شمارهٔ ۲۶ - بقای انسب
قصّه شنیدم که بوالعَلا به همه عمرلَحم نخورد و ذَوات لَحم نیازرد
در مرض موت با اجازهٔ دستورخادم او جوجهبا به محضر او برد
خواجه چو آن طیر کشته دید برابراشک تَحَسُر ز هر دو دیده بیفشرد
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر؟تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد
مرگ برای ضعیف امر طبیعی استهر قوی اوّل ضعیف گشت و سپس مُرد