بخش ۱
شنیدم من که عارف جانم آمدرفیقِ سابقِ طهرانم آمد
شدم خوشوقت و جانی تازه کردمنشاط و وَجدِ بیاندازه کردم
به نوکرها سپردم تا بدانندکه گر عارف رسد از در نرانند
نگویند این جَنابِ مولوی کیستفُلانی با چنین شخص آشنا نیست
نهادم در اطاقش تختِ خوابیچراغی، حوله ای، صابونی، آبی
عرقهایی که با دقّت کشیدمبه دستِ خود دَرونِ گنجه چیدم
مهیّا کردمش قِرطاس و خامهبرایِ رفتنِ حمّام جامه
فراوان جوجه و تیهو خریدمدوتایی احتیاطاً سر بریدم
نشستم منتظر کز در در آیدز دیدارش مرا شادان نماید