گنج

بخش ۱۸ - درآمدن شاه بهمن در دخمه گرشاسب و نریمان و سام و رستم

۱۹۰ بیت
جهانجوی از آن کار دل تنگ کردکه با یکدگر لشکرش جنگ کرد
دگر روز با تندبر شهریارچو فرزانه و پارس پرهیزکار
پیاده برفتند با ده غلامبدان قبه اندر نهادند گام
برابر برآورده ایوان چهاربر ایوان‌ها پرده شاهوار
ز زر کهن پرده‌ای بافتهیکی دیگر از سیم برتافته
سه دیگر ز پولاد همچون زرهچهارم دگر پر ز بند و گره
یکی خانه چهار سو در میانچنان کس ندیدی ز ایرانیان
در آن خانه رفتند یکسر بهمدل هر یک از رزم دوشین دژم
یکی خانه دیدند تاریک ناکدر آمد خَمِ پای ایشان به خاک
شگفت آمدش مرد فرزانه رادریغ آمدش خاک در خانه را
همی گفت پرمایه گرشاسب گردکه گوی از دلیران گیتی ببرد
چرا کرد در خانه خاک نژندهمانا ز دانش نیاید پسند
همانگاه برداشت لختی از اویهمه مُشک بود و ازو رفته بوی
نهاده ز شیران زرین چهاریکی تخت بر پشتشان شاهوار
بخوابیده بر تخت جنگی چهاریکایک به سان درخت چنار
شده دور از آن سرکشان فرهیچو سروی که گردد چمن زو تهی
جهانجوی بر تخت بنهاد پایابا شاه قنوج و با رهنمای
رسیدند نزد نخستین فرازچو چادر گرفتند از روش باز
یکی کالبد بود با شاخ و یالز تیری تنش گشته مانند نال
سری گِرد و ریشی سپید و دو شاخکمرگاه باریک و سینه فراخ
نبشته یکی تخته در زیر سرچو برداشت و برخواند آن نامور
چنین بود کای بهمن اسفندیارشدی بر جهان سر به سر کامکار
مرا آگهی بود ازین کار تونه پاداش ما بود کردار تو
نگر تات نفریبد این روزگارکه جایت همینست فرجام کار
مرا هشتصد سال و سی سال بودهنر بود و شمشیر و کوپال بود
به چین اندر از من گه کارزاربه یک حمله هشتصد هزاران سوار
همه یکسره روی برگاشتندزر و خواسته خوار بگذاشتند
ز شهر سر ندیب چندان سپاهبیامد کجا تنگ شد جایگاه
همانا که بودش هزاران هزاردلیران جنگی در آن کارزار
ده و دو هزاران ز پیلان نرگَهِ رزم مانند مرغان به پر
چو برداشتم گرز سیصد منیبرانگیختم باره آهرمنی
چو گرگ اوفتاده میان رمهپراکنده کردم سراسر همه
پراکنده گشت آن سپاه گرانتو گفتی نبودند گندآوران
کنونم ببین اوفتاده نژندروان رفته و مانده تن مستمند
ز من فرهی روی برگاشتهبدین‌سان مرا خوار بگذاشته
بدین پادشاهی و اندک سوارنگر تا نتازی تو ای شهریار
ببین زور و توش جهان بین منیکی دست کن زیر بالین من
ز چیزی که ایدر نهادم ز گنجتو بردار تا باشدت پای رنج
سرافراز بهمن ز جای نشستبیازید و آنگه فرو کرد دست
دو پاره ز الماس بیرون کشیدفرو ماند هر کو در آن بنگرید
که گر برکشیدی کس آن را به سنگدو من بیش بودی چنان آب و رنگ
سرافراز گرشاسب بود آن دلیرکزو بیشه بگذاشتی نره شیر
وز آنجا بَرِ دیگری آمدندچو چادر ز رخسار او بستند
میانش یکی کالبد بود مردگُل روزگارش دژم گشته زرد
جهان کرده موی سیاهش سپیدبریده ز کیتی سراسر امید
نبشته به مُشک از بَرِ تخت عاجکه ای شاه با باره و تخت و تاج
همی تا به گیتی دری، داد کُنمرا بین و از خویشتن یاد کُن
فریدون مرا داشت پشت و پناهبدان تا بشستم ز گیتی گناه
ببستم فرومایه ضحاک راکشنده چنان مرد بی‌باک را
به مغرب کجا دیو گشت انجمنبه تنها بر ایشان زدم خویشتن
چو آمد برم دیو سوری به جنگبه یک زخم من کشته شد بی‌درنگ
دگر دیو وشی به هنگام کینبه نیرو زدی آسمان بر زمین
هم‌آورد او آتش انداختیز هر گونه‌ای خویشتن ساختی
چنان کشتمش زار و بیچاره‌وارکه مُرده شد از آتش کارزار
هزیمت شد آن لشکر نره دیوبه فرمان یزدان گیهان خدیو
مرا چارصد سال و هشتاد سالهنر بود و نیرو درین شاخ و یال
همه کارم این بود تا بوده‌امز جوشن زمانی نیاسوده‌ام
سرانجام من بین تو شاها کنونکه گویی نبودم به گیتی درون
همه بازگشتن بدین تیره خاکسرانجام هر زندگانی هلاک
درین زیر بالین من پای رنجنهادست بردارش از بهر رنج
سه پاره ز یاقوت رخشنده شاهیکایک برون کرد از آن جایگاه
همه خانه رخشان شد از رنگ اویگران‌تر ز زر کهن سنگ اوی
نریمان گرشاسب بود آن نژندروان رفته و مانده تن مستمند
چو پیش سه دیگر شد آن سرفرازز چادر برهنه رخش کرد باز
یکی کالبد دید چون کوه ژرفبری پهن و ریشی سپید و شگرف
روان رفته و تن بمانده به جایرسیده برو آفرینِ خدای
بپرسید بهمن که این مرد کیستکه بر روی او بر بباید گریست
چنین گفت فرزانه با شاه شیرکه سام نریمان بُوَد آن دلیر
چو برداشت فرزانه پرمایه تختنبشته که ای شاه پیروز بخت
به گیتی بدین شهریاری منازاگر چه بُوَد شهریاری دراز
مرا سیصد و نیز هشتاد بودکه کارم زدن گرز پولاد بود
به مردی و نیرو به هنگام منچو من کس نبود اندر ایام من
یکی نیزه آهنین داشتمسرش از بَرِ چرخ بگذاشتم
صد و شصت من گرز پولاد منبه گیتی که را بود همتای من
به مغرب گشادم حصاری تمامکه خاطوره خوانند آن را به نام
بکُشتم چو فرزند شداد رانبیره ببودی مگر عاد را
چو آمد عنانش به کین خواستنهمی رزم را خواست آراستن
بدانستم آن هیبت باد اویکه فرزند عادست داماد اوی
به گیتی چنو نامداری نبودسرش چنبر چرخ گردان بسود
چو هشتاد گز بود بالای اویچو سی و سه گز بود پهنای اوی
صد و شصت گز نیزه من بدیدتو گفتی روان از برش برپرید
زدم نیزه‌ای بر کمرگاه اویتهی شد ازو افسر و گاه اوی
سواران عوجی دلیران کارهمانا که بودند سیصد هزار
یکی را ندیدم که آمد به کینچو قارون فرو خوردشان آن زمین
نرمتی کجا دخت شداد بودبه افسون و نیرنگ چون عاد بود
بیاوردمش داشتم در کنارچنین بوده بودم در آن روزگار
چو با من شد این چرخ گردان درشتجز از باد چیزی ندارم به مشت
چنینم که بینی نژند و نوانرخان زرد و پژمرده و بی‌روان
ترا نیز فرجام کار این بُوَدسپردن ره داد آیین بُوَد
چو دیدی کنون ساز و آیین منیکی دست کن زیر بالین من
ترا پای رنجی نهادست زیرمگر گردد از خواسته دلت سیر
چهل گنج‌نامه به مُهر و کلیدبرون کرد بهمن چنان چون سزید
کجا سام در کشور سیستانبه زیر زمین کرده بودش نهان
چو پیش چهارم شد آن تاجوریکی کالبد دید با یال و بر
چو برداشت چادر رخسار مردجهاندار بر زد یکی باد سرد
رخ شوخ او دید و موی سرشبر و پهلوی و کوه پیکر تنش
ببسته همی بر قفا موی لبنه مرده‌ست گویی که داردش تب
چنین گفت بهمن که این رستمستکه امروز چون او به گیتی کمست
جهانجوی و فرزانه گریان شدندچو بر آتش از درد بریان شدند
همی گفت هر کس که ای تهمتنچرا دوری از نامدار انجمن
چرا شد نژند آن بر و یال توکجا شد چنان زخم کوپال تو
کجا شد سَرِ نیزه و رخش توکجا شد دو دست جهانبخش تو
کجا رفت آن زور و مردانگیدلیری و گُردی و فرزانگی
ز بالینش برداشت فرزانه تختنبشته چنین بود کای نیکبخت
بر آتش چه سوزی تن خویشتنچه دیدی ازین نیکدل تهمتن
من آگاه بودم ز کردار توز خودکامی و تیز بازار تو
فراموش گشته ترا رنج منبه تاراج داده همه گنج من
پس از من مرا خانه کرده خراببه خون ریختن داده دل را شتاب
پسر کشته و باب کرده به بندرسانیده بر کودکان بر گزند
نه پاداش من بود کردار توبپیچید روان گنهکار تو
گر از دسترنجم نکردی تو یادز رنجی که بردم ترا یاد باد
ازان پس که پروردمت بر کناربسی رنج دیدم من از روزگار
من آن رنج‌ها دیدم اندر جهانکه مردم بدید آشکار و نهان
مرا هشتصد سال و هشتاد سالفزونست تا بسته‌ام پشت و یال
ز هنگام طهماسب و ز کیقبادگُهَر دارم از پشت شاهان راد
سپر بوده‌ام پیش ایرانیانکه نگشادم از بند جوشن میان
بدانگه کجا جادو افراسیابز توران سپه کرده چون سیل آب
بدان کودکی من برآویختمز خون دلیران گل انگیختم
همانا که سیصدهزاران سوارفزون بود در جوشن کارزار
یکی حمله کردم چو دریای آبگرفتم کمربند افراسیاب
ابا جوشن و ساز و با اسب و زینچو بادش ربودم ز روی زمین
به مازندران چون درآویختمبسا کس در آن خاک آویختم
زبون گیر ماهان بیامد چو کوهشده کوه و هامون ز دیوان ستوه
به ماهان یکی زخم من بازخوردکه از تیره جانش برآورد گَرد
چو کاوس برداشت از جان امیدرهانیدم او را ز دیو سپید
شکستم به مصر آن سپاه گرانز تازی سپاهی ز گندآوران
سپهدار تازی چو صف راست کردبه ما بر همی حمله درخواست کرد
چو تازانه بر ساق موزه زدمدل و هوش از آن تازیان بِستَدم
به دریا فتادند بی‌مر سپاهچنان شد که لشکر ندانست راه
به دریا چنان شد که تا ماهیانتن سرکشان شد خورِ ماهیان
به کوه همایون چه کردم به جنگببردم ازیشان دل و هوش و رنگ
چو خاقان چین و چو شنگل ز هندابا نیزه و تیغ هندی پرند
چو کاموس جنگی و چو اشکبوسز من گشتشان رنگ چون آبنوس
کهار کهانی و ماهون کُردچو دیدند از من چنان دستبرد
گریزان شد از بیم پیران پیرزبون و نژند و نوان و اسیر
چه کردم به کاقور مردار خواربرآوردم از جان و جایش دمار
شنیدی که پولادوند دلیرچگونه به کشتی فکندم به زیر
ز کردار اکوان دیو سیاهشنیدی که چون بود با پادشاه
چه مایه ز پیلان نر اژدهاز جادوی شیر آن دد بی‌بها
زبون شد ز شمشیرم ای شهریارکنون پست گشتم درین خاک خوار
ز شمشیر من گشت توران خرابهمان پر هنر شاه افراسیاب
ز بهر نیاکان تو پور خودبکشتم به کُشتی در آن روز بد
ز خون سیاوش شه پیش‌بینستم رفت از من به توران زمین
ز من بود تا بود ایران ببایبگفتم گواهست یزدان خدای
چو کاوس و کیخسرو و کیقبادز من یافتند آن بزرگی و داد
کشیدم بسی رنج از بهرشانبرآوردم از موج و از قعرشان
ز کیخسرو و این تخت و شاهی و گاهگذر کرد و آمد به لهراسب شاه
ز لهراسب آمد به گشتاسب پسکه چون او دلاور ندیدیم کس
ز گشتاسب چون زاد اسفندیارتو دانی که چون بود ابا شهریار
به بیهوده آمد که بندم کندبَرَد نزد شاه و گزندم کند
فراوان به لابه  زبانور شدمبه نزدیک آن گُرد سرور شدم
نپذرفت از من چنان لابه ایچهمی کرد رزم مرا در بسیج
جهاندار دارم بدان در گواهکه بودم من از کین او بی‌گناه
چنان شد که دیدی به فرجام کاربه دستم تبه گشت آن نامدار
ز پند و ز اندرز آن نامورهمی داشتم من ترا چون پسر
هنرها و مردیت آموختمبه دیدار تو روی افروختم
نشاندمت بر تخت شاهنشهینهادمت بر سر کلاه مهی
کمر بستمت پیش، چون بنده‌وارکه بخشی به من خون اسفندیار
چو من زنده بودم به گیتی به جایبه دل کینه جُستن نیامدت رای
پس از مرگ من کینه افروختیپسر کُشتی و کاخ من سوختی
به جای نکویی کسی بد نکردتو کردی ابا شاه آزاده مرد
چو دیدی چنان نیکویی‌های منایا نامور شاه لشکر شکن
همان پیل دندان وارونه جویبه آوردگاه آن شه جنگجوی
چو آمد به جنگم همی کینه‌جویبه آوردگاه ای شه خوبروی
من آن تیغ کینه برو بر زدمجهانی ز بیداد او بِستَدم
که خوانی تو او را همی شاه کوشسر مرزداران پولادپوش
چنان بودم و بازگشتم چنینسزد گر بمانی شگفت اندرین
جهان گر چه پهنست بر ماست تنگو گر چه درازست هم بی‌درنگ
تو نیکی نمای اندرین پنج روزتن خویشتن را به دوزخ مسوز
به جای چنان پیر فرخ پدرنکویی نما ای شه تاجور
مرا زیر بالین یکی گوهرستتو بردار کان مر ترا درخورست
ز چیزی که داننده آمیخته‌ستز بالای این خانه آویخته‌ست
فرود آر و سوی خزانه فرستچو بهمن به بالین او کرد دست
برون کرد ازو جام گیتی نمایکجا داشت کیخسرو پاک‌رای
به بخشش فریدون فرخنده پینمودی همه هفت کشور به کی
ز یاقوت سرخ آن گرانمایه جامیکی شیشه از زر گرفته تمام
ز بالای خانه فرود آوریدپر از کیمیا بود چون شنبلید
جهانچو چو زان خواسته گشت شادتو گفتی روان و دلش پر گشاد
بپوشید چادر بران بیهشانوز آنجا برون رفت با سرکشان
بفرمود تا نو گرفتند سازمر آن دخمه را تازه کردند باز
همه جامه‌هاشان ز سر تازه کردخزینه بریشان بر اندازه کرد
چنین گفت از آن پس که هر پنج سالفرستم شما را ز قنوج مال
نگهبان بدان دخمه اندر نشاندبسی زر و گوهر بدیشان فشاند
بگفت و از آنجا سپه برگرفتجهانی ز کارش بمانده شگفت
همی رفت منزل به منزل سپاهبه دریا و خشکی بریدند راه
به خشک و به دریا همه مردمانز کردار شاه جهان شادمان
همی شاه را هر کسی هدیه دادبرو هر کسی آفرین کرد یاد
چو آمد به نزدیک قنوج شاهپذیره شدندش سران سپاه
بپرسیدشان شاه و بنواختشانیکایک همه پایگه ساختشان
به قنوج یک هفته شاه جهانبرآسود با سرکشان و مهان