بخش ۱۱۸ - لشکرکشی آتبین به چین و گرفتن شهر خمدان
چو کشتی روان شد، سپه برکشیدسوی مرز چین لشکر اندر کشید
بفرمود تا پیشرو با سپاههمی رفت یک منزل از پیش شاه
کسی کاو نیاورد فرمان به جایسر بخت او اندر آمد ز پای
از آن شهر و کشور برآورد خاکبه تاراج داد آن بر و بوم پاک
بترسید از او مردم چین همهکجا بیشبان بود یکسر رمه
کس از مرزداران نیامدش پیشبترسید از او مردم از جان خویش
ز هر سو روان گشت یک ساله بازز هر جای گنجی نو آمد فراز
چنان شد سپاه از فزونی و گنجکه شد چارپای از کشیدن به رنج
کسی کاو ز ضحاک برگشته بودنهان گشته از بیم و سرگشته بود
از این آگهی چارهجوی آمدنداز ایران همه سوی او آمدند
سپاهش فزون شد ز پنجه هزارنبرده سواران نیزهگزار
همی رفت تا شهر خمدان رسیدکز آن مرز جایی سواری ندید
ز خمدان به زاری برآمد خروشچو نوشان چنان دید، دستورِ کوش
بزرگان شهر و سپه را بخواندوز این داستان چند گونه براند
کز این کار دلها مدارید تنگکه این بیبُنان را نباشد درنگ
زمان تا زمان مژده آید ز کوششود زهر این شهر یکباره نوش
همانا که باشد فزون از سه ماهکجا بازگشت او ز درگاه شاه
به دشمن چو آگاهی آید از اویبدین مرز بودن نباشدش روی
گریزان شود دشمن از پیش شاهوگرنه شود با سپاه او تباه
شما ماهیانی درنگ آوریدبه دروازهٔ شهر جنگ آورید
که در شهرمان خوردنی نیست تنگبکوشید باید به نام و به ننگ
که پیروزی از مردمان دور نیستهمان آتبین است، فغفور نیست
که ده باره از بیشهٔ چین گریختسپاهش همه ترگ و جوشن بریخت
سپه را چو دل داد و رخ رخش کردهمان روز دروازهها بخش کرد
فرستاد بر هر دری سه هزارگزیده سوار از درِ کارزار
به دیوار بر گونه گونه درفشبرافراخت سرخ و سیاه و بنفش
چو آمد به نزدیک شهر آتبینبپوشید خرگاه روی زمین
همه خیمه ها دیبه و پرنیانسراپردهٔ آتبین در میان
همان گاه برخاست از شهر غوبه دروازهٔ شهر شد پیشرو
بغرید کوس و بنالید نایچو دریا سپاه اندر آمد ز جای
برون آمد از شهر چندان سپاهکه بر باد گفتی ببستند راه
چو دید آن سپاه آتبین خیره ماندپر اندیشه شد، سروران را بخواند
نه شهر است گفتا یکی کشور استکه چندین بدو اندرون لشکر است
بفرمود پس تا سپه برنشستسوی نیزه و تیغ بردند دست
برآمد خروش ده و دار و گیربنالید نیزه، ببارید تیر
چنان شد چکاچاک شمشیر تیزکه کیوان همی جست راه گریز
چنان میغ پیوست و گرد سپاهکه پیدا نبُد چرخ و از گَرد، ماه
ز خون یلان بر زمین جوی شدبه هامون سر سرکشان گوی شد
شد از تیرگی دشت یکسان و کوهرسید آن سپه را ز خمدان ستوه
بدان سان سپاهش به هم درفتادکجا شاخ بر هم زند تند باد
چو دید آتبین آن ستوهی، بجَستبه شمشیر زد دست پس بر نشست
یکی با دلیران خود حمله کردز گردان خمدان برآورد گرد
چنان برگرفت آن سپه را ز جایکه گفتی ببستندشان دست و پای
چو تیغ وی از تارک آلوده شدسپه بر در شهر بر دوده شد
بدان حمله افزونتر از دو هزارتبه شد گریزنده اسب و سوار
فگندند پس خویشتن را به شهرغم و درد دیدند از آن رزم بهر
نیامد کس از شهر بیرون دگرسپاهی نگه داشت دیوار و در
گرفت آتبین شهر خمدان حصارسر راه و بیراه کرد استوار
شب و روز با شهریان جنگ بودز بالا همه ناوک و سنگ بود