گنج

بخش ۴ - رزم رستم تور با لشکر شاه بهمن و رسیدن برزین آذر را

۹۲ بیت
چو برزین در آن بیشه شد با سپاهز تنگی پراکنده‌تر شد سپاه
پیاده ز گیلان یکی نیکمردبه رستم به بیشه درون بازخورد
ازو خوردنی خواست آن نیکمردسر سفره بگشاد و رُفتی نکرد
برون کرد نان چند پیشش نهادچو خورده شد آنگه زبان برگشاد
چه مردی بدو گفت جایت کجاستدویدن در این بیشه بهر چراست
بدو گفت کز لشکر بهمنمسپاهی فراوان نه تنها منم
کنون شاه برزین یل را به بندبه داد بسته تن مستمند
به ماهان دزش بُرد خواهیم بستندیدیم از آن دز که بسته برست
بپرسید ازو مرد بیشه نشینکه بهمن چه دارد ازین مرد کین
نماینده پاسخ چنین باز کردکه بهمن برین مرد ناساز کرد
به کابل فرامرز یل را بکشتکه این نامور را پدر بود پشت
فرامرز را رستم پهلوانپدر بود و پشت و دل خسروان
نبیرش کنون سیزده سال گشتکه در بند بهمن دلش نال گشت
همی سوی زندان فرستدش بازکه همواره مانَد به گُرم و گداز
دل رستم تور ازو تنگ شدچنان شد که رویش ابی‌رنگ شد
همی گفت چون باشد آرام منکزین‌سان بود پور هم نام من
پسر کشته زار و نبیره به بندهمه دوده را زو رسیده گزند
همی برنیامد برین بر درنگکه پیل و سپاه اندر آمد به تنگ
دلیران گیلی ده و دو هزارپیاده دلیران خنجر گذار
سپاهی پیاده چو شیر ژیانگرفتند کردار آهرمنان
چو رستم بدید آن سپه را بجستبجست و سپر را گرفت او به دست
دوان گشت و چون باد بگرفت راهبه تندی یکی بانگ زد بر سپاه
تو گفتی بغرید رعد بهارفرو ماند یکباره لشکر ز کار
ز هولش بسا مرد کاندر رمیدهزیمت به سالار لشکر رسید
ز لشکر برون تاخت چون تندبادبه رستم چنین گفت کای دیوزاد
به شاه آگهی آمد از کار تودرین بیشه دزدی و کردار تو
نه بس کز پی خواسته رهزنیکنون ره تو بر لشکر شه زنی
ترا بهتر آید که آیی برمبمان تا ترا پیش خسرو برم
ستانم ز خسرو ترا کشوریتو باشی در آن پادشاهی سری
رها گردی از دزدی و ره زدنشب و روز در بیشه آمد شدن
چو بشنید رستم بخندید و گفتکه همواره با درد و بادی تو جفت
مبادی تو و بهمن بدگمانبگیراد درد دلش هر زمان
و گر راه خواهی کجا بگذریبگویمت و کوتاه شد داوری
رها کن تو برزین یل را ز بندوز آن پس برو با سپاه ارجمند
ز گفتار او تند شد مرد رامبرو حمله آمد و برگفت نام
برافکند شبرنگ بر مرد جنگبزد بر سرش خشت زهر آب رنگ
چنان دید رستم برافراشت یالیکی و یله زد کای سگ بدسگال
ببینی کنون زخم مردان مردنیاید ترا یاد روز نبرد
بزد خشت و بگذاشت گیلی سپرسنان اندر آمد به راه جگر
گذر کرد و اندر درختش بدوختدل لشکری بر سپهبد بسوخت
گریزان همی شد سپه پنج میلبماندند بر جای برزین و پیل
چو رستم بَرِ پیل جنگی رسیدبترسید و لختی فرود آرمید
یکی جانور دید مانند کوهز رفتار او گشته هامون ستوه
دو دندان به سان دو سیمین ستونگرفته سر و تن به آهن درون
یکی سخت گیرنده فرمانرواچو شاخ چنارش سر اندر هوا
اگر بر زدی بر سر چرخ تیزفرود آوریری همه ریز ریز
فرو ماند خیره سرافراز توربه اندیشه اندر بمانده ز دور
ندانست با او چه چاره کندسنانش بدو کی گذاره کند
شکوه آید از هر چه نادیده‌ایشگفت آید از هر چه نشنیده‌ای
برافراخت یال آن دلیر جوانبدو گفت برزین که ای پهلوان
بینداز خشت و زمانی بپایمگر رستگاری دهدمان خدای
همانگه زد اندر رَسَن هر دو دستفرود آمد از پیل چون شیر مست
چو رستم بدید آن چنان کتف و یالچنان پهلوانی بدان شاخ و بال
به پیشش ببوسید خاک نژندچنین گفت کای شهریار بلند
تو شاهنشهی من ترا چون رهیسزای تو بر تخت شاهنشهی
بدو گفت برزین آذر که بندمرا کرد ازین‌سان نزار و نژند
ببین تا یکی چاره آری به جایکه گردد ز بندم رها این دو پای
همانگه بشد شادمان مرد جنگبیاورد از آن بیشه دو پاره سنگ
یکی زیر بنهاد و دیگر به دستبزد سنگ و آن بند بر هم شکست
وز آن پس به غُلِّ گران چاره کردندانست کان چون توان پاره کرد
بدو پهلوان گفت کای نیک یاربرو در ده آهنگری را بیار
دوان رفت و آهنگر آورد مردز گردن همان غُلّ او پاره کرد
بدو پهلوان زاده گفت ای دلیرچنان بِه که ایدر نمانیم دیر
نباید که جَمِّ سپهبد ز راهز ساری سوی ما کشد او سپاه
به ساری نشسته‌ست با نای و هوشچو داند ز کینه برآید به جوش
مرا و ترا گر بیارد به چنگبَرَد پیش بهمن زَره بی‌درنگ
تبه گردد ای نیکدل کارمانکند چون فرامرز بر دارمان
به برزین آذر چنین گفت گوکه از جم و لشکرش ترسان مشو
سپه گر بیاید ز پس گو بیایتو زیر درختی نگه دار جای
من و خشت پنجه من و لشکریبه جانت کزیشان نمانم سری
ببودند یک چند با هم دژمز گردون رسیده به هر دو ستم
وز آن پس فرستاد دلبند گوهمی هر زمان خوردنی نو به نو
ز برزین آذر سخن خواستیپس او سرگذشتی بیاراستی
ز کار فرامرز و کردار شاههمی ریختن خون چندان سپاه
ز تاراج و از سیستان سوختنوز آن سهمناک آتش افروختن
وزان سالخورده سرافراز بابکش اندر قفس بود آرام و خواب
وزان نامور دختران گزینکه آواره گشته به روی زمین
وزان بی‌کران بند و زندان خویششدن ناامید از تن و جان خویش
زمان تا زمان بیم کشتن بُدیز خویشان کسی پیش من نآمدی
دو تا نان مرا خوردنی بود و بسچنان روز هرگز مبیناد کس
ازین سرگذشت آن سرافراز مردشب و روز از آن سان همی یاد کرد
دل رستم از کار او تنگ شدز بس کینه رخسار بی‌رنگ شد
همی گفت اگر زنده مانم به جایدرآرم سر تخت بهمن ز پای
بخندیدی و گاه بگریستیشبانروز از این سان همی زیستی
بیاکنده دل را به کین سپاهبه مغز اندر افکنده آزار شاه
چو آمد هزیمت به نزدیک جمبرو انجمن شد سپاهی ز غم
پراکنده بر تارکش تیره خاکبرو جامه و سینه را کرد چاک
به سالار ساری چنین گفت مردکه پیشم تو آوری این رنج و درد
ز کردار تو من بمانم ز کامچه گویم چو بیرون شد آهو ز دام
بفرمود تا لشکرش ره گرفتپی هر دو شیر دلاور گرفت
همیدون همه مرز تا کوهساربحست آن همه بیشه و رودبار
پیاده به بیشه درون مرد رفتپی هر دو بیرون کشید از نهفت