شمارهٔ ۲۵ - ماکیان و شیر
در بُن یک بیشه ماکیانی هر روزبیضه نهادی و بردی آن را یک کُرد
بس که ز راه آمد و ندید به جا تخمخاطرش از دست برد کُرد بیازرد
بود در آن بیشه پادشاه یکی شیرداوری از کُرد پیش شیر همی بُرد
داد بدو پاسخی چنین که ببایدپاسخ شاهانه اش به حافظه بسپرد
گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیرتا نتواند خَلق تخم ترا خورد