بخش ۱ - دیباچه
ز ما آفرین بر جهانآفرینکه او را سزد در جهان آفرین
برآرندهٔ مردم از تیره خاکنگارندهٔ تن بدین جانِ پاک
فرازندهٔ ماه و مهر و سپهرفروزندهٔ کشور از ماه و مهر
ز دود آسمان و زمین از بخارکه داند بر آورد جز کردگار؟
چهار آخشیج آوریده برونهنر هر یکی را ز دیگر فزون
بپیوست این چار دشمن به هموز ایشان به عالم همه بیش و کم
دو آبست و آتش دو بادست و خاکچنین دشمنان را بپیوست پاک
به فرمان یزدان به هم سازگارروان زیر فرمان او هر چهار
طبایع بُوَد این چهار آخشیجچنان دارد ایشان همیدون بسیج
به فرمان یزدانِ دارندهاندمر او را همیدون چنین بندهاند
چو مردم پدید آمد و قوم عادوز ایشان بگویم همی زین بلاد
فزون آمدند از درخت بلندبه زور و به مردیِّ ایشان گزند
چو رفتی از ایشان یکی بر زمینتو گفتی که بودند ایشان به کین
ز طوفان اگر باز گویم یکیبیفزایدت هوش و دل اندکی
چو یزدان شد از بتپرستان به کینهم آنگه به فرمانِ جانآفرین
سراسر چو هامون برآمد چو آببه فرمان دادار فردِ وهاب
علو کرد تا چون به پهنای کوهبرآمد همی تا به بالای کوه
چهل گز ز بالای هر کوهساربرآمد، برآورد از ایشان دمار
ز خاور زمین تا دَرِ باخترنه جنبنده ماند و نه مرغی به پر
چهل تن که بودند فرمانبرشبه گیتی بماندند و پیغمبرش
از ایشان بمانْد آدمی را نژادوز ایشان بماند این جهان را نهاد
ز قارون و گنجش یکی یاد کنخرد را تو از داد بنیاد کن
زمین را بفرمود کو را بگیرفرو شُد به زیر زمین همچو قیر
فرو خورد خاک آن همه خواستههمان گنج و ایوان آراسته
بینباشت، بدبخت را خاک خوردشنیدم که زندهست از آن بد نمرد
از آتش پسندیده شد این دلیلبه فرمان او سرد شد بر خلیل
چنان آتشی کش زبانه چو دیوهمی رفت تا آسمان پُر غریو
شده دوزخ از تف و تابش ستوهدرخشان شده اخگرش همچو کوه
ستاره تو گفتی بریزد همیفلک زیر دریا گریزد همی
نهیبش رسیده به قعر زمینفروغش رسیده به چرخ برین
ستاره دمان از تف آفتابنهان گاو ماهی شده زیرِ آب
چو فرمان رسیدش چو گل زرد گشتبدان بندهٔ نیکدل سرد گشت
چنین آفرینش همه آنِ کیستچنین جانِ بنده به فرمانِ کیست
زمین را مَر این هر سه چون گوهرندکه هر سه زمین را همی پرورند
گر از آسمان آب ناید به زیرنیابی تو جنبنده از آب، سیر
زمینِ برومند ناید به برنبینی به چشمه در، آبی دگر
نه از آفتاب و نه از خاک سودجهان باز ویران شود چونکه بود
وگر هست باران چه کمّ و چه بیشاگر آفتابش نباشد ز پیش
وگر آفتاب آیدش نیز بهرکه بیآب باشند آن هر دو زهر
چنین آفریدست یزدان پاککه باران نشوید رخ تیره خاک
بر او بر چهل باد آید پدیداز او نرگس و سبزه و شنبلید
وز آن پس بتابد بر او آفتابیکی با درنگ و یکی با شتاب
کدامین از این هر سه شاهی کنندبه گیتی فراوان تباهی کنند
همی دارد آن پادشاهان نگاهکه او هست دانندهٔ رازِ راه
همه هر چه هست از نهاد جهانتو در خویشتن باز بین از نهان
ز باد و ز آتش، ز خاک و ز آبزمین و در و دشت کوه و سحاب
بهار و گل و نرگس و شنبلیدخزان و همان برف کآید پدید
ببین تا به مقدار یک دست جایچه چیز آفریدست بر ما خدای
بر این روی از چند گونه نگارپدید آوریدستمان کردگار
بهاری و باغی پر از بو و رنگدر او چشمهای نوش و دیگر شرنگ
اگر چشمه را چشم بینا نهادنهانی در ایشان دو دریا نهاد
شنیدن در آنست و دیدن در اینکه داند چنین جز جهانآفرین؟
ز شادی و غم چون بجوشد همیتو گویی که با ابر کوشد همی
در این باغ گاهی گل و گه بهیگهی خیزران گاه سروِ سهی
گهی با بنفشه گهی با سمنگهی با گل و گاه با نسترن
چو باد خزان اندر آید دُرشتنداریم جز باد چیزی به مشت
فرو ریزد از باغ برگ و نگارمر او را جهان را همین است کار
گرامی نماند به مردم جهانچو مردم جهان نیز گردد نهان
همه نیست گردیم و جاوید اوستز دانا همی داد دادن نکوست
همه از پیِ مصطفی آفریدبدو داد هر دو جهان را کلید