شمارهٔ ۹ - مرثیه
سرگشته بانوان وَسَطِ آتشِ خِیامچون در میانِ آبْ نُقُوش ستارهها
اطفالِ خردسال ز اطرافِ خیمههاهرسو دوان چو از دِل آتشْ شَرارهها
غیر از جگر که دسترسِ اَشْقِیا نبودچیزی نَمانْد در برِ ایشان ز پارهها
انگشت رَفت در سرِ انگشتری به بادشد گوشها دریده پیِ گوشْوارهها
سِبطِ شهی که نامِ همایونِ او بَرَندهر صبح و ظهر و شام فرازِ مَنارهها
در خاک و خون فُتاده و تازَنْد بر تَنَشبا نعلها که ناله برآرَدْ ز خارهها