شمارهٔ ۵ - دربارۀ رفتن مستوفی الممالک و آمدنِ صَمصامُ السلطنه
این شنیدم که چوکابینۀ مستوفی رفتفرصت افتاد به کف مَردُمِ فرصتجو را
از وطن خواهان یک عدّه به هم جمع شدندعرضه کردند شهنشاهِ فلک نیرو را
کاندر این مُلک رئیس الوزرایی بایدکه به اِعجاز کند سُخرۀ خود جادو را
کاردانی که به تدبیرِ خرد حلّ سازداین همه مشکلِ خَم در خمِ تو در تو را
پهلوان مردی فَعّال و زَبَردست و قویکه ببندد دهن و باز کند بازو را
تیزهوشی که رهانَد وطن از بندِ بلاآن چنان سهل که از ماست کَشد کَس مو را
شاه فرمود: من اقدام به کاری نکنمتا نَسنجَم همه خوب و بد و زیر و رو را
فکر باید، که رئیس الوزرا نتوان کرد!هر خرِ بی خردِ با طمع پُررو را
مُهلتی بایَد کاندیشم و زان پس بکنمانتخابی که ببندد دهنِ بدگو را
همه گشتند از این عزمِ همایون خُرسندهمه گفتند: مَلِک زنده بماند، هورا
بعدِ یک هَفته مَلِک داد به آنان پیغامکه نکو جُستم بر دردِ شما دارو را
پس از اندیشه مرا رای به صَمصام افتاد!از همه خلق پسندیدم این هالو را
فکرِ خود کردم و کَردَمش رئیس الوزراهمه بِستایید این مُنتَخَبِ نیکو را
خلق رفتند در اندیشه و حَیران ماندندکه از این کرده چه مقصود بُوَد یارو را
یکی از جمع بپرسید ز گوینده، که شاه!فکر هم کرد و رئیس الوُزَرا کرد او را؟