شمارهٔ ۱۱ - کار و کوشش سرمایۀ پیروزی است
برزگری کِشته خود را دِرودتا چه خود از بَدوِ عمل کِشته بود!
بار کَش آورد و بر آن بار کردروی ز صحرا سویِ انبار کرد
در سرِ ره تیره گِلی شد پدیدبار کَش و مرد در آن گِل تپید
هرچه بر آن اسب نهیب آزمودچرخ نجنبید و نبخشید سود
برزگر آشفته از آن سوءِ بختکرد تن و جامه به خود لَخت لَخت
گه لَگَدی چند به یابو نواختگه دو سه مُشت از زِبَرِ چرخ آخت
راه به ده دور بُد و وقت دیرکس نه به رَه تا شَوَدش دست گیر
زار و حزین مویه کُنان موکَنانکردِ سرِ عَجز سویِ آسمان
کای تو کَنَنده درِ خَیبَر ز جایبَر کَنَم این بار کَش از تیره لای
هاتِفی از غیب به دادش رسیدکامَدَم ای مرد مشو نا امید
نَک تو بدان بیل که داری به بارهر چه گِلِ تیره بود کُن کِنار
تا مَنَت از مِهر کنم یاوریبارِ خود از لای بُرون آوَری
برزگر آن کرد و دگر رَه سُروشآمَدَش از عالمِ بالا به گوش
حال بِنِه بیل و برآوَر کُلَنگبر شکن از پیشِ رَه آن قِطعه سنگ
گفت شکستم، چه کنم؟ گفت خوبهرچه شکستی ز سرِ ره بِروب
گفت برُفتم همه از بیخ و بُنگفت کُنون دست به شَلاّق کُن
تا شَوَم السّاعَه مددکارِ توباز رهانم ز لَجَن بارِ تو
مرد نیاورده به شَلّاق دستبار زِ گِل برزگر از غم بِرَست
زین مددِ غیبی گردید شادوز سرِ شادی به زمین بوسه داد
کای تو مِهین راه نمایِ سُبُلنیک برآوَردیَم از گِل چو گُل
گفت سروشش به تقاضایِ کارکار ز تو یاوری از کِردِگار