شمارهٔ ۷ - در مدح اعتضادالسَّلطنه
مقبول باد طاعتِ شَهزاده اعتضادعیدِ سعیدِ فطر بر او فرخجسته باد
چون از جوان بسنده بود طاعتِ خدایهر طاعتی که کرد خدا را پسنده باد
واجب نمود سجدۀ حقّ را به خویشتنزان رو به خلق سجدۀ او واجب اوفتاد
شاهان جبینِ عجز به درگاهِ او نهندچون او جبینِ عجز به درگاهِ حقّ نهاد
بر حقّ مطیع بود که چونان مُطاع شدشاگرد تا نباشی کی گردی اوستاد
ای شاه زادهای که تُرا از ازل خدایشرم و حیا و دانش بنهاد در نهاد
فرخنده زی به دَهر که چون جدّ و چون پدرشاهی و شاه زاده و پاکی و پاکزاد
از کردۀ تو ایزد شاد است و شادمانزانرو کند همیشه تُرا شادمان و شاد
چون هیچ گه برون نَبُود حق زیادِ تودر هیچ گه نباشی حق را برون زیاد
از عدل و داد چون که وجودِ تو خلق شدمحکم شد از وجودِ تو بُنیانِ عدل و داد
آن جا که تو نشستی دولت همی نشستآن جا که تو ستادی دولت همی ستاد
آن کس که بنگرد به جبینِ مبینِ توبیند همی عیان که تویی پادشه نژاد
در روز جنگ دشمنِ تو بر تو جان دهدبنگر که تا چه پایم کریم آمدست شاد
تا نامِ سلطنت به جهان جاودانِ کنیایزد خدای نام تُرا جاودان کُناد