گنج

شمارهٔ ۱ - انقلاب ادبی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۱۶۶ بیت
ای خدا باز شبِ تار آمدنه طبیب و نه پرستار آمد
باز یاد آمدم آن چَشمِ سیاهآن سرِ زلف و بُناگوشِ چو ماه
دردم از هر شبِ پیش افزون استسوزشِ عشق ز حد بیرون است
تندتر گشته ز هر شب تبِ منبدتر از هر شبِ من امشبِ من
نکند یادِ من آن شوخ پسرنه به زور و نه به زاری نه به زر
کارِ هر دردِ دگر آسان استآه از این درد که بی درمان است
یا رب آن شوخ دگر باز کجاستکاتش از جانِ من امشب برخاست
باز چشمِ که بر او افتاده استکه دلم در تک و پو افتاده است
به بِساطِ که نهاده است قدم؟که من امشب نشکیبم یک دم
بر دلم دایم از او بیم آمدتِلگِرافات که بی سیم آمد
ساعتِ ده شد و جانم به لب استآخر ای شوخ بیا نصف شب است
گر نیایی تو شوم دیوانهعاشقم بر تو، شنیدی یا نه
هرچه گفتی تو اطاعت کردمصرفِ جان، بذلِ بِضاعت کردم
حق تو را نیز چو من خوار کندبه یکی چون تو گرفتار کند
دوری و بی مَزِگی باز چرامن که مُردم ز فِراقت دِ بیا
بکشی همچو من آهِ دگریبشوی چشم‌به‌راهِ دگری
تا تو هم لَذّتِ دوری نَچَشیدست از کشتنِ عاشق نَکَشی
این سخن‌ها به که می‌گویم منچاره دل ز که می‌جویم من
دایم اندیشه و تشویش کنمکه چه خاکی به سر خویش کنم
یک طرف خوبیِ رفتار خودمیک طرف زحمتِ همکارِ بدم
یک طرف پیری و ضعفِ بَصَرمیک طرف خرجِ فرنگِ پِسَرَم
دایم افکنده یکی خوان دارمزائر و شاعر و مهمان دارم
هرچه آمد به کَفَم گُم کردمصرفِ آسایشِ مردُم کردم
بعدِ سی سال قلم فرسایینوکری، کیسه بُری، مُلاّیی
گاه حاکم شدن و گاه دبیرگه ندیمِ شه و گه یارِ وزیر
با سفرهایِ پیاپی کردنناقۀ راحت خود پی کردن
گَردِ سرداریِ سلطان رُفتنبله قربان بله قربان گفتن
گفتنِ این که ملک ظِلِّ خُداستسینه‌اش آینهٔ غیب‌نماست
مدّتی خلوتیِ خاصّ شدنهمسرِ لوطی و رقّاص شدن
مرغ ناپُخته ز دَوری بُردَنرویِ نان هِشتَن و فوری خوردن
ساختن با کمک و غیر کمکاز برایِ رفقا دوز و کلک
باز هم کیسه‌ام از زر خالی استکیسه‌ام خالی و همّت عالی است
با همه جُفت و جَلا و تَک و پودان ما پُش ایل نیامِم اَن سُل‌سو
نه سری دارم و نه سامانینه دهی، مزرعه‌ای، دُکاّنی
نه سر و کار به یک بانک مراستنه به یک بانک یکی دانگ مراست
بگریزد ز من از نیمه راهپول غول آمد و من بسم‌الله
من به بی‌سیم‌وزری مأنوسملیک از جایِ دگر مأیوسم
کارِ امروزه من کارِ بدی استکارِ انسانِ قلیل‌الخردی است
انقلابِ ادبی محکم شدفارسی با عربی توأم شد
درِ تجدید و تجدّد وا شدادبیّاتْ شَلَم‌شُوربا شد
تا شد از شعر برون وزن ورَوییافت کاخِ ادبیّات نُوی
می‌کُنم قافیه‌ها را پس و پیشتا شوم نابغهٔ دورهٔ خویش
گلهٔ من بود از مشغَله‌امباشد از مشغَلهٔ من گِلِه‌ام
همه گویند که من اُستادمدر سخن دادِ تجدّد دادم
هر ادیبی به جَلالت نرسدهر خَری هم به وکالت نرسد
هر دَبَنگُوز که والی نشوددامَ اِجلالهُ العالی نشَود
هرکه یک حرف بزد ساده و راستنتوان گفت رئیس‌الوزراست
تو مپندار که هر احمقِ خرمُقبِلُ‌السَّلطَنِه گردد آخَر
کارِ این چرخِِ فلک تو‌درتوستکس نداند که چه در باطنِ اوست
نقدِ این عمر که بسیار کم استراستی بد گذراندن ستم است
این جوانان که تجدّدطلبندراستی دشمن علم و ادبند
شعر را در نظرِ اهلِ ادبصَبر باشد وَتَد و عشقْ سَبَب
شاعری طبعِ روان می‌خواهدنه معانی نه بیان می‌خواهد
آن که پیشِ تو خدایِ ادبندنکته‌چینِ کلماتِ عربند
هرچه گویند از آن جا گویندهرچه جویند از آن جا جویند
یک طرف کاسته شأن و شرفمیک طرف با همه دارد طرفم
من از این پیش معاون بودمنه غلط‌کار نه خائن بودم
جاکِشی آمد و معزولم کردسه مه آواره و بی‌پولم کرد
چه کنم؟ مرکزیان رِشوَه‌خورندهمگی کاسه‌بر و کیسه‌بُرند
بعد گفتند که این خوب نشدلایقِ خادمِ محبوب نشد
پیش خود فکر به حالم کردنداَنسپِکتُر ژنرالم کردند
چند مه رفت و ماژرهال آمدشُشَم از آمدنش حال آمد
یک معاون هم از آن کج‌کُلَهانپرورش‌دیده در امعاء شَهان
جَسته از بینیِ دولت بیرونشده افراطیِ اِفراطیّون
آمد از راه و مزَن بر دِل شدکارِ اهلِ دل از او مشکِل شد
چه کُند گر مُتِفَرعِن نشودپس بگو هیچ معاون نشود!
الغرض باز مرا کار افزودکه مرا تجربه افزون‌تر بود
چه بگویم که چه همّت کردمبا ماژُرهال چه خدمت کردم
بعد چون کار به سامان افتادآدژُوان تازه به کوران افتاد
رشتهٔ کار به دست آوردنددر صفِ بنده شکست آوردند
دُم علم کرد معاوِن که منممن در اطرافِ ماژر مؤتمنم
کار با مَن بُوَد از سَر تا بُنبنده گفتم به جهنم تو بِکُن
داد ضمناً ماژرم دلداریکه تو هر کار که بودت داری
باز شد مشغله تفتیش مرادارد این مشغله دل‌ریش مرا
کاین اداره به غلط دایره شدچون یکی از شُعَبِ سایره شد
اندر این دایره یک آدم نیستپِرسُنِل نیز به آن منعم نیست
شُعَبِ دایرهٔ من کم شدشیرِ بی‌یال‌و‌دُم‌واِشکم شد
من رئیسِ همه بودم وقتیمایهٔ واهمه بودم وقتی
آن زمان شمر جلودارم بوداَسبَحی کاتبِ اَسرارم بود
رؤسا جمله مطیعم بودندتابعِ امرِ منیعم بودند
حالیا گوش به عرضم نکنندجز یکی چون همه فرضم نکنند
آن کسانی که بُدند اَذنابمکار برگشت و شدند اربابم
با حقوقِ کم و با خرجِ زیادجِقّهٔ چوبیم از رُعب افتاد
روز و شب یک دم آسوده نیممن دگر ای رفقا مُردَنِیَم
بسکه ردر لیوِر و هنگام لِتِهدوسیه کردم و کارتُن تِرتِه
بسکه نُت دادم و آنکِت کردماشتباه بروت و نت کردم
سوزن آوردم و سنجاق زدمپونز و پَنس و به اوراق زدم
هی نشستم به مناعت پسِ میزهی تپاندم دوسیه لایِ شُمیز
هی پاراف هِشتَم و امضا کردمخاطرِ مُدّعی ارضا کردم
گاه با زنگ و زمانی یا هوپیشخدمت طلبیدم به بورو
تو بمیری ز آمور افتادماز شر و شور و شعور افتادم
چه کنم زان همه شیفر و نومِرونیست در دست مرا غیر زِرو
هر بده کارتُن و بستان دوسیههی بیار از درِ دکّان نسیه
شد گذارِ عَزَبی از درِ باغدید در باغ یکی ماده الاغ
باغبان غایب و شهوت غالبماده خر بسته به میلِ طالب
سردَرون گرد و به هر سو نگریستتا بداند به یقین خر خرِ کیست
اندکی از چپ و از راست دَویدباغ را از سرِ خر خالی دید
ور کسی نیز به باغ اندر بودهوشِ خر بنده به پیشِ خر بود
اری آن گم شده را سمع و بصربود اندر گروِ گادنِ خر
آدمی پیشِ هوس کور و کر استهرکه دنبال هوس رفت خر است
او چه داند که چه بد یا خوب استبیند آن را که بر او مطلوب است
الغرض بند ز شلوار گرفتماده خر را به دمِ کار گرفت
بود غافل که فلک پرده دَر استپرده‌ها در پسِ این پرده دَر است
ندهد شربتِ شیرین به کسیکه در آن یافت نگردد مگسی
نوش بی‌نیش میسّر نشودنیست صافی که مُکَدّر نشود
ناگهان صاحبِ خر پیدا شدمشت بیچاره خَرگاه وا شد
بانگ برداشت بر او کای جاپیچچه کنی با خرمن؟ گفتا: هیچ!
گفت أَامِنَّهُ لِلّه دیدممعنیِ هیچ کنون فهمیدم
نگذارد فلکِ میناییکه خری هم به فراغت گایی
گوش کن کامدم امشب به نظرقصه دیگر از این با مزه‌تر
اندر آن سال که از جانبِ غربشد روان سیل سفت آتشِ حرب
انگلیس از دلِ دریا برخاستآتشی از سرِ دنیا برخاست
پای بگذاشت به میدانِ وَغاحافظِ صلحِ جهان آمریکا
گاریِ لیره ز آلمان آمدبه تنِ مردمِ ری جان آمد
جنبش افتاد در احزابِ غیورآب داخل شد در لانه مور
رشته طاعت ژاندارم گسیختعدّهٔی ماند و دگر عدّه گریخت
همه گفتند که از وحدتِ دینکرد باید کمکِ متّحدین
اهل ری عرضِ شهامت کردندچه بگویم چه قیامت کردند
لیک از آن ترس که محصور شوندبود لازم که ز ری دور شوند
لاجرم روی نهادند به قمیک یک و ده ده و صد صد مردم
مقصدِ عدّه معدودی پولمقصدِ باقیِ دیگر مجهول
من هم از جمله ایشان بودمجزءِ آن جمعِ پریشان بودم
من هم از دردِ وطن با رفقامی‌روم لیک ندانم به کجا
من و یک جمعِ دگر از احبابشب رسیدیم به یک دیهِ خراب
کلبهٔی یافته مَأوا کردیمپا و پاتاوه ز هم وا کردیم
خسته و کوفته و مست و خراباین به فکرِ خور و آن در پیِ خواب
یکی افسرده و آن یک در جوشعدّهٔی ناطق و جمعی خاموش
هر کسی هر چه در انبانش بودخورد و در یک طرفِ حُجره غُنود
همه خفتند و مرا خواب نبُردخواب در منزِل ناباب نبرد
ساعتی چند چو از شب بگذشتخواب بر چشم همه غالب گشت
دیدم آن سیّده نرّه خرهرفته در زیرِ لحافِ پسره
گوید آهسته به گوشش که امیرمرگِ من لفت بده، تخت بگیر!
این چه بحسّی و بد اخلاقی استرفته یک ثلث و دو ثلثش باقی است!
تو که همواره خوش اخلاق بدیچه شد این طور بداخلاق شدی
من چو بشنیدم از او این تقریرشد جوان در نظرم عالَمِ پیر
هرچه از خُلق نکو بشنیدمعملاً بینِ رفیقان دیدم
معنی خلق در ایران این است!بد بُوَد هر که بما بدبین است!
هر که دم بیشتر از خُلق زندقصدش این است که تا بیخ کُند
گفت آن چاه کن اندر بُنِ چاهکای خدا تا به کی این چاهِ سیاه
نه از این دلو شود پاره رسننه مرا جان به در آید ز بدن
رفت از دست به کلّی بدنمتا به کی کار؟ مگر من چُدنم
کاش چرخ از حرکت خسته شوددرِ فابریکِ فلک بسته شود
موتورِ ناحیه از کار افتدترنِ رُشد ز رفتار افتد
زین زلازل که در این فرش افتدکاش یک زلزله در عرش افتد
تا که بردارد دست از سرِ ناسشرِّ این خلقت بی‌اصل و اساس
گر بود زندگی این، مردن چیستاین همه بردن و آوردن چیست
تو چو آن کوزه گرِ بوالهوسیکه کند کوزه به هر روز بسی
خوب چون سازد و آماده کندبه زمین کوبد و در هم شکند
باز مرغِ هوسش پر گیردعملِ لغوِ خود از سر گیرد
آخدا خوب که سنجیدم مناز تو هم هیچ نفهمیدم من
تو گر آن ذاتِ قدیمِ فردی....................... نامردی
یا تو آن نیستی ای خالقِ کُلّکه به ما وصف نمودند رسل
کاش مرغی شده پر باز کنم
تا لبِ بامِ تو پرواز کنماین بزرگان که طلبکارِ من اند
طالبِ طبعِ گهربار من‌ اندکس نشد کِم ز غم آزاده کند
فکر حالِ من افتاده کنددر دهی گوشه باغی بدهد
گوسفندی و الاغی بدهدنگذارد که من آزرده شوم
با چنین ذوق دل افسرده شومفتنه‌ها در سرِ دین و وطن است
این دو لفظ است که اصلِ فِتَن استصحبتِ دین و وطن یعنی چه؟
دینِ تو موطن من یعنی چه؟همه عالم همه کس را وطن است
همه جا موطنِ هر مرد و زن استچیست در کلّه تو این دو خیال
که کند خونِ مرا بر تو حلالگرچه در مالیه‌ام حالیه من
متأذّی شدم از مالیه منحیف باشد که مرا فکرِ بلند
صرف گردد به خُرافاتی چندحیف امروز گرفتارم من
ورنه مجموعه افکارم منجهل از ملّتِ خود بردارم
منتی بر سرشان بگذارمآنچه را گفته‌ام از زشت و نفیس
نیست فرصت که کنم پاک نویس