گنج

بخش ۱۴۵ - خواب دیدن آتبین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۹ بیت
شبی شادمان خفته بُد آتبینچنان دید در خواب شاه زمین
که فرزند پیش آمدش چون سروشسُوار آن که شد کشته بر دست کوش
یکی چوب در دست او داد خشکهمان گاه شد سبز و بویا چو مشک
بکِشت از بر کوه شاه آتبینفرو برد بیخش به زیر زمین
هم اندر زمان شد درختی بلندبگسترد از او شاخ و سایه فگند
ببالید تا سر به گردون کشیدز گردون همانا که افزون کشید
جهان سر بسر زیر سایه گرفتز سبزی و از شاخ مایه گرفت
وزآن پس یکی باد نوشین دمیداز آن شاخ‌ها برگ بیرون کشید
پراگند گرد جهان چون چراغشده روشن از وی همه کوه و راغ
جهان گشت از آن روشنی شادمانهمی گفت هرکس سرآمد غمان
چو از خواب بیدار شد بامدادبفرمود تا شد برش کامداد
برآورد راز نهان از نهفتهمه خواب یکسر بدو بازگفت
بدو گفت شاها، تو رامش فزایکه یک ره ببخشود ما را خدای
تو را داد در خواب دوشین نشانکه گیتی نماند ز جادو فشان
سر و تاج ضحاک ناهوشیاربه خاک اندر آرد همی روزگار
جهان بازگردد به فرزند توشود شاد از او خویش و پیوند تو
سُوار بهشتی که آن چوب خشکتو را داد بویاتر از عود و مشک
ز پشت تو او را برادر بودکه با تخت شاهی و افسر بود
چو در دست تو سبز شد چوب سختجوان گشت خواهد ز فرّ تو بخت
بلندی بود چون نشاندی به کوههمان پایه داری و فرّ و شکوه
چو سر برکشید و ببالید شاخبگیرد به تیغ این جهان فراخ
چو گسترد سایه به گرد جهانبه فرمان شوندت کهان و مهان
مر آن برگ‌ها را که همچون چراغپراگند بر کشور و کوه و راغ
به فرّ تو باشند شاهانِ دادهمه با دل شاد و با دست راد
زمین هفت کشور به چنگ آورندفراوان به گیتی درنگ آورند
گزارش چو بشنید از او آتبینبسی خواند بر دانشش آفرین
بدو گفت کاین خواب من راز دارز بیگانه مردم سخن باز دار
فراوانش بخشید هرگونه چیزز اسب و ستام و ز دینار نیز
بر این راز بر سالیان برگذشتبسی نیک و بد نیز بر سر گذشت