شمارهٔ ۳ - مکاتبۀ منظوم
به یکی از دوستان مُتَشاعر مُتِذَوِّق خود که معهود بود بیاید و دیر کرده بود این سه بیت را بدیهة نوشتم :
من که مُردم ز انتظارت ای فقیرپس چرا دیر آیی امشب ای امیر
قدر وقت دوستانت را بدانهفت و نیم است ای جوان پهلوان
انتظار است انتظار است انتظارچیست دانی بدتر از مرگ ای نگار
دوستِ مُتِذَوِّق در جواب این اشعار گفته بود :
بد بوَد چشم انتظاری ای فقیرمن هم اکنون بر همین دردم اسیر
من خبر دارم چه می آید به سردردمند از حال تو دارد خبر
لیک اینها از فراموشی بُوَدهرچه هست از دست بی هوشی بُوَد
نه که بدقولی به یادم می رودبخدا ، جان تو ، یادم می رود
از قضا امشب بسی حالم بد استپیش چشمم حور مانندِ دد است
راست می خواهی دلم پر بار شددل گشادی مانعِ احضار شد
پس از رسیدنِ این جواب چون مضمون را درست نفهمیدم به این یک شعر اکتفا کرده و برایِ او فرستادم :
من که خوردم شام و رفتم توی جاگر نمی خواهی بیایی هم میا
بعد که بی خوابی به سرم زد برخاستم و این شعر هایِ مهملِ مفصَّل را که بی مزه هم نیست ساختم :
هرچه در اشعار تو گشتم دقیقاصل مطلب را نفهمیدم رفیق
گاه می گویی که داری انتظاریعنی امشب انتظار من مدار
بعد می گویی فراموشت شدهجرم این بدقولی از هوشت شده
پس کنون کامد تورا مطلب به یاداز چه نایی فورا ای نیکو نهاد
باز گویی حالتت خیلی بد استحالت بد مانع آمد شد است
بعد می گویی دلت پر بار شددل گشادی مانع این کار شد
دل گشادی را نفهمیدم درستهم دل پر بار لفظی بود سست
من دل پر بار کمتر دیده اموز کسی این لفظ را نشنیده ام
ثقل اگر داری علاجش مسهلستمسهل این وقت شب هم مشکل است
صرف مسهل ماند از بهر سحرپس چرا امشب نمی آیی دگر
دل گشادی کون گشادی گر بوداین صفت در کون تو کمتر بود
من بر آنم که در آن عاری ز موجو نشاید کرد با چکش فرو
من چنان فهمیده ام از طرز آنکه نخواهد رفت مو بر درز آن
با تو آوردن به جا امر لواطراندن فیل است در سَمُالخِیاط
ور غرض این ست که لختی و عوروز ادب داری تو طفره از حضور
من به قربان تو و آن عوریتعوریت بینم به است از دوریت
من برای عوریت غش می کنمنعل ها پنهان در آتش می کنم
عور بنشین در کنارم عورِ عورعور نیکو تر تن همچون بلور
آرزوی من همین است ای دغلکه تو را من عور گیرم در بغل
الغرض شعر تو ناز انگاشتماز تو دلخور گشته دل برداشتم
زین سبب گفتم تو را ای بی وفاگر نمی خواهی بیایی هم میا
باز می گویم که گر لختی بیامن همانا لخت می خواهم ترا
از برای لختیت جان می دهمآنچه دشوار است آسان می دهم
ور غرض ناز ست اهل آن نیَممن ز ناز نازیان مُستغنیم
عمر من در عشق خوبان سر رسیدموی من از ناز خوبان شد سفید
من تمام عمر تا پیرار و پارناز خوبان می خریدم بار بار
پر ز بار ناز بود انبار منناز چیدن روی هم بُد کار من
حال هم در گوشه دهلیز دلبارها دارم از آن چون بار هل
روی هم آکنده اند آن ناز هاچون اُرُز در دکه رُزّاز ها
ناز های رنگ رنگ جور جورسرخ و پر طاووسی و سبز و بخور
ناز های ناشی از عقل و جنوننازِ اشک و ناز آه و ناز خون
ناز آلوده به عطر اشتیاقناز قاطی گشته با بوی فراق
ناز قدری زبر و ناز پر لطیفناز روی میز و ناز توی کیف
ناز نارنگی و ناز زنجبیلناز سوسن عنبر و ناز قصیل
ناز باید چیدنش پایین درناز باید هشتنش بالای سر
نازِ کارِ خوبرویان وطنناز بت رویانِ تقلیس و وین
مختصر هرگونه ناز زبر و صافدارم از لطفت به میزان کفاف
گر تو هم کم ناز داری ای پسرهرچه لازم باشدت از من بخر
می فروشم بر تو یک خروار نازدر ازای یک لبو یا یک پیاز
از کدامین جنس می خواهی امیرتا بگویم دامن خود را بگیر
تا بگویم خر بیار و بار کنمثلِ من در گوشه انبار کن
مفت و ارزان از من بیدل ببربعد بفروشش گرانتر ، باز خر
ور نداری نقداً اندر کیسه پولبوسه هم از تو توان کردن قبول
ناز بستان در مقابل بوسه دهدر مقابل بوسه بیسوسه ده
مُفتِ مُفتت هم عدی الله میدهمتا ز رنج حفظ آن هو وارهم
بعد از این تفصیل ای نازک بدنناز میخواهی که بفروشی به من
ناز کردن بر من از دیوانگیستصید من چون صید مرغ خانگیست
من چه دارم کز تو پنهانش کنمجان تقاضا کن که قربانش کنم
کیست از من در رهت درویش ترکیست قدرت داند از من بیشتر
چون سگی در خانمانی پیر شدپشم و پیله رفته و اکبیر شد
گرچه زو خدمت نیاید خانه رامیدهندش باز نان و لانه را
گر نباشد از وجودش منتفعباز نان از وی نگردد منقطع
او به راحت عمرِ خود را مر کندپاسبانی را سگ دیگر کند
من هم اند راهِ عشقِ گلرخانچون فراوان خُرد کردم استخوان
روزگاران حمل کردم نازشانپاسبان بودم به گنجِ رازشان
حال دیگر جمله اعرازم کنندغالبا مَعفُوِّ از نازم کنند
طعمه من را بده ای نوش لبپاسبانی از سگِ دیگر طلب
با من از روی صمیمیت بجوشناز را بر تازه عاشق ها فروش
پیر دیرم من ز خود سیرم مکنای جوان زین بیشتر پیرم مکن