بخش ۱۱ - رفتن برزین آذر به شکار و به مهمانی شدن به خانه بیوراسب و خواستن دختر
چنان بُد که یک روز برزین گُردز گُردان تنی چند با خود ببرد
برون رفت با مرزبان و تخارسوی مرغزاری ز بهر شکار
به رستم سپرد آن مهی بارگاههمه کشور و گنج و تخت و کلاه
همی گشت بر گِرد آن مرغزاریکی گور دید او چو خُرّم بهار
برآمد ز جای و برانگیخت بورز پیشش چو باد بزان گشت گور
دوان شد سپهبد پس اندر دمانبه تن زورمند و به دل شادمان
چو شب تیره شد گور شد ناپدیدسپهبد عنان پیش کوهی کشید
چو برزین بُد و مرزبان و تخارندیدند راه اندرآن مرغزار
ز ناگه به بیراهی آورد رویهمه شب نوندش همی پوی پوی
بدانگه که بر تخته شیر یشمنشاندند گُردان گشادند چشم
یکی دشت بود و بیابان فراخنه پرمایه شهر و نه آباد کاخ
از آن کار یک یک فرو ماندندهمه روز خیره همی راندند
برفتند ایشان سه روز و سه شبشکم گرسته ناچریده دو لب
تن از ناچریدن چو شاخی نوانشده بارگی زیرشان ناتوان
به روز چهارم گهِ نیمروزغلامی همی رفت بس دلفروز
نشسته بر اسبی عقیلی نژادبه دیدار کوه و به رفتار باد
رخی همچو خورشید فرمانرواتنی همچو ابری میان هوا
یکی پیرهن پرنیان بر برشکلاله ز مُشک سیه بر سرش
گشاده رخی چون گل نارونز خوی بر تنش تر شده پیرهن
گرفته یکی شیر جنگی به بندفکنده مر او را به گردن کمند
دهن دوخته بُد به زوبین و تیرکشان بُرد او را سوار هژیر
به یاران چنین گفت برزین گوکه باز این شگفتست و آیین نو
ببینند کاین کودک شیرخوارچگونه مر آن شیر را کرد خوار
همی خویشتن مرد خوانیم و گُردکس از ما ندارد چنین دستبرد
همانگه رسیدند نزد غلامبپرسید برزین و کردش سلام
پس آنگه بدو گفت کای شیر زوشبه گفتار من پهن بگشای گوش
بدان کاندرین مرز بیگانهایماگر چند هر یک ز یک خانهایم
سه روز و سه شب رفت تا نان و آبنخوردیم و از ما رمیدهست خواب
اگر میزبانی کنی درخورستکه آزاد مردی هم از گوهرست
پریچهره پاسخ چنین داد بازکه گر کار آسان نگیری دراز
بیایید کز گوشت این شیر جنگشما را کبابی کنم بیدرنگ
مرا خوردن اینست بیگاه و گاهندانم جز از بیشه و شیر راه
شکم چون تهی گردد آمد به جوشبه هر چیز کردن تواند خموش
بدین خوردنی گر نکردید خویشما را ازین بهترست آرزوی
ز صحرا بدان بیشه اندر شویدچو لختی از آن سو فروتر شوید
در و دشت و کوه بیابان همهنبینید جایی تهی از رمه
از اسبان کار و هیونان بارز گاوان گردون دوباره هزار
هم از مادیانها که بر شب یلههم از گوسفندان فراوان گله
یکایک میان رمه بگذریدیکی دشت پیش اندرون بسپرید
بر آن دشت بینید خیمه هزارزده بر کنار یکی جویبار
همه خیمهها زرد و لعل و بنفشزده بر در خیمهها بر، درفش
یکی خیمه سرخش اندر میانسرش ماه زر دامنش پرنیان
در آن خیمه آرام و خواب منستخداوند آن خیمه باب منست
ز من پیش او آشنایی دهیدبه جان از خورش روشنایی دهید
بباشید یک چند مهمان مافروزان شود کاخ و ایوان ما
بخندید برزین و گفت ای دلیربه یزدان که هرگز نخوردیم شیر
وز آنجا سوی بیشه بشتافتندجهانی پر از چارپا یافتند
یکی کودکی در میان گلهگله بر در و دشت کرده یله
زده بر سر چوب تکیه چنانکجا باشد آیین و کار شبان
بدو گفت پرمایه برزین توییز خون فرامرز پر کین تویی
به کاری که داری به پیش اندرونترا بخت باشد بدان رهنمون
برو کامد اکنون گهِ کام توبه خورشید تابان رسد نام تو
بگفت این و بر شد میان رمهشگفتی بماندند گردان همه
سپهبد همی گفت کاین فالگویز برزین چه آگاهی آمد بروی
ازین چارپا سر به سر درگذشتبرآمد به بالا بر آن پهن دشت
نگه کرد و دشتی پر از خیمه دیدهمه زرد و سبز و کبود و سپید
ز دیبای رومی یکایک ردهنگارش سراسر به زر آژده
ز دیبای رومی یکی بارگاهنشسته یکی پیر با فَرّ و جاه
غلامان زرین کمر صف زدهکلاه و کمرها به زر آژده
نهادند زی خیمه سرخ رویزبان از شگفتی پر از گفتگوی
برو آفرین کرد برزین و گفتکه با جان تو آفرین باد جفت
مر آن پیر با فر اَبَر پای خواستبیاورد و بنشاند بر دست راست
یکایک بپرسیدشان میزبانسخن کرده گویا و شیرین زبان
که مهمانت آید سخن خوب گویترش کم کن از بینوایی تو روی
نکو گفت دستور با شاه کَشچه نیکوست از میزبان خوی خَوش
مر آن پیر را بود بوراسب ناماز آن چارپا روز و شب شادکام
ز برزین بپرسید کای نامدارتو چون اوفتادی بدین مرغزار
چنین از کجا اوفتادی بگویز ما آرزو هر چه داری بجوی
بدو پهلوان گفت کای نیکخویمرا نیست جز دیدنت آرزوی
همی رفت خواهم به کاری دگربدین کشور افتادم از ره گذر
بدین بارگه میهمان آمدیمخریدار رویت به جان آمدیم
بفرمود بوراسب کاندر زمانبه خوالیگرض تا بیاورد خوان
ز بریان و ماهی و مرغ و برهز هر گونهای خوردنیها سره
بخوردند نان تازهتر شد رواندرآورد نیرو تنِ پهلوان
بیاراستندش یکی خوابگاهروانش برآسود از رنج راه
دگر روز بوراسب خوانی نهادکه هرگز چنان کس ندارد به یاد
ز هر خیمهای نامداری بخواندبر آن ساخته خوانشان برنشاند
بخوردند و از خوان بپرداختندیکی بزمگاه مهی ساختند
زمین بِستد از باده ناب نورهوا پر شد از بوی مُشک و بخور
فلک دود بست از بخار کبابز جرعه زمین مست شد از شراب
ز بوی گل و نرگس و یاسمینزمین شد به سان بهشت برین
همه ساز آن بارگه سیم نابهمه دل پر آواز چنگ و رباب
چو از باده زرد همچون بهیسر سرکشان از خرد شد تهی
هوا پرده برداشت از روی شرمبه تندی گرفت آن سخنهای نرم
سرافراز برزین به بوراسب گفتکه اکنونسخنها نباید نهفت
همی بایدم تا بدانم ترابه نام و نژادت بخوانم ترا
سزد گر بگویی که این جای کیستهمین چارپایان دلارای کیست
که را باشد این کشور و جویبارچنین کشوری همچو باغ بهار
جوابش چنین داد کای سرفرازکنم آشکارا به پیش تو راز
چنین دان که این مرز جای منستهمه سر به سر چارپای منست
مرین جوی را زنده رودست ناممن از دیدنش سال و مه شادکام
گیا چون برآید به روی زمینبیایم من از پارس ایدر چنین
بدین مرغزار آورم چارپایچو فربه شود بازگردم به جای
شه پارس باشد یکی ناموربرادر مر او را ز پشت پدر
سرافراز یَزداد نام ویستجهان سر به سر زیر کام ویست
کمانور سپاهی مر او را که تیرگذاره به سندان کند چون خمیر
به گاه شمردن دو ره سی هزارفزون آیدش لشکر نامدار
میان من و اوست این چارپایهمه کدخدایی مرا زین به پای
بد آنست کز بهمن اسفندیاربه تنگی گذارد همی روزگار
همی خواهد از کشورش ساو و باژندانم که گردون چه دارد به راز
شب و روز در پیش یزدان پاکهمی گویم ای داور داد و پاک
دهی دادِ برزین از آن بدکنشمگردان ز کینه مر او را منش
تبه کن به دست وی این جان اویمده بر جهان بیش فرمان اوی
کنون آگهی آمد این چند روزز برزین کجا بخت او گشت کوز
تبه گشت بر دست آن دیوزادکه نام و نژادش به گیتی مباد
دل ما بلرزید ازین درد و غموزین آگهی شد ز ما باد و دم
دگر باره گوید همی رهنمایکه آن پهلوان هست زنده به جای
بدو گفت کز بهمن آمد سپاهسپاهی که بر باد بربست راه
همانا فزون بود پنجه هزارز گردان ایران دلاور سوار
ز برزین آذر شکسته شدندبسی خسته و زار و بسته شدند
چو بشنید بوراسب ازو شاد شدوزان غم روان وی آزاد شد
برو آفرین کرد و گفت ای جوانمرا از غم آزاد کردی روان
ز غمها روان تو آزاد باددل نیکخواهان تو شاید باد
بدو گفت کاین خیمهها سر به سرکه را باشد ای مهتر نامور
ندیدم کسی کاین چنین بارگاهندارد چنین دستگه هیچ شاه
بخندید بوراسب و گفت ای پسرکه را باشد این ساز و آیین و فر
مرین سرکشان را که بینی همیبه دل مهربان برگزینی همی
نه خویشند ما را و نه لشکریهمی با دل خویش در داوری
هزارند فرزند شاهان چنینز روم و ز توران و ایران زمین
همه یک به یک از پی کام دلوزین کامِ دل باز مانده خجل
بدین راه گر، دیدهای کودکیگرفته ز شیران جنگی یکی
چنان دان که او مر مرا دخترستکه هنگام کینه یکی لشکرست
سر سال شاهان روی زمینبیایند خواهندگی را چنین
هر آن کس که خواهد ز من دخترمچنان دان که از رای او نگذرم
دو پیمان نهم پیش مرد اندرونکه آن هر دو نزدیک باشد به خون
یکی آنک با او نبرد آوردسر خُود او زیر گَرد آورد
دگر آنک دارم سیاهی درشتنهد بر زمینش به هنگام پشت
هر آنکو برآرد مرا این دو کاردلش شادمان گردد از روزگار
درین بود کان اژدهای دلیربیامد ز بیشه گرفته دو شیر
دویدند پیشش پرستندگانازو بستدند آن دَدان بندگان
بیامد بَرِ خیمه پیش پدرزمین را ببوسید و آمد به در
دلیران یکایک فروماندندبرو نام یزدان همی خواندند
ز بالا و دیدار و رفتار اویوزان زورمندی و کردار اوی
چنین گفت برزین گَهِ روز و شبز زور و ز مردی گشایم دو لب
ز کار و ز کردار بانوگشسبچنین شیردل مینشیند بر اسب
که بندد به یک ره دو شیر ژیانز گُردان ایران و تورانیان
به بوراسب گفت ای سرافراز مردکه آید کنون روزگار نبرد
سر سال نو تا سه روزست گفتشود هر کس آن روز جویای جفت
بدو گفت برزین که ما تا سه روزبباشیم نزد تو ای دلفروز
ببینیم تا آن گل نارونهنر چون نماید درین انجمن
ببودند با رامش و نای و رودزبانها پر از پهلوانی سرود
سر سال چون آن نو آیین نهاددَرِ رامش و شادکامی گشاد
چو در دست شادی، دَرِ غم ببستگشادند بر باده لعل دست
دگر روز بوراسب بنهاد تختبه دشت اندرون زیر شاخ درخت
نهاده بدو تختهای مهیبگسترده دیبای شاهنشهی
نشستند بر تخت پرمایگانچو برزین و دیگر گرانمایگان
منادیگری در میان بانگ کردکه ای نامداران و مردان مرد
بدانید کامروز سال نوستگهِ رامش و جشن کیخسروست
به میدان شوید و بجویید کامبه سان دلیران برآرید نام
سرِ نامداران درآمد ز خوابگرفته به میدان یکایک شتاب
چو شد توده میدان از آن سرورانسیاهی بیامد چو کوه روان
برهنه سر و پای و اندام اویبه کُشتی به گیتی شده نام اوی
به روغن بمالیده سر تا به پایچو دیوی رمیده ز نام خدای
تو گفتی همه کینه ورزد همیزمین زیر پایش بلرزد همی
دو چشمش به کردار دو طاس خونبر و یال همچون کُه بیستون
به میدان درآمد دمان و دناندل هر کس از هیبت او رَمان
همانگاه بوراسب آواز دادکه ای نامداران فرخنژاد
به میدان شوید از پی کام و نامکجا نام نیکو رساند به کام
هر آنکو به کُشتی از پی کام و نامبلای سیه باز دارد ز خویش
دگر دخترم را به گاه نبردز پشت ستور اندر آرد به گَرد
همانگه بدو بخشمش ناگریزنه کابین بخواهم نه پیمان شیر
ز مهرش بجنبید دلها ز جایخرد پیش مهر اندر آمد ز پای
یکی جامه برکَند و بر پای جستبیامد بهم باز برزد دو دست
سیه چون چنان دید پر شد به کینمیان دو ابرو برآورد چین
بغرید ماننده پیل مستمیان دو پایش برون کرد دست
برآورد و زد بر زمینش درشتسر مُهره او برون شد ز پشت
یکی دیگر آمد بَرِ او به تنگبه کُشتی ندادش زمانی درنگ
بیامد یکی نامدار از میانز تخم بزرگان ایرانیان
یکی مشت زد بر سرش آن سیاهبه زخمش چنان نامور شد تباه
چنین تا از آن انجمن مرد بیستبیفکند و هر کس همی خون گریست
ز خشمش تخاره بیامد ز جایچو آتش به کُشتیِّ وی کرد رای
بدو گفت بوراسب کای شیر مردبه گِرد سیه ناتوانی مگرد
تو مهمان مایی بدین روزگارترا با نبرد دلیران چه کار
نباید که زنگی ترا بشکندتن نیکنامت به خاک افکند
تخاره بدو گفت شاید رواستهوا بر دل هر کسی پادشاست
چو نزدیک زنگی رسید آن دلیربغرید ماننده شرزه شیر
زبان را به دشنام بگشاد و گفتکه ای مرد بدگوهر شوم و زُفت
بدین نامداران گشادی دو دستهنر بین تو اکنون ازین پیل مست
برآشفت زنگی ز دشنام اویوزان تیزی و خام کردار اوی
به پاسخ نیفزودنی گرم و سردبدو همچو دیو دژ آهنگ کرد
ز کینه بدو اندر آمد درشتبرافروخت یال و برآورد مشت
زدی بر تهیگاه و بشکست خُردتخاره بیفتاد و گفتی بمرد
ز خاکش تنی چند برداشتندببردند و در خیمه بگذاشتند
بخندید برزین ز گفتار اویوزان تیزی و خام کردار اوی
دژم شد ز خندیدنش مرزبانبدو گفت کای شیردل پهلوان
سزد گر تو نیز آزمایش کنیبه نیرو هنرها نمایش کنی
بود کاین سیه را درآری ز پایبدین ماه پیکر شوی کدخدای
که تو مایه تخمه نیرمینبیره جهان پهلوان رستمی
ترا هست کشتی سرشت و نژادکنون داد باید بدین روز داد
برآشفت برزین کزو این شنیدهمانگاه جامه ز تن برکشید
چه خواهی همی کرد بوراسب گفتکه با جان پاکت خِرَد باد جفت
یکی با سیه گفت کشتی کنمبرو بر یکی پیشدستی کنم
بدو گفت کای مایه کین و دادنگر تا نیاری ازین گفت یاد
تو بیگانه مردی چنین آمدینه از بهر پیکار و کین آمدی
به ویژه که دیدی هنرهای اوینگیرد کسی بر زمین جای اوی
ازین نامداران سه تن را بکشتتنی بیست را بر زمین زد درشت
چرا کرد باید به دریا شتابکسی را که باشد شکیبا از آب
خرد برگمار ار توانی به دلکه تا در نمانی به پیشش خجل
بدو گفت کای مایه مردمیدلم شد ز پیکار زنگی غمی
یکی آزمایش کنم با سپاهمگر بخت بگشاید این بسته راه
سپهبد چو جامه ز سر برکشیدز پرده درون دختر او را بدید
بدان ناز پرورده اندام اویچنان کش خرامیدن و گام اوی
ز مهرش به جان تاب آتش رسیددلش پرده شرم را بردرید
دلش گشت پر خون روانش نژندتن زورمندش فزون بست بند
همی گفت با خویشتن کای خدایسیه را کنون سست گردان دو پای
مگر گردد این شوی و سالار منبه گیتی نشاید جز این یار من
در اندیشه بُد آن پریچهره ماهکه برزین درآمد به تنگ سیاه
بغرید چون رعد و برزد دو دستبه گِردش بگردید چون پیل مست
بترسید زنگی از آن شاخ و یالز سستی شدش پایها چون دوال
بزد بر دهانش یکی پشت دستدو دندان پیشین او را شکست
درون کرد دستش میان دو پایهنر کرد و برکند او را ز جای
به گَردن برآورد و زد بر زمیننشست از برش همچو شیر عرین
از آن انجمن بانگ برخاست غوبرو هر کسی آفرین خواند نو
چو برداشتند آن سیه را ز خاکبرو پشت و پهلو برو کرده چاک
دل دختر مهتران گشت شادروان ز اندیشها برگشاد
بدو گفت بوراسب کای نامدارنِبَردیست مانده ترا پیش کار
چو هر دو به دستت برآید همیبهانه یکایک سر آید همی
پراکتده گشت آن بزرگ انجمنوز آنجا سوی خیمه شد پیلتن
به شادی و رامش گشادند دستهمه شب شدند از می لعل مست
چو طاوس دنبال را برفروختپر و بال زاغ سیه را بسوخت
به میدان شد آن دختر خوبچهرسری پر ز کین و دلی پر ز مهر
بر اسبی عقیلی به سان عقابتن از باد و پای از درنگ و شتاب
سپهبد برابر شدش در زمانبه سان یکی اژدهای دمان
برآویختند آن دلیران جنگنظاره بر آن جنگ شیرانِ جنگ
چو شد حمله اندر میانشان بسینشد چیره بر هم نِبَردش کسی
سپهبد برآشفت از روزگارچو باد اندر آمد به فرجام کار
یکی نیزه زد بر میانش ز کینز زینش برآورد و زد بر زمین
ز کارش دل سرکشان شد دژمکه بازار دلها از آن گشت کم
چو از خاک برخاست آن دلگسلز میدان درآمد به پرده خجل
به برزین چنین گفت بوراسب رادکه از رزم و کشتی بدادی تو داد
کنون دختر من ترا است و بسنخواهد رسیدن بدو دست کس
ولیکن زمان دِه مرا روز چندکه گردد تنومندتر گوسپند
چو فربی شود چارپای و گلهکنیم این در و دشت یکسر یله
از ایدر کشیم آنگهی سوی پارسبدین کار دارم سراسر سپاس
بسازیم سوری بدان مرز و بومکزان بِه نباشد به ایران و روم
بدو گفت برزین که فرمانبرمز فرمان و رای تو برنگذرم
ببودند یک چند شادان به دشتبه رامش شب و روزشان برگذشت
یکی روز بوراسب هنگام باردژم بود سخت از بد روزگار
سپهبد به دیدار او شد به گاهدژم دید هر چند کردنش نگاه
ز اندُه گواهی دهد روی مردچو زردی بیامد همه روی زرد
بجوشد ز غم زهره آدمیازیرا بود زرد روی و غمی
از اندُه شود دل گرفتار ذُلز شادی شود روی همرنگ گل
سپهبد بدو گفت کای سرفرازچه بودت که اندیشه کردی دراز
دلت را بگو تا چه کردست تنگکه از من به گیتی نیاید درنگ
بدو گفت کای مایه روزگارمپرسم که بر من درازست کار
یکی کار پیش آمدستم شگفتکه با هر کسی باز نتوانش گفت
دو سالست تا این گیاخوار منتباهی نمودهست در کار من
چو آید بهاران و اردیبهشتهمه دشت گردد به سان بهشت
جهانی به رامش گشایند دستمرا با غم و گُرم باید نشست
بباید مرا دختر آراستنبه کردار سروی به پیراستن
ز پیرایهای بر تنش زیوریبه سر بر نهادن ز زر افسری
بسوزند بس عود چندان به دشتکه پیرامن او نشاید گذشت
فرستاد باید به جای بلندنشاندن بدان جایگه مستمند
یکی پاره ابر اندر آید ز کوهکه از دیدنش دیو گردد ستوه
خروشان و آتش ز پیشش جهانعیان تیرگی و سپیدی نهان
به گِردش چو گَرد اندر آید چو دودشود دختر من سیاه و کبود
زمانی بباشد شود ناپدیدبه گیتی کسی این شگفتی ندید
وزو دختر آنگه چو گردد رهاره کوه گیرد هم اندر هوا
بباشد مر آن دخترم مستمنددو هفته به خانه تباه و نژند
زیانش ندیدند از آن سرکشانز مُهر خداییش بروی نشان
بدو گفت کای کار دیده هُژَبرگر او را ببخشی بدان تیره ابر
بگو تا زیانی چه دارد تراچه پتیاره آرد به پیشش هوا
چنین داد پاسخ که یک سال پیشز غمری ندادم بدو دخت خویش
ز کوه بلند آتشی برفروختهمه چارپایم سراسر بسوخت
من از هول آن روز ترسیدهامکه آن بیم پتیاره را دیدهام
ببینی تو فردا و آگه شویاگر خویشتن بر سرِ ره شوی