گنج

بخش ۱۰ - نیرنگ کوش با رومیان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
از امروز تا سیصد و اند سالاز ایران پدید آید آن بی‌همال
هر آن شاه کآید به فرمان اوبماند بدو افسر و جان او
اگر سوی روم آورد لشکریجز از من بود روم را مهتری
مبادا که با او بود کارزارکز آن پادشاهی بر آرد دمار
مر او را دهید آنچه خواهد ز گنجمگر بازگردد بی آزار و رنج
از این گونه چون داستان کرد یادبپیچید و مُهر از برش برنهاد
بر آن مهُر بر چهرهٔ دارنوشنگارید سالار بسیار هوش
نویسنده را داد دینار چندزبانش به سوگندها کرد بند
که این راز از او مرد و زن نشنودوگر چند پرسند از آن نگرود
همان گه سبویی بیاورد زودنهاد اندر او پوست آهو چو دود
سرش را به ارزیز کرد استوارچو مُهر درم کرد بر وی به کار
وز آن آفتابه که از گنج شامبیاورده بر خسرو خویشکام
بدان مهر و آن‌سان که در گنج بودهمانا کز آن گنج بی‌رنج بود
ز بازارگانان یکی نیکمردکه با او بُدی شاه را خواب و خورد
بخواند و مر او را بسی پند دادپس از پند، بسیار سوگند داد
که رازم نگویی تو هرگز به کستو دانی از این راز و یزدان و بس
پس آن آفتابه همان با سبویبدو داد و گفت ای یل نامجوی
از ایدر تو را رفت باید به رومببودن فراوان در آن مرز و بوم
به شهری که مانوش دارد نشستبد اندیش مردی چلیپاپرست
یکی شهر پر مردم و نای و نوشکه بودی نشستنگه دارنوش
چو دروازهٔ شهر منزل بودبه جایی فرود آی کآن گِل بود
بیارام یک شب ز بیرون شهروز آسایش راه بردار بهر
تنی چند از رازت آگاه کنچو زندان بیژن یکی چاه کن
پس از پهلوی چاه ده گز بکنمر این گنج را اندر آن چَه فگن
چنان ساز کز پس نهی آن سبویز پیش آفتابه که این است روی
سر چاه از آن خاک و گل پست کنپس، آن چند تن را به می مست کن
در افگن به می زهر ناسازگارسرآور بر آن چند تن روزگار
به دریا درانداز تا ماهیانخورش سیر یابند از آن ماهیان
چو شب روز گردد به شهر اندر آیدکان ساز و پس روزگاری بپای
چو گردد همه راز چاه آشکارسر خویشتن گیر و بربند بار
شب و روز با کاروان راه کنمرا ز آن سخن یکسر آگاه کن
که چون بازگردی بدین بارگاهتو را پهلوانی دهم بر سپاه
ز مایه ببخشمت گنجی فزونز کام تو هرگز نیایم برون
بر او کرد بازارگان آفرینبه رخساره بپسود روی زمین
بدو گفت کای شهریار دلیرمبادا دل روزگار از تو سیر
همی بگذرد ز آسمان نام توبرآرم به فرمان تو کام تو
یکی نامور خلعتش داد و رفتز بغداد تا روم ره برگرفت
چنان ساخت کز ره نماز دگربه دروازه ی شهر مانوش بر
به نزدیک دروازه آمد فروددرخت از پس و پیش با آب رود
ز بازارگانی کرا بود بهریکایک به پیش آمدندش ز شهر
که برخیز و امشب به شهر اندر آیکه با دزد وارون نداری تو پای
چنین داد پاسخ که فردا پگاهاز اختر ببینم یکی راز و راه
بر افزون روز اندر آیم به شهرمگر سود یابم از این مایه بهر
دل روز روشن چو شب چاک زدکَننده تبر بر دل خاک زذ
چو روز از دل شب برآورد گردبه شهر اندر آمد جهاندیده مرد
به گیتی ز رازش کس آگاه نهز رازش کس آگاه جز شاه نه
ز گوهر بسی پیش مانوش بردکه دیدار گوهر دل و هوش برد
بماند اندر آن شهر خرّم دو سالفزون آمدش هر گه از مایه مال
وز آن گِل همی کند رنجور مردچنین تا برآورد از آن چاه گرد
یکایک بدان آفتابه رسیدبدید و به درگاه قیصر دوید
که گنجی بدیدم ز بیرون شهرمرا گر دهد شاه از آن مایه بهر
سر چاه بگرفت دستور شاهدرم برکشیدند از آن ژرف چاه
کَشنده درم پیش خسرو کشیدچو قیصر نگه کرد و آن مُهر دید
نشان و تن و چهرهٔ دارنوشبدید و ز شادی برآمد به جوش
به دستور گفت این نیای من استنهان کرده گنج از برای من است
درم پیش قیصر فرو ریختندسراسر همه بر هم آمیختند
چو دستور بگشاد مُهر سبوییکی پوست آهو بر آمد از اوی
بخندید مانوش و گفت این چه چیزهمانا یکی گنجنامه‌ست نیز
چو بگشاد آن پوست و آن چهره دیدبترسید و لب را به دندان گزید
زمانی همی گفت با خویشتنکه این چیست مانندهٔ اهرمن
همانا طلسمی‌ست از بهر شهرکز این شهر بدخواه را نیست بهر
چو آن راز، دستور بر وی بخواندبترسید مانوش و خیره بماند
به دستور گفت ای فرومایه مردکه آهنگ خواند بدین مرز کرد
نگه کن یکی تا کی آید برونچه مایه‌ست از آن سالیان تا کنون
چنین داد پاسخ که سیصد گذشتکنون چرخ بر سیصد و هفت گشت
مگر گاه آن باشد ای شهریارکه آید پدید اندر این روزگار
از آن راز کشور پر آوازه گشتهمان روز بازارگان بازگشت
به نزدیک خسرو شد و مژده داداز آن مژده شد شاه فرخنده شاد
همانگه سپه را ز کشور بخواندچنان کاندر ایران سواری نماند
فراز آمدش لشکری بیشمارهمانا فزون بُد ز سیصد هزار
همه گیل و دیلم گُروهاگُروههمه بسته درهم به کردار کوه
همه تشنه بر خون دشمن دلیرهمه رزم را همچو ارغنده شیر
سرِ ماه هنگام بانگ خروسز درگاه برخاست آواز کوس
بتوفید مهر و بنالید ماهز بانگ تبیره، ز گرد سپاه
ز بس جوشن و تیغ و زوبین کینچو یک رنگ گشت آسمان و زمین
روان لشکری در بیابان و کوهکه کوه و بیابان ز رنجش ستوه
ز منزل چو برداشتی پیشروبه جایش فرود آمدی شاه گو
به طرطوس یکسر فرود آمدندجهانی به تاراج برهم زدند
بفرمود تا برگشادند دستهمه کشور و مرز کردند پست
به روم اندر افتاد یکسر خروشکه آمد همان گفتهٔ دارنوش