهست؟ ره را شتاب
چنین است خواب و گزارش چنیندر این کار، شاها، سگالش گزین
چه چاره سگالم بدو گفت شاهکه جایی به دریا ندانیم راه
به دریا همی راه دانیم و بسکجا پیلدندان نشاندهست کس
نهانی نشاید گذشتن بدوینه نیز آشکارا شدن هست روی
بدو گفت کشتی بسی ساختهستز کار تو یزدان بپرداختهست
به کشتی نشینیم هنگام خواببرانیم جایی به یک ماه از آب
بدین رای خشنو نگشت آتبینبدو گفت رایی دگر برگزین
تو را راز بر شاه باید گشادکه بی او چنین رای نتوان نهاد