شمارهٔ ۲ - در هجو نصرت الدوله
شاه زاده ضیافَتی کردیکِافَت آوَرد مَر ضیایِ ترا
کارهایت معرِّفی کردندسستیِ عقل و ضعفِ رایِ ترا
به همه کفش دادی و مَلِکیزان که کوچک بُدند پایِ ترا
هیچ بر من ندادی و گفتیرَوَم و سر کنم هِجایِ ترا
چَشم ! اگر روزگار بُگذارَددر کفِ تو نِهَم سَزایِ ترا
لیک حالا جز این نخواهم گفتکه برَد مرده شو سَرایِ ترا
نه سرایِ ترا به تنهاییهم عطایِ تو هم لَقایِ ترا
خوب شد بر مَنَت نَرَسیدبنده گاییدم آن عَطایِ ترا