بخش ۳۰ - آگاهی یافتن زال از کشته شدن فرامرز
به زال ستمدیده رفت آگهیکه گشت از فرامرز گیتی تهی
پر آواز بگستتش از لب نفسهمی زد سر خویشتن بر قفس
همی گفت کای بیوفا روزگاربرآوردی از ما به یک ره دمار
همان خواهرانش خبر یافتندز گیتی همی روی برتافتند
به خنجر بریدند عنبر کمندبه فندق شَخودند بادام و قند
ز نرگس شب و روز در ریختندبه مُشک سیه خاک در ریختند
شب و روز مویه شده کارشانزدن دست بر سینه کردارشان
چنین یافتم این چنین سر گذشتبسا روزگارا کزین برگذشت