گنج

بخش ۱۱۰ - رفتن کوش پیل‌دندان به نزدیک ضحاک

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۶ بیت
چو لشکر برفت و برآراست کارسه ماهش درنگ آمد و روزگار
درِ گنج‌های پدر برگشاددلش گشت از آن مایه‌ور گنج شاد
برون کرد چیزی که بایسته‌تربه نزدیک ضحّاک شایسته‌تر
ز پیروزه پانصد، دو سیصد بلخشکه بود از فروغش شب تیره رخش
یکی تخت هر تخته صد من ز زرز هرگونه در وی نشانده گهر
نشستی به سر برش مردی هزارهنوزش تهی بود مانده کنار
هزار اسب رهوار زرّین ستامکنیزان هزار و هزاران غلام
همه با قبا و کلاه و کمرقبا و کلاه و کمرشان ز زر
همان تخت دیبای چین دو هزارز دندان فیلان فزون از شمار
ز نافه هزار و هزاران زرهکه داود پیغمبرش زد گره
کرا بود نزدیک شاه ارجمندچو دستور و فرزندِ شاهِ بلند
بسی هدیه‌ها هر کسی را بساختبدان ساخته کوش گردن فراخت
ز لشکر گزین کرد هفتاد بارهزاران دلیران خنجرگزار
بر این کامگاری به درگاه شدبه بیت المقدس به درگاه شد
به سه روزه راهش چو آمد فرودفرستاد نزدیک خسرو درود
به فرزند و دستور فرمود شاهکه لشکر پذیره برندش به راه
سپاه اندکی بود از آن روز پیشز هفتصد هزاران نبودند بیش
ز بیت المقدس چو برخاست موجسپاه اندر آمد همی فوج فوج
پیاده شدندی همه پیش کوشز سهمش ز مردم همی رفت هوش
چو کوش آن سپه دید و آن ساز دیددل خویش در پنجهٔ باز دید
چنان بود لشکرش با آن سپاهکه اندر بیابان یکی پشته کاه
چو فرزندِ ضحاک را دید، زودفرود آمد او را ستایش نمود
پیاده شد و تیره ره برگرفتببوسید و سختش به بر درگرفت
ز دیدار او خیره فرزند شاههمی هر زمان کرد در وی نگاه
همی گفت کز شهریاران چینکرا بچه آمد به روی زمین
چه چیز آن که گردون نیارد پدیدز گردون چنین رنج باید کشید
جوان را همی نیک نآمد ز کوشاز آن روی نازیب و دندان و گوش
همی رفت با او برابر به راههمی کرد هر کس به رویش نگاه
چو نزدیک بیت المقدس کشیدبه یک میل ضحاک پیشش رسید
سپاهی دگر دید و سازی دگربه هر گوشه‌ای سرفرازی دگر
بدید آن تن خویش مانند کاهسپاهش گم آمد میان سپاه
چو ضحّاک را دید آن زیب و فرّچو مرغی شدش پیش بی پای و سر
از اسب اندر آمد چو آذرگشسبببوسید ضحاک را سمّ اسب
رکابش ببوسید و یال و برشنظاره همی پیش او لشکرش
به بر درگرفتش گرانمایه شاهنشاندش بر اسب و بریدند راه
به نزدیک شهرش یکی جای کردپرستنده بسیار بر پای کرد
سرایی برآراسته چون بهارهمه زرّ بر لاژوردش نگار
همه فرش‌ها سبز و دیبای چینهمه باغ او پر گل و یاسمین
گلش پر ز بلبل چمن پر ز سروخروشان ز سرو نوآیین تذرو
ز دنبالِ طاووس بر روی باغچنانچون فروزان هزاران چراغ
زده گونه گونه چنان سرخ گلچو بردست معشوق پیغام مل
سپاهش به هامون فرود آمدندهمان روز با جام و رود آمدند
فرستاد روز دگر خواستهبه درگاه ضحاک، آراسته
همی گفت ضحّاک کاین نیکدلاز این خواسته کرد ما را خجل
مگر هرچه در چین و در گنج بودهمان کس که نادیده بود و شنود
همه گرد کرده‌ست و اندر کشیدشگفتی بدید اندر آن هر که دید
خورش‌هاش چندان فرستاد شاهکه در باغ تنگ آمدش جایگاه
همی داشت مهمان یک ماه بیشابا لشکر و هر که آمد به پیش
به رزم و به بزم و به گوی و شکاربسی، آزمودش همی شهریار
از آن بهتر آمد که خسرو شنوددر آن لشکر گشن چون او نبود
کمانش به گردان چو برداشتندبدیدند و از دست بگذاشتند
کشیدن نشایست یک نیمه بیشخجل گشت، هر یک ز نیروی خویش
چو از جای بر کرد تازی سمندبه تیری همیشه دو آهو فگند
به شمشیر کردی به دو نیمه گوربه نیزه زدی بر دل شیر گور
یکی تازبانرا هرون داشتیبنیره زبان را هیون داشتی
بیفگند بر دشت چندان شکارکه آهو نمی‌خورد مردارخوار