گنج

شمارهٔ ۳۰ - در مدحِ حضرتِ مولای متقیان

گفتم رهینِ مهرِ تو شد این دلِ حزینگفتا حزین دلی که به مهری بود رهین
گفتم قرینِ رویِ تو باشد همی قمرگفتا سهیل باشد اگر با قمر قرین
گفتم که آفرین به رخِ خوبِ یارِ منگفتا که آفرین به رخِ خوب آفرین
گفتم که تُرکِ چشمِ تو دارد به کف کمانگفتا کناره گیر که نارد مگر کمین
گفتم نشانِ مهر بُوَد هیچ بر دلتگفتا نشانِ مهر و دلِ یارِ دلنشین
گفتم رَوَم گزینم یاری به جایِ توگفتا اگر توانی رو زودتر گزین
گفتم علی خلاصۀ تشکیلِ کاف و نونگفتا علی نتیجۀ ترکیبِ ماء و طین
گفتم خداش خوانده گروهی ز رویِ شکگفتا خداش دانَد یک فرقه بر یقین
گفتم صفاتِ واجب و ممکن دراوست جمعگفتا که ممکنست که هم آن بُوَد هم این
گفتم که انگبین را قهرش کند چو زهرگفتا که زهر گردد با مِهرش انگبین
گفتم هوایِ او بُوَد اندر سرِ بَناتگفتا هوایِ او بُوَد اندر دلِ بَنین
گفتم جَنین نبندد بی اذنِ او وجودگفتا رَحِم نگیرد بی امرِ او جَنین
گفتم قدم به گیتی بنهاد همچو روزگفتا که تا نشان بدهد گیتی آفرین
گفتم به خاکِ پایش آن کس که سود فرقگفتا که پا گذارَد بر فرقِ فِرقَدین
گفتم هر آن که گشت غلامش بر آستانگفتا هماره دارد دولت در آستین
گفتم مَلِک مظَفَّر باشد غلامِ اوگفتا از آن غُلامش باشد سَبُکتکین
گفتم که شاه ناصرِ دینش بود پدرگفتا مگر نبینی آن فّرِ داد و دین
گفتم چنین پدر پسری بایدش چنانگفتا چنان پسر پدری باشدش چنین
گفتم جهان ز عدلش مانند جَنَّتستگفتا که جَنَّتست و مَنَش نیز حُورِعین
گفتم که عدلِ اوست به مکرِ زمان ضَمانگفتا که بأس اوست به کیدِزمین ضَمین
گفتم سپهر کینست الّا به روزِ مهرگفتا جهانِ مهرست الّا به روزِکین
گفتم معین و یاور ایتام شد کَفَشگفتا خدای باد بر او یاور و مُعین
گفتم سرِ مخالفش از تیغِ آبدارگفتا تنِ معاندش از گرزِ آهنین
گفتم که قطع گردد چون کُنده از تَبَرگفتا که نرم گردد چون جامه از کُدین
گفتم به یک اشاره کند مُلکِ چین خرابگفتا بخاصه چون که به ابرو فکند چین
گفتم قرینِ او نَبُوَد در همه جهانگفتا به قرنها نشود کس بدو قرین
گفتم هماره خواهم تا شادمان زِیَدگفتا هر آن که خواهد جز این شود حزین
گفتم که از جبینش کند ماه کسبِ نورگفتا از آن که سود به درگاهِ حق جبین
گفتم علیِّ عِمران عمرش کند درازگفتا خدایِ سُبحان خصمش کند غمین
گفتم همیشه چترِ جلالش به رویِ ماهگفتا هماره اسبِ مرادش به زیر زین