بخش ۲۹ - گرفتن شاه بهمن فرامرز، پسر رستم را و بر دار کردن
ازو داشتند آن دلیران سپاسچنینست پاداش نیکی شناس
به رفتن نیامد بر ایشان درنگشب و روز پویان بهسان پلنگ
بریدند آن راه دشوار و دوربه کشمیر رفتند نزدیک صور
سیه مرد از آنجا بر شاه تافتبگفتا که بر راه کس را نیافت
چو زاغی که برخیزد از روی آببرآمد بسوزید پر عقاب
ز درگاه بهمن دمیدند نایسپهبد به اسب اندر آورد پای
سواران او کمتر از پنجصدبه گیتی به مردم چنین بد رسد
بدان اندکی پیش ایشان شدندچو گل پیش باد گلفشان شدند
سواران بهمن چو نهصدهزارفزون بود برگستوانور سوار
نگه کرد جاماسپ اندر شمارز دیده ببارید خون بر کنار
بدو گفت بهمن که این گریه چیستبدین روز فرخ چه باید گریست
دلم گفت شاها پر از درد گشتوزین بیوفا اختران سرد گشت
سر آمد فرامرز یل را زماندریغا بزرگان آن دودمان
به تندی برو بانگ زد شاه زوشبدو گفت کای مرد بیمغز و هوش
تو دیریست تا مهربانِ وییشب و روز زیر غمان ویی
ترا درد او کارگر شد به دلولیکن همی خور بپوشی به گِل
بترسید فرزانه از خشم اویوزان خونِ دل خشک شد چشم اوی
بفرمود تا حمله کردند شاهچو سیل روان و چو کوه سیاه
برآمد چکاچک تیغ و تبریکی بیشه شد سرکشان را سپر
کجا خشت پَرّنده چون بیل شدسپرها به گردان غریبل شد
کجا تیر پَرّان برآمد ز شستکس از زخم شست ای شگفتیترست
کجا شد سَرِ نیزه جانربایدرآورد هم در زمانش ز پای
چو شد در هوا شست بازی کمندتن زورمند از تکاور بکند
چو زوبین ز یال دلیران برفتروانها ز تن جای رفتن گرفت
ز بهر خورش گشت پَرّان عقاببدانسان که پوشیده گشت آفتاب
کمین کرده در دشت مردارخوارمر او را خورش سالیان ماند خوار
سوار دلیر چو غُرّان شدیسر تیغ هندیش پَرّان شدی
روان راه رفتن گرفتی ز هوشبه خون مرگ گفتی که خونا بجوش
ز دلها همی هوش پیکان ربودسر هر سنانی یکی جان ربود
فرامرز یل گرز را برکشیدبه هر زخم میشد یکی ناپدید
یکی خلعت افکنده آن شاه جنگزمین را ز خون چادر لعل رنگ
به هر حملهای لشکری بردریدبه هر پُشتهای شد صفی ناپدید
دو چندان بکُشت از دلیران شاهبدین رزمگاه اندرون رزمخواه
کجا روی بنهاد آن کین پرستسوار و پیاده بهم برشکست
ز خون دسته گرز مرجان شدهجهانی از آن زخم بیجان شده
چنین تا سوارانش کشته شدندهمه در گِل و خون سرشته شدند
نبودش کسی جز غلامان خویششد از بخت نوید و از جان خویش
به نومیدی اندر چو کوشش نمودچو برگشته شد بخت کوشش چه سود
برآمد یکی زخم پیکان درشتمران خنگ پیروز او را بکشت
چو شد کشته در زیر او بارگینهاد اندرو روی، بیچارگی
زره بر کمرگاه زد مرد جنگدرآورد تیغ یلی را به چنگ
غلامانش ترکش فرو ریختندپیاده شدند و برآویختند
شکسته شدش تیغ و گرز و کمندکمان خواست آن نامدار بلند
کمانی کجا داشت سام دلیرهزار و دوصد من ورا زور چیر
زه از چرم شیر و دو خایه قویسزای چنان بازوی پهلوی
گرفت آن دلاور کمان را به چنگفرو ریخت ترکش ز تیر خدنگ
چو از شست بگشاد پَرّنده تیرهماورد او را اجل گفت گیر
چو تیر از کف شیر رسته شدیسوار سرافراز خسته شدی
نه برگستوان تیر او بازداشتنه جز تیر دیگر یکی ساز داشت
ز خون کرد چون چادر سرخ دشتچنان شد که پیرامنش کس نگشت
دل بهمن از کار او شد به جوشبرآورد با لشکر خود خروش
یکی مرد و چندین هزاران سوارندارید شرم از من و کردگار
سپاه از نکوهش برآشوفتندبه یک ره بر آن چند تن کوفتند
در ایشان فتادند مردانِ مردچو در لالهزار اوفتد باد سرد
سپهبد جدا ماند خسته ز جاشکسته کمان و گسسته قبا
بینداخت یک ره کمان را ز دستسپر پیش بنهاد و بر سر نشست
چو حلقه شدش بر سَرِ او سپاههمی کرد هر کس بدو در نگاه
نه کس پیش رویش توانست گشتنه نزدیک او نامداری گذشت
چو بهمن چنان دید و فرزانه مردابا سرکشان پیش آهنگ کرد
همه ایستادند بالای اوسپر بود و خاک سیه جای او
بزد تازیانه یکی بر سرشوزان تنگدل شد همه لشکرش
سیه مرد را گفت دستش ببندکزین نام یابی به گیتی بلند
بدو گفت شاها تو خواهی که منشوم زشت نام اندرین انجمن
از آن پس کزو دیدهام مردمیچه باید که او گردد از من غمی
نه مردم بود کو ندارد سپاسخُنُک مرد نیکی و نیکی شناس
شه دیلمان را بفرمود شاهکه دستش ببند و نکوهش مخواه
بدو گفت هرگز مبادا که منکنم زشت نام این تن خویشتن
مرا با سیه مرد آزاد کردجزای نکویی که بیداد کرد؟
شد از خشم مر شاه را سرخ چشمبه رهام گودرز گفتش به خشم
که باری نکرد او به تو نیکوییسزد گر به گفتار من بگروی
چنین داد پاسخ که با من چه کردمن از وی ندیدم نه گردم و نه سرد
ولیکن به جای نیاام بسینکویی نمودهست با هر کسی
که دژ را چنان بستد از دست دیوتهمتن به نیروی گیهان خدیو
همان بیژن گیو را او ز چاهرها کرد و برداشت سنگ سیاه
اگر شاه بیند نفرمایدمکه این کار یک روز بگزایدم
به هر کس بفرمود شاه بلندنکرد ایچ کس دست آن یل به بند
بفرمود تا صد غلامان شاهشدند زی فرامرز گو کینهخواه
ببستند دستش به کردار سنگفکندند در گردنش پالهنگ
زد اندر گلستان کابل درخترسن کرد بر شاخ بن، بند سخت
فرامرز را زنده بر دار کردسَرِ نامدارش نگونسار کرد
درخت صلیبی به کردار اویز بهمن پدید آمد و آزار اوی
چه یابی به گیتی یکی یادگارنکوهی بهست از صلیبی و دار
به گیتی بمانَد همی نیک و بدتو گر بد کنی هم به تو بد رسد
بدین سر نکوهش بُوَد جاودانبدان سر به زندان و آتش نوان
سران سپه جامه کردند چاکبه جای کله برنهادند خاک
برآمد ز لشکر به زاری خروشز دو دیده خون دل آمد به جوش
ز رستم همی کرد هر کس دریغکه خورشید او ماند در زیر میغ
دریغ آن همه کرد و کردار اویبه جای نیاکان ما کار اوی
سرافراز گُردان و فرزانه مردسه روز اندر آن سوگ بودند و درد
چهارم یکی دخمهای ساختندز کار سپهبد بپرداختند
نهادندش آنجا و گشتند بازجهان را چنینست آیین و ساز
نه چون راست گردد بدان شادباشنه گر کژ رود زو به فریاد باش
که هر دو همی بگذرد بیدرنگتو با او گهی شاد و گاهی به جنگ