گنج

بخش ۳ - داستان گاو شاه بهمن با گاو مرد برزیگر

۷۱ بیت
یکی داستان ایدر اندر خورستکه دانش فراوان بدو اندرست
کشاورز را بود گاوی سیاههمیشه بدو شادمان سال و ماه
همان شاه را بود گاوی بزرگدلیر و جوان و به نیرو سترگ
چو پولاد بر سر مر او را دو شاخسرین فربه و سخت و سینه فراخ
نه گاو آمدی پیش او پایدارنه شیر شکاری گهِ کارزار
چو گاوی به پیش آمدی گاه کینبه میدان نهادی دهان بر زمین
نکردی به هنگام حمله درنگهزیمت شدی گاو ناکرده جنگ
برو کرده زیور بسی شهریارز خلخال وز طوق وز گوشوار
یکی جُلش از دیبه هفت رنگبه گردن برآویخته گاه جنگ
همی بانگ زد روز و شب مرد شاهکه هر کس که آرد بدین بارگاه
یکی گاه کو گاو ما بشکردهمانا که از گاو خود برخورَد
بدو بخشم این گاو آراستهفراوان دگر بخشمش خواسته
هر آن کس که گاوی گرانمایه داشتبدان آرزو سوی میدان گذاشت
نیامد کسی را از آن گاو کامهمی شاهِ گاوانش کردند نام
کشاورز یک روز با گاو خویشسخن گفت ز اندازه زان گاو بیش
که هرگز ندیدم چنین زورمندبه گردن ستبر و به بالا بلند
به پیشش چه شیر و چه پیل و پلنگندارد به هنگام کینه درنگ
مرا کاش گاوی به نیرو بُدیازو کار من سخت نیکو بدی
مگر برشکستی یکی گاو شاهبه بخشش به من شاه کردی نگاه
به تندش بشد گاو را دل ز جایبه خشم آمد و گفت با کدخدای
همانا مرا برگرایی همیکه چندین مر او را ستایی همی
به من پس بگو تا بدارم نشانکه تابد نشان از رخ سرکشان
کشاورز گفتا که گاویست رخشز سرخی تنش گشته همچون بدخش
چو دینار لختی و لختی سپیددو دست و دو پایش به کردار شید
دو شاخش به سر بر چو چنگ عقابخط پشت او همچو پر غراب
تن پیل دارد دل شیر زوشیکی کوه کوهان چو پیکان دو گوش
نشانش چو بشنید گاو دژمبدو گفت کمتر کن اندوه و غم
مرا پیش او بر به هنگام جنگکه کردن نیارد به پیشم درنگ
ز گفتارا و خیره شد برزگربه گاو جوان گفت کای خیره سر
بیندیش گفتار و آنگه بگویبدان تا بماند ترا آبروی
نخوردی تو مشت کسان را به خشمهمی مشت خویشت به آید به چشم
نباید که رسوا شوی پیش شاهبه ما بربخندند یکسر سپاه
از آن پیلتن گاو ترسان شویچو زخمش ببینی هراسان شوی
چنین داد پاسخ که در کارزارنگه کرد باید بسی روزگار
نه هر کو دلیری توان آزمودبسا جا که از چاره بینی تو سود
یکی چاره دانم که گاو دلیرز پیکار من گردد از جنگ سیر
چو فردا مرا سوی میدان بریببینی و کوته شود داوری
ز گفتار او شد کشاورز شاددگر روز سر سوی میدان نهاد
همی رفت و مردم فراوان پسشبخندید زان لاغری هر کسش
گهِ رفتن آن گاو را ای شگفتبزد شاخ و از جا سبد برگرفت
نهاده به میدان درون تخت شاههمه بر سر اسب پیشش سپاه
گرفته یکی گاو جولان به جنگز گردن گشاده سر پالهنگ
ز گاو کشاورز چون آگهیبیامد بَرِ تخت شاهنشهی
بفرمود تا برگشادند راهبه میدان درآورد گاو سیاه
چو دید آنگهی رخش نعره بزدنگه کرد رَخش و بدید آن سبد
فروهشت دنبال و راه گریزهزیمت شد از پیش آن گاو تیز
فراوان کس آورده در زیر پایگریزان بشد تا میان سرای
شگفتی بماندند شاه و سپاهز گاو کشاورز وز گاو شاه
همی گفت هر کس که این گاو جنگزمانی نکرده‌ست پیشش درنگ
کشاورز بستد بسی زر و سیمسوی خانه آورد بی‌ترس و بیم
بپرسید از آن پس ز گاو نژندکه این چاره چون بود کامد پسند
بدو گاو لاغر زبان برگشادوزان داستان سر به سر کرد یاد
که ما هر دو بودیم یک جای جفتهمی بودمان آشکار و نهفت
بهار آمد و خوردنی گشت کممرا چند گه درد کرد این شکم
گلوبنده بود آن سبک مایه گاونبودش همی با شکم هیچ تاو
بدو وام دادم همه بخش خویشمرا هر شبی یک سبد بود پیش
چو بسیار شد وام نتوانش توختخداوند خانه مر او را فروخت
بمانده‌ست در گردش وام مننمی‌خواست کو بشنود نام من
مرا دید و پیمانه کاه دیدبر آنجای گفتار کوتاه دید
چو من وام را بردمش پیش نامز پیشم گریزان شد از بیم وام
چنین تا بدانی خداوند هوشبه وام از پی بی‌نوایی مکوش
فرستاد دختر به رستم پیامکه هشیار باش ای یل نیکنام
که ما را همی بُرد خواهد کسیکجا مایه دارد ز گوهر بسی
چو بشنید رستم برآشفت زودسلیح تن خویشتن برربود
سلیح چنان مرد پرخاشخرتبر بود و سه خشت و گیلی سپر
از آن خشت پولاد سیماب رنگسبک شد یکی زان صد آمد به سنگ
کمین کرد در بیشه شیر دژمچو بازارگان با کنیزک بهم
گذر کرد، برخاست از جای مردبزد خشت و جان از تنش دور کرد
فرستاد دختر به خان پدروزان شادمان شد روان پدر
همی بود در بیشه مرد گناهاز آباد بیرون شد از بیم شاه
به تن‌ها همی کاروان آشکارهمی زد شب و روزش این بود کار