شمارهٔ ۳۱ - سیهچشمِ نامهربان
ای سیهچشم چه دیدی تو از این دیده گناهکه نگاهت چو کنم خیره کنی چشم سیاه
هرکسی با کس در کوچه شود رویارویهمه را چشم فُتَد بر رخ هم خواه نخواه
پیش چشم تو گنهکار همین چشم منستچشمهای دگران را نَبُود هیچ گناه
تو به نظمّیه و مُستَخدَمِ تأمیناتیگر خطاکار مرا دانی زینگونه نگاه
جلب بر درگهِ خود کن پیِ استنطاقمبهرِ تحقیق نگه دار مرا در درگاه
هر دو دستم را با بندِ کمر شمشیرتسخت بربند که از غیرِ تو گردد کوتاه
ساز تحتِ نظرِ خود دو سه مَه توقیفمحبسِ تاریک کن اندر خَمِ آن زلفِ دوتاه
بر تنم پوش از آن جامه که دزدان پوشندبه گناهی که چرا کردم دزدیده نگاه
در ردیفِ همه دزدان دو به دو چار به چارپیِ تسطیحِ خیابان بر و روبیدنِ راه
هیچ یک لحظه مشو دور ز بالایِ سرمتا به سر نگذرد امّیدِ فرارم ناگاه
شرط باشد که ز آزادیِ خود دم نزنمگرچه مشروطهطلب باشم و آزادیخواه
من گواهی نگرفتم که تو را دارم دوستتا مفتّش شِنَوَد قصۀ عشقم ز گواه
داغِ مهرِ تو بود شاهد بر جبهۀ منوین چنین داغ نباشد دگران را به جِباه
من گرفتم که تو را در دلِ خود دارم دوستآن که بودت که ز رازِ دلِ من کرد آگاه
خوب حس کردی عاشقشدن آیینِ منستاین به من ارث رسید از پدرم طابَ ثراه
بیجهت اخم مکن، تند مرو، زشت مگوکه چو من بهرِ تو پیدا نشود خاطرخواه
بهر من کج کنی ابرو، برو ای چشمسفیدوه چه بیجا غلطی شد برو ای چشمسیاه
که تو را گفت که در کوچه سلامم نکنی؟که تو را گفت که باید نروی با من راه؟
آن که گوید بگریز از من و با او بنشینخواهد از چاله برون آیی و افتی در چاه
آن رفیق تو ترا مصلحتِ خویش آموختبه خدا میبرم از دستِ رفیق تو پناه
کیست جز من که خورد باطناً از بهر تو غمکیست جز من که کشد واقعاً از بهر تو آه
کیست جز من که اگر شهر پر از خوشگل بوداو همان شخصِ تو را خواهد الا للّه
کیست اُستادتر از من که کَماهی داندکه چه اُستادی در خِلقتِ تو کرد الله
کیست جز من که زند یک مهِ آزاد قلمو آورد پیشِ تو شهریّۀ خود آخِرِ ماه
دورِ پیری را با محنت و سختی سپردکه تو ایّامِ جوانی گذرانی به رِفاه
فیالمثل گر سر و پای خود او مانَد لُختکُلَه و کفش خَرَد بهرِ تو با کفش و کلاه
من همان صورتِ زیبایِ تو را دارم دوستمطمئن باش که در من نبُوَد قوۀ باه
به هوایِ تو کنم گردشِ باغِ ملّیبه سراغ تو روم مقبرۀ نادر شاه
کوهسنگی را در راهِ تو بر سینه زنمسنگ بر سینه زدن بهتر از این دارد راه
خواهی امروز به من اخم کن و خواهی نهعاقبت رام و دلارامِ منی خواه نخواه
حاضرم دکّهٔ پالودهفروش دمِ ارگبا تو پالوده خورم من که نخوردم با شاه
با درشکه بَرَمَت تا گُلِ خَطمی هر روزچه کنم نیست در این شهر جز این گردشگاه
گر دهد ره پدرِ دانش و صَدرالتُجّاربا تو آسوده توان بود شبی در نو چاه
باش بینی که تو خود سویِ من آیی با میلگرچه امروز به من میگذری با اکراه
باش بینی که وِفاقِ من و تو زایل کردمثل «وافَقَ شَنّ طَبَقَه» از اَفواه
شکرِ امروز بکن قدرِ محبّان بشناسمن نگویم که در آخِر چه شود وا اَسَفاه
دید خواهی که تو هم مثل فلانالدولهخط برآوردهای از گِردِ بُناگوشِ چو ماه
لاجَرَم مهر کنی پیشه و پیش آری چبربوسد بشماریم از لطف ز یک تا پنجاه
کج مرو لج مکن ایرج مشو آقایی کنچاکرانت را نیکوتر از این دار نگاه
گاهی احوالِ مرا نیز بپرس از دمِ درگاهی از لطف مرا نیز ببین در سرِ راه
نه چو من عاشقی افتد نه چو تو معشوقیهر دو بیشبهه نداریم شَبَه از اشباه
گر به دریا شوی اندر دل تَحتُ البَحرییا روی در شکم زیپلَن بر قلۀ ماه
ور روی در حرمِ قُدس تحصُّن جوییعاقبت مالِ منی مالِ من اِن شاءَاللّه