گنج

بخش ۵ - رزم کردن شاه بهمن با فرامرز زال و به هزیمت شدن بهمن

۱۰۵ بیت
وز آنجا بشد بهمن سرفرازبه لشکرگهِ خویشتن رفت باز
پشوتن که او را سپهدار بودطلایه برون کرد و هشیار بود
نیارست خفتن کس از بیم زالز بیم فرامرز با برز و یال
چو یک ماه بگذشت از آن روزگارندید ایچ کس چارهٔ کارزار
سپه جمله پیش پشوتن شدندوز آن جایگه پیش بهمن شدند
که چندین چه باشیم با ترس و بیمدل از بیم دشمن شده بر دو نیم
همانا ز بهر درنگ آمدیم؟نه از بهر پیکار و جنگ آمدیم؟
که دشمن نشسته در آباد شهرورا خانه، و شاه را دشت بهر
بفرمای شاها که جنگ آوریمجهان بر فرامرز تنگ آوریم
که ایدر نشستن تو را نیست رویچو در پیش جنگ آمدی جنگ جوی
ازیشان چو بشنید شاه دلیرسگالش گرفتند هر گونه دیر
به بهمن چنین گفت پیروزِ طوسکه گر شاه هنگام بانگ خروس
فرستد مرا با سپاهی گراندلیران ایران و ناماوران
مرا اهرمن پیل با سی هزاربسندست ازیشان نبرده سوار
که در پیش من تیرباران کنندکمان را چو ابر بهاران کنند
چو بیرون نیارد کس از باره سربریم اهرمن پیل را پیش در
چو دندان به زیر در اندر فکندچنان دان همانگاه از بن بکند
چو در کنده شد شاه جنگاورانکند حمله با لشکری بی‌کران
به شهر اندر آییم و کُشتن کنیمبُن و بیخ دستان ز بُن بر کَنیم
همه کس بدین رای همداستانببودند و کوته شد این داستان
بخندید جاماسپ و گفت ار چنینبرآید سِزَد مر تو را آفرین
دگر روز برخاست آوای کوسبیامد سپهدار پیروز طوس
گزین کرد جوشن‌وران سه هزاراز ایران دلیر و کمان‌ور سوار
فکندند بر پیل، برگستوانسپه را بیاراست شاه جوان
به دروازهٔ بلخ رفتند تیزتو گفتی برآمد یکی رستخیز
ببارید بر شهر بارانِ تیرشگفتی بماند اندر آن زال پیر
نه از باره سر بر توانست کردنه آن را کسی چاره دانست کرد
برفت اهرمن پیل بر سان دوددر افکند دندان و نیرو نمود
بجنبید یکبارگی در ز جایکه دیوار گفتی در آمد ز پای
ز دروازه گُردان گریزان شدندچو اندر خزان برگ‌ریزان شدند
چو دستان چنان دید بر پای جستهمانگه به یک پیرهن برنشست
ز پیریش ابرو رسیده به چشمعِصابه گرفت و ببستش به خشم
دری دیگر از سیستان باز کردبرون آمد و رفتن آغاز کرد
همی بر لبِ کنده آهسته رفتبه گردن برآورده گرزی شگفت
چو از دور بهمن برافراخت یالبدید و بدانست کو هست زال
به جاماسب گفتا که بی‌شرم مردکه یارد به یک پیرهن رزم کرد
نگه کرد جاماسب و او را بدیدبزد دست و لب را به دندان گزید
به شاه جهان گفت کاکنون بُوَدکه کشور سراسر پر از خون بُوَد
که کوه گران آمد و موج تیزدلی پر ز کین و سری پُرستیز
نبیره‌یْ نریمان کشورگشایکه پیشش ندارد همی پیل پای
چو نزدیک‌تر شد به پیروز طوسبغرید مانندهٔ پیل و کوس
بدو گفت کای ریمنِ بدگهرابر آب و بَر گِل نمایی هنر
گرت آرزو جنگ و پیکار خاستبه پیش آی اگر چه نه پاداش ماست
چنین داد پاسخ که از جاودانتویی زنده، ای پیر تیره‌روان
من امروز نام تو کوته کنمبه دوزخ روان تو را ره کنم
به کف داشت زوبین زهرآبداربینداخت او سوی زال نزار
گرفت آن هنرمندش اندر هواچو دید آنچنان شاه فرمانروا
به فرزانه گفت این شگفتی نگرکه این پیر جادو نمود از هنر
تو گویی ز سالش دو هفته برفتکه زوبین او در هوا خون گرفت
چنین گفت دستان کزین مرد پیرهنر بین و ایدر سلیحش بگیر
بزد بر زمین باز زوبین اویکه تاریک شد دو جهان‌بین اوی
میان دو پستان در آمد درشتگذر کرد جوشن برون شد ز پشت
خم آورد بالای پیروز طوسبه کَنده در افتاد و شد پرفسوس
جهاندیده زال آن سر سرورانبه گردن برآورد گرز گران
برانگیخت و بر پیل بر حمله بردبزد گرز و دندانْش بشکست خرد
ز بالا بر او پیلبانان دو دستگشادند از اندوه آن پیل مست
بزد گرز بار دگر بر سرشخم آورد بالای کُه پیکرش
به زخمِ سه دیگر در آمد ز پایوز آن جایگه زال جنگ‌آزمای
بر آن لشکر شیردل حمله کردبرآمد ز لشکر همی دار و بَرد
همانگه دَرِ شهر کردند بازفرامرز با لشکری کینه‌ساز
برون آمد و در نهادند تیغبپیوست گردی به کردار میغ
بهم بر زدند آن سپاه گراندرنگی نبودند کنداوران
گریزان ز دشمن برآشوفتنددر آن حمله در شاه برکوفتند
هزیمت گرفتند و شاه دلیربر او لشکر سیستان گشت چیر
فرامرز و زال از پس اندر دمانازیشان بسی را سر آمد زمان
چنان تازیان از پسش پنج روزششم چون بیفروخت گیتی‌فروز
بیامد فرامرز و دستان سامبه لشکرگه بهمن خویشکام
بر آن تخت زرین او برنشستبه داد و به بخشش بیاراست دست
سراپرده و تخت زرین شاهبدو ماند بگرفت دیگر سپاه
وز آنجا سوی سیستان گشت بازبه پیروزی و شادکامی و ناز
جهانجوی بهمن بیامد به بلخهمه شادمانی بر او گشته تلخ
سپاهش همه خسته و کوفتهبر او چرخ گردان برآشوفته
برآشفت از آن کار و تندی نمودهمی با بزرگان بلندی نمود
که چون پیش دشمن ندارند پایچرا کرد باید سوی رزم رای
اگر کوه آهن بُوَد یک سواربود لشکری پیش او پایدار
همانا فرامرز آهن نبودکه با او نشاید نبرد آزمود
نه سنگ سیاه آمد آن گرگ پیرکجا بی‌زیان باشد از تیغ و تیر
بزرگان به پیش سر سرورانگشادند یکسر به پوزش زبان
وزان پس به دستور فرمود شاهکه از هر سوی پیشه‌ور مرد خواه
بفرمایشان ساختن ساز رزمکه من دورم از کام و آرام و بزم
مگر کینِ بابم به جای آورمسَرِ زال در زیر پای آورم
به فرمانْش فرزانه آغاز کردهمی ساز ده رزم را ساز کرد
سپاه آمد از هر سویی بی‌شمارهمانا فزون شد ز سیصد هزار
بدیشان ببخشید ساز نبردز گنج کهن لشکر آباد کرد
وز آن پس به دستور فرزانه گفتکه این راز تا کی تو داری نهفت
سزد گر یکی بنگری در شمارکه چون بود خواهد مرا روزگار
بدین آرزو گنبد لاجوردرساند مرا کین دلم خیره کرد
نگه کرد فرزانه و رنج دیدهمانا که رنج از پی گنج دید
به بهمن چنین گفت کای شهریاراگر راست گویم ز من کین مدار
یکایک چنانست از اختر پدیدکزین کین تو را رنج باید کشید
هر آن اختری کان به گردون درستبه کام فرامرز کین‌گسترست
اگر شاه گفتار ما بنگرددگر بر ره سیستان نگذرد
ازین بار هم بر تو آید شکندلیری تو از چرخ یکسر فکن
بدو گفت بهمن که بار دگرمرا دست باشد بر آن بدگهر؟
چنین داد پاسخ که شاها سه بارشکن بر تو آید درین روزگار
سوم بار باشی به جان در خطرز دست فرامرز پرخاشخر
چو آسیب او از تو اندر گذشتچنان دان که گیتی به کام تو گشت
چو بار چهارم بیابی تو دستبه دشمن در آید ز تیغت شکست
همه کینه‌ها را به جای آوریبداندیش را زیر پای آوری
به کام تو باشد سراسر زمینشهنشاه ایران و دارای چین
ز گفتار فرزانه شاه جهانیکی باد بر زد ز مردم نهان
چنین داد پاسخ به دانای رازکه کاری نهادی به پیشم دراز
ولیکن چو فرجام دست منستسَرِ زین زرین نشست منست
بکوشم به فرمان یزدان پاکبدان تا ز دشمن برآرم هلاک
سَرِ سال نو رزم را ساز کردهمان پیشرو رفتن آغاز کرد