گنج

بخش ۷ - نامه فرستادن زال پیش برزین پسر فرامرز

۱۴۳ بیت
یکی نامه‌ای او به برزین نوشتفراوان بدو اندرون خوب و زشت
سر نامه از پیر فرتوت مردچشیده ز گیتی بسی گرم و سرد
ز دستان که سالش بود هفتصدگذشته به سر بر بسی نیک و بد
بدان ای سرافراز فرخ پسرکه گشته‌ست از آزار تو تاجور
پشیمان شد از کار و کردار خویشاز آن تندی و تیز گفتار خویش
ز زندان و بند تو تشویر خوردتو گویی که با تو بهم شیر خورد
به نرمی و خوبی سخن برگشادبه دادار سوگندها کرد یاد
که گر تو، به نزد من آیی به گاهبه گفتار دشمن نگردی ز راه
تو را پهلوانی و افسر دهمهمان گنج و فرمان و لشکر دهم
کمر بر میان تو بندم چنانکجا داشتی رستم پهلوان
به جای تو من بد ندارم به دلاز آن بد که رفته‌ست هستم خجل
تو نیز ای سرافراز فرزند منسزد گر نیوشی کنون پند من
بیایی و از دل کنی دور کیننباید که این برنتابد زمین
مده دیو را بر دل خویش راهمکن خویشتن را و ما را تباه
نیای تو ای پهلوان بلندکه هرگز روانش مبادا نژند
گر آن سرکشی دور کردی ز تنبماندی به ما این بزرگ انجمن
درختی که زیرش دگر خم شودازین خم شدن بار او کم شود
چراغی که از شمع کمترش نورهمه کس مبیند مر او را ز دور
زبانی که گفتار او نرم گشتازو روی بدگوی پر شرم گشت
همانا که هنگام این کین و خونتو ایدر نبودی ندیدی که چون
کدامین زمینست و کوهست و دشتکه جنگی فرامرز آنجا نگشت
کدامین سپاهی که پنجه هزارنگشته‌ست در رزم آن نامدار
نمانده به گیتی یکی دشت جنگکه از زخم تیغش نشد لاله رنگ
سرانجام را تا چه دید او ز شاهدرختی ز گیتی ورا جایگاه
مرا با همه فَرّ و یال یلیبدین نامداری بدین پر دلی
همانا تو دیدی که جایم چه بودز بالا و از زیر پایم چه بود
تو نیز ار چه بسیار کوشی به جنگسرانجام گردد جهان بر تو تنگ
که شاهان به فرمان کیهان خدایبه تخت بزرگی درآرند پای
و گر پیش او آیی از داد و دینبزرگی نباشد چو تو بر زمین
دگر رستم تور را با خود آرکه گردد به بخت تو او کامکار
شهنشه ورا پهلوانی دهدهمان افسر و مرزبانی دهد
ازین پند مگذر تو ای نیکبختکه بگذارش سخت گیرنده سخت
اگر اژدها خفته بینی به راهتو دنبال او مسپر ای نیکخواه
هنوز از بَدِ روزگار دژمنرستیم وز رنج چندان ستم
تو اگر تو بشورانی این روزگاربه یکباره از ما برآری دمار
چراغی که گردد ز خشکی نژندبه روغن برافروخت باید بلند
همی تا توانی بدو دم مدمکه از تیرگی گرددت دل دژم
چو نامه به مُهر اندر آمد بدادفرستاده برگشت و آمد چو باد
به بهمن رسانید و دانا بخواندز پندش جهاندیده خیره بماند
بخندید فرزانه با شاه گفتکه پند بزرگان نشاید نهفت
دل زال با شاه ما راستستکه این پند نامه بیاراسته‌ست
نهاد اندران نامه انگشتریبجست او به پیغام‌ها برتری
نوندی بداد آذرافروز رامر آن نیک پی مرد پیروز را
بدو گفت کای مرد فرخ نژادبه برزین رسان نامه من چو باد
از آن پیشتر کو به نیرو شودوزو پادشاهی پر آهو شود
بگو از من او را فراوان امیدهمان رستم تور را دِه نوید
برنده نیاسود بر راه بربه ساری در آمد چو مرغی به پر
به برزین آذر چو برداشتندبه پرده درش زود بگذاشتند
در آمد زمین را ببوسید و گفتکه با پهلوان آفرین باد جفت
همانگاه بشناختش پهلوانبدو گفت کای مرد تیره‌روان
نه آنی که کردی تو با من فریبدروغ تو آورد چندین نهیب
مرا گفتی اینک فرامرز شیربه دریا کنار ایستاده‌ست دیر
به گفتار تو من ز دریای تندبرون آمدم تا فتادم به کُند
ترا گر نه آنستی ای بد نشانکه هستی فرستاده سرکشان
سرت را جدا کردمی از تنتز خون دادمی رنگ پیراهنت
نه من آن کنم کز شما دیده‌اماز آن پس که چندین بلا دیده‌ام
درین باره‌ام داستانی نکوستزخم آن برآید که هم اندروست
برفت از رخ آذرافروز رنگبمالید بر خاک رخ بی‌درنگ
بدو گفت کای نامور پهلوانز فرمان شه کی گذشتن توان
مرا شاه فرمود گفتن چنانندانستمی هیچ گفتن جز آن
کنون پیش تو هستم ایدر به پایتو آنی که بادافره آری به جای
چو نامه بدید و به خواندن گرفتز دو دیده گوهر فشاندن گرفت
ز خون فرامرز و رنج نیاسرش پر ز کین گشت و پر کیمیا
فرستاده را گفت کز بخت شوربه دام اندر آید دگر باره گور
همانگه بدو پاسخ نامه دادچنین گفت کای بهمن دیوزاد
میان من و تو به جز تیغ هیچنباشد کنون رزم را کن بسیچ
به خون فرامرز کاری کنمکه اندر جهان یادگاری کنم
بدان تا بدانی که از تهمتننیاید به جز گُرد لشکرشکن
چنان چون فرامرز یل را به داربه دارت کنم زنده ای شهریار
فرستاده را خلعتی خوب دادسوی بهمن آمد به کردار باد
چو بهمن بخواند آن سخن‌های سختبلرزید مانند شاخ درخت
به دستور گفت این سگ دیوچهرنخواهد نمودن به ما روی مهر
چه چاره سگالیم کان بدنژادچو پیروز باشد بگردد ز داد
بدو گفت دستور پاکیزه رایکه بر انجمن سر کسی کن به پای
یکی نامه کن نزد بانوگشسبسزاوار او افسر و گنج و اسب
بخوان تا بیاید بر شهریارابا خواهر و مرزبان و تخار
چو آمد به سوگندشان بند کندل هر یک از گنج خرسند کن
ازین نامداران و گردنکشانیکی لشکری دِه بدان سرکشان
شود پیش برزین و پندش دهدچو سر در نیارد گزندش دهد
ازین رای شد شاد دل شهریاربه گنجور فرمود گوهر بیار
از اسب و ستام و قبا و کلاهفراوان بیاورد در پیش شاه
نبشتش یکی نامه دستور شاهچنین بود نامه که ای نیکخواه
که این نامه از شاه با داد و مهربه نزدیک آن دختر خوب‌چهر
که با تو بسی راز دارم نهانازین گردش چرخ و کار جهان
چو نامه بخوانی سوی من گرایبه راه اندرون هیچ گونه مپای
چو نامه بَرِ دختر پهلوانبیاورد پوینده مرد جوان
بخواند و پس آنگه بَرِ زال بُردنبشته سراسر بر او برشمرد
بدو گفت کز رفتنت چاره نیستترا سختی و رنج یکباره نیست
هر آنچ او بفرمایدت پیش برز فرمان او نیست ما را گذر
برون رفت با لشکر از نیمروزنه شب رام گشت و نه آسود روز
چو از آمدن بهمن آگاه شدبر او راه اندیشه کوتاه شد
پذیره فرستاد پیشش سپاهبزرگان و گردان آن جایگاه
وزان پس چو در بلخ بامی رسیدبه پیش شهنشاه نامی رسید
همی خواندند آفرین‌های نوبه دیدارشان شاد شد شاه گو
زبان دختر پهلوان برگشادبرو بر بسی آفرین کرد یاد
که همواره بادی تو پیروز بختبه تو شادمان کشور و تاج و تخت
جهان سر به سر در پناه تو بادسپهر برین پیش گاه تو باد
به فرمان تو بسته دارم میانچه فرمایدم شهریار کیان
برآورد و بنشاند بر تخت و گفتکه راز جهان بر تو نتوان نهفت
تو آگاهی از کار برزین که بندشکست و همی نامدی سودمند
فرستادمش نامه زال پیرمرا پاسخی کرد نادلپذیر
پذیرفتمش نیز پاداش رنجنه کشور همی سود دارد نه گنج
ترا رنجه باید شدن پیش اویکه تو آگهی از کم و بیش اوی
به گفتار خوب و سخن‌های گرممگر گردنش را توان کرد نرم
سخن تا توانی همه نرم گویبه پاسخ همه روی آزرم جوی
به گفتار شیرین ز سوراخ ماربرون آورد مردم هوشیار
نیارد برون سر ز پیمان تومگر دارد آزرم و فرمان تو
ز من هر چه دانی تو او را بگویبگویش که بر ما بلندی مجوی
سپردن به بیهوده دنبال مارز غمری شمارد همی هوشیار
دل ار چه درشتست، گفتار گرمکند نرم و دارد دو دیده ز شرم
سَرِ مردمی بردباری بُوَدسبک‌سر همیشه به خواری بُوَد
و گر بردباری ز حد بگذرددلاور به سستی گمانی برد
ز ناسازگاری بسی کارهاتبه گشت و بشکست بازارها
بگویش بیارام و توسن مباشز کار زمانه تو ایمن مباش
و گر چه بلند آتشست و درشتبه خاک نژندش توانند کُشت
چو پیش آییم پیشت آیم دوانسپه را تو باشی همی پهلوان
گر از رای تو نیز گردن کشدز خون چادر سرخ بر سر کشد
زبان دِه تو ما را به سوگند سختبه دارای گیهان و اورنگ و تخت
که چون او به گفتار تو نگرَودز پیمان و بندت به یکسو شود
نسازی تو با او، نه خویشی کنیگر او رزم سازد تو پیشی کنی
که من هر گهی لشکری بی‌کرانپی تو فرستم ز گندآوران
وزآن پس بفرمود استا و زندبیاورد دستور شاه بلند
برو برنهادند هر چار دستبه سوگند مر هر یکی را ببست
چو سوگند خوردن شد آیین توهمانا تبه شد دل و دین تو
بکَش تا توانی ز سوگند دستکه مردم ز سوگند خوردن شکست
شهنشاه کرکوی را پیش خواندوزین در فراوان سخن‌ها براند
که خرخیر را سر به سر شاه بودگَهِ رزم شیر دُژ آگاه بود
کیانی کمر داشتی بر میانکجا داشتی رستم پهلوان
برادرش سرخوی هنگام کینندیدش کسی تیر او بر زمین
سواری که هنگام رزم و نبردز دریا برانگیختی تیره گرد
بدیشان سپرد آن سپه چل هزارسواران نامی دلیران کار
سپه را سلیح گران داد و اسببفرمود کآزرم بانوگشسب
بدارید و از رای او مگذریدچو خواهید کز گنج ما برخورید
گر آن بچه اژدهای سترگز دل کرد خواهد برون خون گرگ
کند آشتی و شود سازگارهمه باز گردید بی‌کارزار
که من هر یکی را یکی پای رنجببخشم ز پرمایه آسوده گنج
که گفته‌ست دستور با شاه بسنماند زمانی به کردار کس
و گر باز پاسخ چو زین آوردسخن‌ها هم از راه کین آورد
ببندید مر جنگ او را میانبه گردن برآرید گرز گران
ز من اسب و ساز و سلیحست و گنجز لشکر همه کوشش و رزم و رنج
سر سرکشان را بسی هدیه دادز دینار و اسبان تازی نژاد
وزآن پس یکی لشکر آراست بازپیاده ز گیلان گردن‌فراز
سیه مرد را داد و گفت این سپاهپیاده فزون باید ای نیکخواه