بخش ۳
دلم زین عمرِ بیحاصل سرآمدکه ریشِ عمر هم کمکم در آمد
نه در سر عشق و نه در دل هوس ماندنه اندر سینه یارای نَفس ماند
گهی دندان به درد آید گهی چشمزمانی معده میآید سرِ خشم
فزاید چینِ عارض هر دقیقهنخوابد موی صدغم بر شقیقه
در ایّام جوانی بُد دلم ریشکه میروید چرا بر عارضم ریش
کنون پیوسته دلریش و پریشمکه میریزد چرا هر لحظه ریشم
بدین صورت که بارَد مویم از سرهمانا گشت خواهم اشترِ گَر
أ لا موت یباع فأشتریهفهذا العیش ما لا خیر فیه
ببند ایرج از این اظهارِ غم دَمکه غمگین میکنی خواننده را هم
گرفتم یک دو روزی زود مُردیچرا سوقِ کلام از یاد بردی؟
که ماندَست اندر اینجا جاودانیکه میترسی تو جاویدان نمانی؟
ترا صحبت ز عارف بود در پیشعبث رفتی سرِ بیحالیِ خویش