گنج

بخش ۱۲ - رفتن برزین آذر به کوه به جستن اژدها و کشتن برزین اژدها را

۱۲۴ بیت
سپهبد ز گفتار او شد دژمفرو ماند و دیگر نزد هیچ دم
همه شب همی بود اندیشناکجهان را چو بزدود خورشید پاک
همانگه بپوشید خفتان جنگدلیران او برکشیدند تنگ
بیامد به دشت اندرون ایستادهمی کرد گفتار بوراسب یاد
گفت با مرزبان و تخارکه این بس شگفت آمد از روزگار
همانگاه دختر برو برگذشتچو سروی خرامان بیامد به دشت
سرافکنده در پیش و گشته دژمچو نازنده سروی که گردد به خم
پر از زیورش گردن و دست و پایپُر از گوهرش حلقه مشک‌سای
بسی مشک در مشک نابز چادر دمان بوی مشک و گلاب
بسی خادمان سیه پیش و پسپرستنده با او ز هر گونه کس
بماند آن پری‌چهره بر پهن دشتپرستنده یکباره زو بازگشت
یکی تیره ابری هم اندر زمانچو کوهی پدید آمد از آسمان
جهان تیره‌گون گشت از آن تیره ابرغریوان به کردار شیر و هژبر
گرفته جهان آتش و دود اویهمی هر زمان آتش افروزد اوی
کشان دامنش بر زمین پر ز چینچو دودی که خیزد ز روی زمین
خروشان ز کوه اندر آمد به دشتبه پیرامن او زمانی بگشت
به گرد اندر آمدش مانند دودکزو سیم‌تن هیچ پیدا نبود
نهان کرد و بسیار فریاد کردزمانی همی بود با داغ و درد
دگر باره بر شد میان هوابپوشید خورشید فرمانروا
سپهبد همی داشت زیر اندرشتخار یل و مرزبان همبرش
بریدند از آن دشت فرسنگ پنجبر آن کوه رفتند ابا درد و رنج
زکوه اندر آمد میان درههمی راند برزین پل یکسره
بماندند پس مرزبان و تخارتراندند از آن بیش بر کوهسار
ز پس چون نگه کرد و کس را ندیدگران شد عنانش فرو آرمید
همی گفت برزین بدان هر دو کسکه از ره چرا بازماندید پس
تخاره بدو گفت کای نیک یارگذشتن نباشد ازین کوهسار
نکرده است بازی به جان هوشمندنه کس بر تن خویش خواهد گزند
تو بیهوده در کوه تازی همیچه خواهی که با ابر بازی همی
من این ابر تیره چه دانم که چیستچنین دیو باشد که نه آدمیست
تو فرمان کن و بازگرد و مپایبدین بازگشتن بهُش برفزای
بدو گفت بُرزین که تو جای دارکه من رفت خواهم درین کوهسار
ببینم که این هول پتیاره چیستچو کار آمد از پیش من چاره چیست
شما هر دو ایدر بدارید پایکه گر زنده مانم خود آیم به جای
و گر مرگ پیش آیدم ناگهانمرا زندگانی سر آرد جهان
درین کوه فردا بجویید اسبفرستید نزدیک بانوگشسب
به کین فرامرز جنگ آوریددل شاه بهمن به تنگ آورید
مترسید از گردش روزگاربکوشید با لشکر شهریار
نباید که سستی کنید اندرینکه با ماست یزدان جان آفرین
بگفت این و آن هر دو بگریستنددو روز اندر آن غم همی زیستند
چوبرزین فرود آمد اسبش ز کوهازو باز ماند آن دلاور گروه
همی راند اسب اندرآن غارهافکنده سپر دید خروارها
سراسر دره سرخ و زرد و سیاههمی کرد برزین بدان در نگاه
همی گفت کاندر چنین جای تنگدو لشکر همانا که کرده‌ست جنگ
یکی زان سپاهست بگریختهز هر سو به خاک اندر آمیخته
بترسید برزین از آن هول جایهمی بود و بنهاد در پیش پای
همی گفت کاین از تن اژدهاستکه پیش دمش جانور بی‌بهاست
که اینست آن ابر بالای منز پشت زمین بگسلد پای من
درین بود کز کوه در اژدهابخرید و کرد آتش از دم رها
هوا تارتر گشت از کام اویگرفته زمین یکسر اندام اوی
دهانش به مانند غاری فراخچو الماس برسر مر او را دو شاخ
دو چشمش به کردار دو طاس خونسرش همچنان چون کُهِ بیستون
زسر تا به دم بود صد گز فزوندل شیر را دیدن او زبون
چو برزین چنان دید یک نعره زدچنان کز دلیران گهِ کین سزد
چو آواز برزینش آمد به گوشبه مغز اندرش تیزتر گشت هوش
بدیدش برون تاخت و آمد ز غارکمان را به زه کرد پردل سوار
بپیوست برشست تیر خدنگچو آن اژدها اندر آمد به تنگ
چو با شست سوفار شد زور بازنشست اژدها را به دیده فراز
ز پرتاب بر دیده آمدش راستز درد اژدها خویشتن کرد کاست
خدنگی دگر باره پیوند کردچنان جانور را چنین بند کرد
جو چرم گوزنان رسیدش به گوشتو گفتی کز آن اژدها رفت هوش
زدش بر دگر دیده و کرد کورز درد دو چشمش ز تن رفت زور
یکی اژدها برکشید از نیامکه تازی همی خواند آن را حسام
خورش داد از خون و خونخوار رفتهمانگه سرش را ز تن برگرفت
فرود آمد و چشمه آب جُستبه آب اندرون آمد و تن بشست
وز آنجا بیامد به جای نمازهمی گفت کای داور داد و راز
تو دادی مر این بنده را دسترستو باشی به هر جای فریادرس
وز آنجا سر اژدها برگرفتبه نزدیک یاران ره اندر گرفت
بینداخت سر پیش آن سرکشانکه سر باشد از تن به هر جا نشان
تخاره چو دید آن دو دندان اویبسی آفرین کرد بر جان اوی
همی گفت مردی همینست و بسندیدم ازین‌سان دلیری ز کس
چو نزدیک بوراسب رفتند بازبینداخت سر پیش آن سرفراز
بترسید از هول آن اژدهابشد از دلش هوش گفتی رها
بمالید بر خاک پیشش جَبینهمی کرد بر کردگار آفرین
همی گفت ازین‌سان هنر کس نکردکه تو کردی ای سرور شیرمرد
همانا که از تخمه نیرمیکه با زور سام و دل رستمی
به مژده سواری سوی شهر پارسبیامد بر شاه نیکی‌شناس
که از دشمن ما برآمد هلاکبه دست جوانی هنرمند و پاک
که رویش ز خورشید تابان‌ترستخرد از هنرها فراوان‌ترست
پس مژده اینک بیاییم زودبگویم یکایک ترا هر چه بود
سه روز اندر آن دشت کردش درنگگَله نزد خویش اندر آورد تنگ
چهارم از درگاه برخاست نایبه بور اندر آورد بوراسب پای
سوی پارس رفتند یکسر بهمز دل دور کرده همه رنج و غم
برادر پذیره شدش با سپاهسپاهی که گردش درآمد به ماه
به شهر اندر آورد و بردش به کاخبه کاخ دلارای و جای فراخ
شب آمد شب از بهر آسودنستنه از بهر پیکار و فرسودنست
شب آمد شنید آن همه سرگذشتاز افکندن دختر و جنگ دشت
وزان ابر کان اژدها گشته بودسپهبد به زاری ورا کشته بود
ازو شادمان شد دل شاه پارسهمی داشت از وی فراوان سپاس
سرافراز بوراسب و یزداد بازبه یک هفته در شهر کردند ساز
فراوان بکشتند اسب یلهبسی گاو و با گوسفند از گله
یکی سور کردند کز سرکشانندارد کسی یاد پیر و جوان
هوا یکسر از مشک وز بوی بودزمین پر بُتان پری‌روی بود
چنان بود یک ماه کز رنگ و بویگذشتن نیارست مردم به کوی
جوانان و پیران همه شاد و مستگرفته همه دسته گل به دست
چنان بود بازار و کوی از نثارکه زر و درم گشت چون خاک خوار
تو گفتی که چرخ بلند از برشستاره فشاند همی بر سرش
نوندی برافکند برزین به راهسوی رستم تور و دیگر سپاه
که تا او سوی دشت نخجیر شددل رستم از رنج و غم پیر شد
ندانست کس کان یل نامدارکجا شد به نخجیر و چون گشت کار
فرستاده آگاهی آورد خوشز یزداد و بوراسب و دو مردکَش
سراسر بدو گفت کردار خویشز کار عروسی و از کار خویش
یکی سوی بانوگشسب گزینفرستاد و آگاه کردش ازین
کجا بر رو بلخ بنشسته بودز برزین گم‌گشته دل‌خسته بود
چو آگاه گشتند از آن بزمگاهسوی پارس رفتند هر دو سپاه
سر ماه صحراش لشکر گرفتوزان دست بوراسب بر سر گرفت
همی گفت کاین لشکر بی‌کرانمگر دشمنی باشد از سروران
بدانست برزین که آن نامدارهمی ترسد از گردش روزگار
برون رفت با او پذیره سپاهدرفشش چو دیدند گردان ز راه
پیاده شدند آن همه پیش اویاگر لشکری بود گر خویش اوی
چو یزداد و بوراسب دید آنچنانبه دست اندرون سست شدشان عنان
ز تشویر هر دو فروماندندبه پوزش فراوان سخن راندند
همه بوسه دادند بر روی خاککه از پهلوان شرمساریم پاک
نه در خورد بود اینکه ما ساختیمازین بود کز پیش نشناختیم
کنون بندگانیم پیشت به پایبرین خانه بر هر دو را کدخدای
وز آنجا سوی شهر رفتند بازهمه روز با باده و رود و ساز
همه کارشان بود نخجیر و میدر استخر بر سان کاوس کی
سپهبد بدیشان سر ماه گفتکه بسیار بودیم با کام جفت
سپه خواند باید به درگاه بازچو آید ز هر جای لشکر فراز
از ایدر سپه سوی دشمن کشیمهمان کینه از جان بهمن کشیم
گر از کارم آگاه گشته‌ست بازسپاه آوریده ز هر سو فراز
چنین خیره ما را نباید نشستنباید که دشمن شود پیشدست
برافکند یزداد هر سو نوندبه استخر شد لشکری زورمند
بفرمود تا عرض دادش دبیردبیری پسندیده و یادگیر
فزون بود پنجه هزاران سوارپیاده برآمد همی سی هزار