گنج

بخش ۶ - داستان اندر رفتن برزین آذر به رزم شاه بهمن به خون خواستن پدرش

۵۵ بیت
دگر هفته فرمود تا استوانسوی عرض بردند پیر و جوان
خود و رستم از شهر بیرون شدندز دروازه بر راه هامون شدند
برآمد ز لشکر دلاور سواردو ره ده هزار و دگر دو هزار
دل پهلوان زان سپه شاد گشتز گنجش همه لشکر آباد گشت
وزان روی برجست لشکر به راههمی رفت تا بلخ نزدیک شاه
چو شاه آگهی یافت از کار جمبه دلش اندرون لشکر آمد ز غم
ز برزین آذر که از بند رستبخایید بهمن ز غم پشت دست
به دانا بگفت ای خردمند پاکازین پادشاهی برآمد هلاک
چنین پاسخش داد کای شاه زوشنکردی به گفتار این بنده گوش
ز شاه جهانش بسی خواستیمزبان‌ها به لابه بیاراستیم
چو بانوگشسب ایچ خواهشگرینبود و نباشد چنان سروری
به پیش تو ای شاه بر پای خاستبه یادت چنان جام می را بخواست
ببایست بخشود و بنواختنوزو پهلوانی ز نو ساختن
کنون پاک یزدان نیکی‌شناسرها کرد از بند تو بی‌سپاس
بسا تلخ از وی بباید چشیدبسا رنج کز وی بباید کشید
بدو گفت کاکنون یکی چاره سازکه او را به دام اندر آریم باز
چنین گفت کای شاه گردنکشانهر آن مرغ کز دام دارد نشان
دگر باره ناید به دام اندرونازین بِه یکی چاره باید کنون
یکی نامه باید به دستان سامفراوان به خوبیش دادن پیام
بدان تا نویسد بدو نامه‌ایز پندش بدوزد یکی جامه‌ای
پسند آمدش شاه خودکامه رابفرمود بنویسد این نامه را
یکی نامه بنوشت مرد دبیرز شاه جهان سوی دستان پیر
بدان ای پدر کاین نشیب و فرازهمی بگذرد گر چه ماند دراز
پشیمان شود مردم از کار بدز گفتار هم ز کردار بد
چنانم پشیمان ز خون ریختنز تاراج وز شورش انگیختن
که روز و شب از پیش یزدان پاکهمی روی خود را بمالم به خاک
ولیکن تو دانی که فرجام کارچه کردم به جای تو ای نامدار
به جای چنان پاک‌تن دخترانبه جای دلیران و گندآوران
همان سیستان کز من آباد گشتدل زیر دستان تو شاد گشت
همان گنج بیت العروس تو بازبینباشتم کِت نباشد نیاز
نیامد ز من جز یکی بد خوبیوگرنه نمودم همه نیکویی
که برزین یل را ز بند گراننکردم رها پیش این سروران
مرا دل بدو برتبه کرد دیوکشیده سر از راه گیهان خدیو
به یزدان که این گیتی آراسته‌ستاگر بدو بدو دل مرا خواسته‌ست
بدان بند کردمش تا چند گاهبماند به بند اندرون بی‌سپاه
وزان پس ورا پهلوانی دهمبه گیتی برش کامرانی دهم
جوان آنگهی داند از نیک و بدکه از بند و سختی به جایی رسد
چو فرتوت گردید و نیروش سستپس آنگه بداند که چون بُد نخست
اگر شهریاری بیفتد ز گاهبه یاد آیدش ارج تاج و کلاه
چو مرغی کجا گشت بی‌بال و پربداند کَش از پر بُدی دست و فَرّ
همانا شنیدی که بشکست بندتن خویشتن را به آتش فکند
ترا دادم آگاهی از کار اویبر او نامه‌ای کن سزاوار اوی
سخن‌های پیرانه یاد آورشز بی‌راه بر راهِ داد آورش
بگویش که گر سر بتابی ز راهز هرچ آید از خویشتن بین گناه
به گفتار دزدی کجا ره زدیهمی زین و آن خواسته بستدی
اگر سرکشی بر تو آید ستمهمی باش با او به بیشه بهم
تو ای زال با سنگ و با رای و گنجببین تا چه دیدی ز ما درد و رنج
فرامرز با نامور سرکشانچه دارند از تیغ تیزم نشان
اگر چند دریای تند آرمیدبباید سبک بادبان برکشید
نوند آمد و نامه دادش به زالچو برخواند نامه خداوند سال
به بانوگشسب اندرون بنگریدبدو گفت کاری نو آمد پدید
رها گشت برزین آذر ز بندسوی ما فرستاد خسرو نوند
گمانی برد شاه کشورگشایکه آید به گفتار من باز جای
ندانست کو نیست آن تند دیوکه بگریزد از نام گیهان خدیو
نه آن میوه دارست کوتاه دیرز هر سنگی آید ز بالا به زیر