گنج

بخش ۴ - پاسخ دادن شاه بهمن به زال سام نریمان

۹۷ بیت
به پاسخ چنین گفت کای گرگ پیرتو را گفت یزدان که هرگز ممیر؟
برآمد تو را سالیان هشتصدبه گیتی فراوانْت کردار بد
کنون گاه آنست گَردی هلاکشود روی گیتی ز تخم تو پاک
نه از تیغ من گشت خواهی رهانپذرفت خواهم ز تو خون‌بها
نگر تا نیاری تو دیگر فریبکه بر جان تو خواهد آمد نهیب
به خون گرانمایه اسفندیاربرانم ز خونْتان یکی جویبار
تو را بیش ازین کامگاری مبادز تیغ منت رستگاری مباد
نهادند بر نامه بر، مُهر شاهفرستاده در جَست در بزمگاه
زمین را ببوسید و آمد برونسری پر ز کینه دلی پر ز خون
چو شاهوی نزدیک دستان رسیدمر آن نامهٔ پُرجفا را بدید
بزرگان لشکرش را پیش خواندبر ایشان همه داستان‌ها براند
چنین گفت هر کس که گر پهلوانچنان رای دید او به روشن‌روان
که این گنج‌ها را فرستد بدویتو دانی که ما کس ندیدیم روی
ولیکن چو رایت نگه داشتیمبه کام تو این کار بگذاشتیم
کنون چون نپذرفت ما را چه باکبرآریم ازو وز سپاهش هلاک
همه جان به پیشت سپر کرده‌ایمکه روزی ز رنجت نیازرده‌ایم
بکوشیم تا جان به تن در بُوَدوگر کوه تا کوه لشکر بُوَد
نماییم کاری به گرز گرانکه بنمود رستم به مازندران
از ایشان بخندید و دستان بگفتکه با هر کسی آفرین باد جفت
وزان خواسته هر کسی را بدادبه بخشش دل هر کسی کرد شاد
سپیده چو بر دشت لشکر کشیدجهانجوی بهمن سپه در کشید
سپاهی چو کوه و چو دریای نیلهمی آمد آواز کوس از دو میل
همه سیستان گرد لشگر گرفتفرود آمد و گردش اندر گرفت
چو دستان بدید آنچنان روزگارغمی گشت و دروازه کرد استوار
نه کس را به بیرون برش راه دادنه زین سر، گذر پیش بدخواه داد
به دروازهٔ تنگ بر راه بلخنشستنگهی ساخت با روز تلخ
چو از ماه یک هفته بگذاشتندز دیوارها سر نَه برداشتند
به جاماسپ شاهِ جهانجوی گفتکه امروز بیرون رویم از نهفت
یکی گرد لشکر برآییم راستببینیم تا جای لشکر کجاست
بگفتند و پس برگرفتند راهجدا کرد ازیشان پشوتن ز راه
چو نزدیک دروازه اندر رسیدبه باره، جهان پهلوان را بدید
فرود آمد و برد پیشش نمازبپرسید و گفت ای یل سرفراز
همی داند از راز ما کردگارکه ما چند گفتیم با شهریار
مگر بشنود باز گردد ز راهنیارد بدین مرز و کشور سپاه
ولیکن نبود و نپذرفت پندبترسید ازو جان ما از گزند
که هر گاه گوید بدان خانه رایتو داری و جاماسپ آن رهنمای
بدو گفت زال ای یل تیزهوشبه من دار گوش و به پوزش مکوش
که من نیک دانم که شاه جهاننگیرد همی پند کارآگهان
که او خویش‌کامست و با سرکشیبه گفتار تند و به طبع آتشی
کنون از تو خواهیم ای نامدارکه خواهش نمایی بَرِ شهریار
یکی تا گذرگاه ازین ره کُنَددل من ز اندیشه کوته کند
بگویم بدو آنچ دارم سخنبه یاد آرمش روزگار کهن
پشوتن پذیرفت و آمد به راهبپرسید ازو نامبردار شاه
که از ما بدین راه سیر آمدیکجا رفته بودی که دیر آمدی
پشوتن به شاه جهانجوی گفتکه از شاه گفتار نتوان نهفت
به دروازهٔ بلخ دستان ساممرا دید و آنگه بدادم پیام
مرا گفت با شاه آزاده‌خویبگویش که دارم یکی آرزوی
که آرد شهنشه بدین ره گذرببینم یکی روی آن تاجور
شکستن مر آن پیر را آرزویسزا باشد ای شاه آزاده‌خوی؟
بدو گفت بهمن که آن پرفریبنباید که آرد به ما بر نهیب
نماید یکی تنبل و جادوییبه گفتار شیرین او بگروی
پشوتن بدو گفت دیدار اویببین و به مکر و به گفتار اوی
ز گفتار او شاه رخ تازه کردبگردید و آهنگ دروازه کرد
ز بالا چو دستان سامش بدیدببوسید خاک آفرین گسترید
بدو گفت کای شاه گردن‌فرازچنین رنجه گشتی ز راه دراز
بفرمای تا رای و کام تو چیستگذشتن به گیتی ز نام تو کیست
بدو گفت بهمن که ای تیره‌رایهمانا خرد بستد از تو خدای
تو را شد خرد تیره و پشت کوزکجا رای و کامم ندانی هنوز
مرا رای رزمست و خون ریختنز کاخ تو شیون برانگیختن
تو کُشتی گرانمایه باب مرابکردی سیه آفتاب مرا
تو نیرنگ کردی و کار تو بودکه سیمرغ مردار یار تو بود
من از بهر خون چنان شهریاربرآرم ز تو وز سپاهت دمار
بدو گفت زال ای سر سرکشانهمانا که از دیو داری نشان
از آن خواهش و لابهٔ زار ماوزان خواستن سخت زنهار ما
فراوان بگفتیم و دادیم گنجنه لابه شنود و نه پذرفت گنج
ازین بیش گفتیم و دادیم پندکه امروز با تو بُوَد سودمند
کنون شهریارا تو پوزش پذیرمکن یاد و کار گذشته مگیر
پشیمان بدان کار بودم که رفتنشاید دگرباره از سر گرفت
که ترسم ز آسیب چرخ بلنددگر باره کاری بُوَد پرگزند
ببخشای بر پیری و درد منبرین پشت کوژ و رخ زرد من
مرا روزگار آمدستم به سرچه باید به گردنْت خون دگر
بمان تا مگر داور داد و پاکبه کام تو از من برآرد هلاک
چو دل خوش کند شهریار جهانببخشمش چندان که دارم نهان
یکایک سپه را گرامی کنمهمه گنج در بلخِ بامی کنم
فرامرز و سام و زواره کمرببندند پیش شه تاجور
وگر هیچ داری دگرگونه رایمیان من و توست داور خدای
بر او هر دو فرزانه را دل بسوختشهنشاه چشم خرد را بدوخت
به زال گرانمایه گفت این سخنفراوان بگفتی و گشت این کهن
دو کارست با من تو را زین سپسکه آن را سه دیگر ندانیم و بس
یکی آنک با تو فرامرز و سامزواره که هرگز مباداش نام
ببندم شما را همه دست و پایدلم گر، به خون ریختن کرد رای
ز خونشان زمین لاله‌زاری کنموزان در جهان یادگاری کنم
وگر سر بپیچم ز بیدادتانکنم بر سَرِ گور آزادتان
به دل گر بدین ناخوش آید تو رابه مغز اندرون آتش آید تو را
به جز رزم شمشیر چیزی نماندببینیم تا چرخ گردان چه راند
برون آی و لشکر بیاور به دشتکه تا آمدم روزگاری گذشت
ز بهمن چو بشنید گفتار، زالبدو گفت کای شاه فرخنده‌فال
ز یزدان و از من تو را شرم نیست؟به چشم اندرت هیچ آزرم نیست؟
که ما را همی کرد خواهی به بندنبودیم هرگز تو را پرگزند
از آن پس که پروردمت بر کناربسی رنج دیدم من از روزگار
سزای من این بود و پاداش اینزهی سنگدل شاهِ با داد و دین
تو را داستان، بچهٔ گرگ بودکه پروردگارش نکرد ایچ سود
چو دندان برآورد و شد زورمندبدان مرد ساده‌دل آمد گزند
همانا نبینی تو این آرزوینه جنگ آورم با تو ای نیکخوی
سر خویش در زیر سنگ آورماز آن بِه که با شاه جنگ آورم
تو گر خواه باش و اگر خواه رونشین تا بهار آید و جو درو
بگفت این و برگشت و در را ببستپُراندیشه آمد به جای نشست